۱۵ پاسخ

نوشته من میگم شیر ندارم
اینم راه حل مادرشوهرم

🤮🤮🤮🤮🤮

نه باور کن اشتباهه
بعدش که بچه اشون مریض می شن
نمیان فیلمشو پخش کنن که‌
اینا دارن ترویج می کنن
که مردم رو نسبت به بچه بی اهمیت نشون بدن

آره دقیقا مامانم اوایل عروسی پاکستان زندگی میکردن چون پدرم اهل اونجا بود پس خاله بود خواهر بچه اول بود ۴ ماهه منو باردار میشه شیرش خشک میشه اونجا شیر خشک قبلا نبوده شیر گاومیش کیلویی میگرفتن ب خواهرم میداد ماشالله از همه چاق تر قوی تر

اَه خاک توسرشون با این چیزایی که نشون میدن
زیادی نباید حساس بود ولی خب تا این حد هم نباید ول کرد
خب این هم شیر هم خود اسب پر از میکروب هستن
تازه شیر گاو که چقدر میجوشونی تا میکروب نداشته باشه آخر حساسیت دارن خیلیا این که دیگه بماند

وای چقدر چندش

حالم بد شد خاک توسرشون

اه چندش
عقلش نرسیده حداقل شیرو بدوشه تو شیشه بریزه بده به بچه

شیر اسب 🤢🤢

نه عزیزم هر عادت غلطی عادی جلوه دادن از اشتباه بودن اون کار کم نمیشه.
مثل اینکه بگی فلانی دزده ولی حالش خوبه پس هرکی دزده حالش خوبه دیگه.
تو فکر کن این کار باعث بشه ۱درصد فقط صدرصد به بچت صدمه بزنه آیا بخاطر همون ۱درصد حاضری اون کارو انجام بدی؟
ممکنه هم کدوم ازین کارارو رو بجه دیگه انجان بدن اون بچه بیمار بشه.

واقعا چیبگم مادرشوهر منم ۲ یا۳ میگذره میداد دخترم مسموم شده بود همش بالا می‌آورد بهش گفتم نده بالا آوردنش براهمینه دیگه ندادیم الحمدلله خداروشکر بهتره

🤮🤮🤢🤣

حساسیت زیادیش خوب نیس ولی دیگ در این حد هم نباید باشیم

اه چندشم شد

اره حساسیت بیجا یا باجا یاهمچی بیستر اذیت کننه

اه حالم بد شد

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد