۳ پاسخ

منم.من نمیتونستم راه برم ماه اخر چون بچه تو لگن راستم بود لنگ لنگ میرفتم🤣😑چه روزایی بود همکارام میخندیدن ادا منو در می اوردن

منم خیلی عکس ندارم از خودم چند روز پیش انقد غصه خوردم

كم خوني باعث اين حالت ميشع منم همين بودم

سوال های مرتبط

مامان ❤️mylovely baby مامان ❤️mylovely baby ۱ سالگی
خاطره بارداری وزایمان من# قسمت ۱
یکم طول کشید تا بیام خاطره زایمانمو بگم چون کلاً بارداری پرچالشی داشتم و یادآوریش برام سخت بود. تحمل اون همه استرس و سختی واقعاً خستم کرده بود خصوصاً که بچه‌ام بعدش بستری بود.البته تو همه این مراحل خدا بدجورهوامو داشت
از قبل بارداری چالشام شروع شد چون ۳۰ رو رد کرده بودم .۷سال بود ازدواج کرده بودیم وبیشتر اوقت جلوگیریمون طبیعی بود توهم ناباروری گرفته بودم مخصوصاً اینی که بقیه هی بهم می‌گفتن باردار نمی‌شیا. زود اقدام کن. می‌گفتن فلانی رو ببین چقدر به دوا درمون افتاد زودتر باردار شد ولی من تصمیمشو نداشتم،از زمانی هم که دیگه با همسرم تصمیمش رو گرفتیم تا بارداریم حدوداً سه چهار ماهی طول کشید توی این پروسه هم همه آزمایشات خودم و همسرم دادیم. حتی متخصص ناباروری به من و همسرم تقویتی داده بود و من اون ماه عکس رنگی گرفته بودم‌ و با این حال خبری از بارداری نبود.
بقیش تو تاپیک بعدی.
بچه ها من همه ازمایشات قبل بارداری و اینارو دادم سوالی داشتید بپرسید
مامان نخود💕,(ریحانه) مامان نخود💕,(ریحانه) ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت_۸
بچه که اومد بعدش با یکی دوتا زور جفت هم اومد و ماما شروع کرد به فشار دادن شکم و من تمام حواسم به دخترم بود که ببینم حالش خوبه یا نه چون مدفوع کرده بود💔
بعدش بی حسی تزریق کردن و یکی از پرستار ها ازم پرسید چیزی میخوری که من همراهم مغر گردو و خرما داشتم رفت و برام آورد که واقعا لازم بود چون حس لرز و ضعف داشتم.
شاید واسه بقیه اینطور نباشه ولی به نظرمن بد ترین قسمتش همین بخیه زدن بود چون تماااام لایه ها و بخیه هارو حس کردم از سوزن و نخش گرفته تا حتی گره زدن هاشون رو حس میکردم با اینکه از اول تا آخر بخیه زدن ۳ تا آمپول بی حسی برام زدن هیچ تاثیری نداشت😖
خلاصه بخیه زدن تموم شد و کادر بیمارستان کمکم کرد بیام از تخت پایین و اون وسط گیر داده بودم کن من رو ویلچر نمیشینم خودم میتونم بیام بشینم بیشتر دردم میگیره که اجازه ندادن😂🤦🏻‍♀️
بردم دم پذیرش که خانواده‌ام رو ببینم و دوباره برگشتم داخل اما دخترم رو نیاوردن و بردنش بخش نوزادان چون مدفوع کرده و همه نگران بودن که چیزی شده باشه اما من خیالم راحت بود چون دیده بودم که حالش خوب بود حالا اون وسط جای اینکه بقیه به من دلداری بدن من داشتم دلداریشون میدادم که بابا چیزی نیست حالش خوبه دخترم😂💔...