از خدا هیچی نمیخوام فقط میخوام هیچکسو محتاج بندش نکنه محتاج خود خودش بکنه چون محتاج خدا بودن بدون منته
دیروز واکسن بچه هامو زدم اومدم خونه مادرم که شبا کمک حالم باشم چون خونه مادرشوهرم تنها نمیتونم برسم به دوتاشون کسی کمکم نمیکنه همشون میگیرن میخوابن منم تنها تو اتاق با دوتا بچه نمیتونم واقعا بدنم کشش نداره دیگع
برا همین دیروز اومدم اینجا البته مادرم روزا کلا سرکاره ۷ صبح میره ۹ شب میاد به اسرار خودش میره سر کار ها واکرنه هیچ احتیاجی نداره
امروز ظهر که بچه ها خیلی بی قراری میکردن گریه میکردن هول هولکی یکم نهار اماده کردم برا خودمون که بچه ها هم بخورن یکم هر چند چیزی نخوردن خودمم زیاد میلی نداشتم برادرم و پدرم خوردن سفره همون‌جوری باز مونده بود بچه ها هم گریه میکردن بردم خوابوندم دیگه انقد خسته بودم سفره رو حمع کردم یکم سوپ مونده بود ته قابلمه یکمم برنج بود یکی دیگه از قابلمه ها اونم گذاشته بودم رو گاز یادم رفته بود بزارم یخچال پدرم الان برداشته هر دوتاشونو با یه دست قابلمه هارو کذاشته رو هم به زور میخواد که جا بدع تو یخچال قابلمه ها رو هم جا نمیشن ها باید یکی یکی بزاری کنار هم شیشه رو میبره بالا که اینا رو هم جا بشن که اونم قابلمه سوپ سر خورد افتاد زمین همه جا شد سوپ یخچال فرش ماکت رو فرش همه جا شوپ شد عوضش به خود دست پا چلفتیش غر بزنه به من فحش میده به من غر میزنه که تقصیر توعه یدونه قابلمه رو از دست من نمیگیری انکار خیلی پیر شدی مگه چند سالته ۵۰ سالته دیگه والا مردای دیگه ۷۰ سالشونه هنوزم زرنگن
اخه بکو تو که میخواستی زرنگ کاری کنی ظهر سفره رو جمع میکردی که نمیموند رو زمین الان اومده غذا میزاره یخچال
سر بچه هام داد میزنه سر خودم داد زد

۴ پاسخ

تو که خونه مادرتم کمک نداری چرا با اعصاب اروم خونه خودت نمیمونی

عزیزم عیب نداره شاید بخاطر افتادن قابلمه اعصابش خورد شده از دهنش پریده
راستی شوهرت کجاست

بخدا ادم خودش یه خونه داشته باشه بی منت میره توش زندگیشو می‌کنه حرف کسیم نمیشنوه این کارو نکن به اون پست نزن چیزی بنداز زیرت نریزی زمین
هزار تا حرف دیگه
بخدا کم مونده چادر بزنم یه حای دور برم بشینم با بچه هام اوم تو
هر بلایی سرم اومد شوهرم کرد اگه شوهرم پشت منو بچه هاش بود این نمیشد وضع من
هر جا رفتم راهم ندادن خونه مادرشوهرم به حور خونه مادرمم که این خدا چرا کمکم نمیکنی چرا نمیبینی حال منو خودت میدونی تو دلم چی میگذره یه معحزه کن

عزیزدلم اشکال نداره تو ب بزرگی خودت ببخش

سوال های مرتبط

مامان عزیزدل مامان عزیزدل ۱۷ ماهگی
#درد و دل
خانما خیلی احساس کمبود میکنم اصلا نمیرسم به هیچ کاری مثل دختر بچه های 5 . 6 ساله ام همش وایمیستم رو سر اینو اون که کار کنن من نگا کنم تنها کار مفیدم نگه داشتن دخترمه اونم به شددددددت به من وابسته ست انگار یه دختر 5 ساله ام که عروسکشو همه جا بغل میکنه و راه میره! نه غذا درست میکنم نه کاری بلدم یکم که صدای گریه ی دخترمو بشنوم کلا قاطی میکنم اینقدر هول میشم اسم خودمم یادم میره 24 ساعت رو سرشم 21 سالمه شاید بی تاثیر نباشه ولی مجردی مامانم هیچ گونه کاری نمیزاشت من انجام بدم فقط درس و درس هنوزم درس میخونم البت
الان اسباب کشی داریم شوهرم صبح خسته شد دیگه میگفت تو با بچه برو خونه ی مامانم من خودم همه ی کارا رو میکنم شما دو تا فقط دست و پا گیرید! یا قبل به دنیا اومدن بچه میرفتیم مسافرت هممممه ی وسایل رو دوش شوهرم بود من خودم تک و تنها راه میرفتم کلیم غر میزدم که خسته شدم.
در حال حاضر از خودم متنفرم خیلی احساس بی کفایت بودن دارم نمیدونم باید چیکار کنم انگار دست و پامو بستن هیچ کاری بلد نیستم
#شیرخشک #شیرمادر#رفلاکس #اسهال
مامان ماهان مامان ماهان ۲ سالگی
از قضا ماجراهای جذابِ منو پدرشوهرم؛
پدرشوهرم از اول همیشه میخواست از هر چیزی ک میخوره یا هر غذایی که سر سفره هست چند قاشقی هم به پسرم بده، از وقتی آقا پسر غذا خور شد هر طوری بود ی چند قاشقی میزاشت دهانش و منم هم حرص میخوردم که روی لباس بچه نریزه هم گاهی اون غذا برای بچه خوب نبود که البته هیچوقت گوش نمی‌داد و کار خودش رو می‌کرد. برای مثال همین عید نوروز خونه برادرشوهرم دعوت بودیم و منم ی لباس خونگی گرونم خریده بودم برای پسر پوشیدم، سر سفره هم روی پای خودم نشوندمش و پیشبند بستم و بهش غذایی که با خودم برده بودم دادم خورد؛ موقع جمع کردن سفره بچه رو دادم دست شوهرم و رفتم کمک کنم همون لحظه پدرشوهرم ی قاشق آبِ مرغ گذاشت دهان پسرم که نصفش ریخت روی لباسش، نگم چقدر حرص خوردم و به شوهرم غر زدم. حالا جدا از اون ماجرا امشب باز لباس نو پوشیده بودم تن پسرم و تا رفتیم شروع کرد با قاشق شربت آلبالو داد بهش لباسشم که سفید بود و با اینکه گفتم نده میریزه روی لباسش کثیف میشه باز اهمیت نداد و داد و ریخت. منم رفتم پسرمو بیارم همونجا گفتم بهش که بابا نذر داره هر بار لباس بچه منو کثیف کنه. آقا هم بهش برخورد دیگه به ما محل نزاشت و بنده بسیار خرسند شدم از حرفی ک زدم. ان شاءالله که بهش بربخوره دیگه این رفتارهای مضخرفش رو تکرار نکنه