۹ پاسخ

نمیدونم والا
دخترم خیلی علاقه داره
دخترای همسایه که میرن اینم دوست داره بره
همیشه وسایلش جمع میکنه میگه میخوام برم‌مهد
من خودم کلاس‌آموزش ناخن‌میرم
مادرشوهرم اوردم پیشش اگه میدونستم خوبه‌از اول مهد میزاشتمش🤧

چند مدت تنهاش نزار وگرنه اضطراب میگیره .

دورش هشت ماهه هس. ولی گف هرکی بخواد بچشو بیشتر بزاره مشکلی نیس

منم میبرم از مهر پارسال بردمش اصلا واینمیسه تو کلاس ولی خیلی دوس داره هم مربی هم توجه میکنه هرچی میگه مربیش و چون سنشون کمه یک ساعته هست مهد و مربی گف ایرادی نداره بزا باشه توهم باش کنارش . و خوراکی نمیبرم چون تایمش کمه کلاس تموم بشه یه چیزی میگیرم بخوره. من زود بردمش چون همبازی نداره وحوصلش سر میره و راضیم تا الان چون خیلی چیزا یاد گرف

سلام
الان‌زود نیست برای گذاشتن بچه ها برای مهد
چون میگن اگه الان بچه ها رو مهد بزاری دوسال دیگه زده میشن
اگه خوبه تا‌منم دخترم‌ببرم‌....

من پسرم فقط روز اول یه ذره گریه کرد اومد بغلم کرد بعد مربیش اومد بردش داخل کلاسشون با دوستاش میرقصیدن همون روز اول اینجوری بود
خوراکی هم سیب زمینی سرخ کرده بدون روغن سالاد ماکارونی ساندویچ پنیر و گردو سالاد الویه نیمرو تخم مرغ آبپز
تنقلاتم یه کیک و شیر همیشه هست تو کیفش با ابمیوه و گاهی آجیل و مویز و چوب شور واینجپر چیزا

من اجیل، ابمیوه و کیک میزارم گاهیم میوه
بچه ی من عین خیالش نیست من باشم نباشم😂

من بیسکوییت آب میوه . میوه . با یه لقمه

منم تو همین وضعیتم عزیزم، الان یک هفته اس باهاش رفتم مهد … روز اول خیلی خوب بود از روز دوم فهمید اگه خوب باشه و بمونه ممکنه من برم … دیگه هر یه ربع یه بار میومد چکم می کرد، یه روزایی هم اصلا با بچه ها بازی نکرد فقط به من چسبید ولی امروز بهتره از صبح که گذاشتمش یه بار اومده چکم کرده … فکر کنم بچه با بچه فرق می کنه

سوال های مرتبط

مامان قندلی🐣♥️ مامان قندلی🐣♥️ ۴ سالگی
بیا تو این منجلاب زندگی یه لیوان چایی برات بریزم تصدقت...☕️

چند روزی بود زندگی روال شده و بود پسرم بدون دغدغه و غر زدن هر روز میرفت مهد تا اینکه امروز صبح گفت نمیرم😮‍💨

امروز عکاسی داشتن لباس آماده کرده بودم من خیلی ذوق داشتم اما وقتی پسرم گفت نمیرم واقعا خورد تو ذوقم🥲

هر چی بهش توضیح دادم و داستان گفتم فایده نداشت که نداشت بعد نوبت باباش شد اونم کلی حرف زد و … اما بازم پسرم قبول نکرد😬

گاهی اوقات از این همه چالش کلافه و سردرگم میشم😰

ولی سعی کردم آروم باشم و صبحانه م رو خوردم گفتم اشکال نداره فریلنسری همینه دیگه اگه انتخابت این بوده که تو خونه کار کنی پس نمیتونی قانونمند کار کنی برای همین یه کوچولو روی سایت کار کردم و خاموشش کردم چون پسرم نمیذاشت تمرکز کنم🙂

الانم کلا برنامه ای که برای امروز چیده بودم ریخت بهم دار به برنامه جدید با حضور افتخاری پسرم میچینم🤓

تصمیم فعلا به این شد که با هم بریم خرید و بعدم ناهار درست کنیم👩🏻‍🦰👦🏻

بقیه روز هم خدا بزرگه👀

ولی یه خشم از روزگار دارم😄م
مامان طاها مامان طاها ۳ سالگی
سلام خانما خیلی حالم بد😭😭 من یه اخلاق دارم وقتی خودم یا بچه هام‌مریض میشیم یعنی تا دوسه هفته هم شده جایی نمیریم میگم واقها گناه برم جایی یه بنده خدایی رو مریض کنم از وقتی این ویروس آنفلانزا اومد من از خونه بیرون نمیرفتم به خاطر بچه ها یه روز دیدم همسایه ام با بچش اومد وقتی که اومد خونم گفت بچم تب داره مریض گزیه میکزد اومدم خدا شاهد این رقت بچم شش روز تب داشت ۳ بار دکتر بردم تا خوب شد خیلی بچم طفلک اذیت شد آب شد باخودم گفتم یعنی همین قدر عقلت نمیرسه که نباید با بچه مریض بیرون بری الان باز دیدم عموی بچم اومد ۲۴ سالش هست کوچیک هم نییت که بگم نمیفهمه میگه از دیروز تب دارم خوب بابا مریضی بمون خونه مگه نمید نی من بچه کوچیک دارم هنوز دوهفته هست خوب شده چرا بعضی ها ابتقدر بی فکرن اینقدر تو دلم فوحشش دادم به خدا گناه دارن اینا جون ندارن این مریضی ها رو تحمل کنن اینقدر الان استرس دارم که دوباره مریض نشه که خوابم نمیبره من از خوشی خودم میگذرم نمیرم بیر ن بع خاطر این مریضی ها باز بقیه میان خونم