۶ پاسخ

وضعیت همه مامانا همینه عزیزم منم دوتا بچه دارم خیلی رو مخن ولی دیگه جز صبوری کاری نمیشه کرد بزرگ میشن خوب میشن

اصلا باشوهرم راحت نیستم چون همش میترسم حرف دلمو بگم ی دعوایی بشه مثلا چیزایی که دوست دارم جاهایی که دوست دارم برم دوست دارم ازاد باشم احساس خفگی میکنم

مثل من ما زنا جقدر مثل همیم

از شوهرمم خیلی ناراحتم کلا ی روز نبوده که دعوانکنه بلد نیست حرفشو درست بزنه ی دیقه میبرمون بیرون از رفتنم پشیمونم میکنه ...حالا بهش گفتم چندروز منو ببر پیش مامانم خیلی خستم بخدا میگه برو ولی بچه هام نباید حتی بیفتن

عزیزم هممون مثل همیم من حس میکنم هیشکی درکم نمی‌کنه

ول کن و بی محلی کن مردا همشون همینن

سوال های مرتبط

مامان دخمل باباش 🩷 مامان دخمل باباش 🩷 ۳ سالگی
مامانا توروخدا کمکم کنید دخترم دیگه پاک دیونه روانی ام کرده کم مونده برم تيمارستان بستری شم از دستش بخدا کم آوردم دیگه مغزم نمی‌کشه نمیتونم بس که گریه میکنه بهونه های الکی میاره نق میزنه صبح که چشاشو باز میکنه تا خود شب که ساعت یک می‌خوابه فقط گریه نق بهونه گیر دادنای الکی اصلا اصلا با من نمیسازه همش باهام دعوا میکنه سرم جیغ میزنه حرفای بد میزنه ن میزاره بشینم دو دقیقه ن میزاره بخوابم ن میزاره استراحت کنم ن میزاره یه ذره چیزی بخورم همش گریه گریه گریه جیغ داد با هیچ چیزی هیچ کسی هم آروم نمیشه غذا هم لب نزده یک هفته ست مریض نیس ولی نمیدونم چرا اینجوری میکنه دیگه نمیتونم بخدا کم آوردم شوهرمم درکم نمیکنه همش چپ راس میره میگه خوبه که بارداری مگه فقط تو بارداری شوهرم از دخترم بدتره از سر کار بیاد تا شب بجا که کارام کمتر بشه بیشتز میشه کارا شوهرمم باید من بکنم کاش باردار نبودم شاید اعصابم آروم نر بدنم مقوی تر بود چیکار کنم راه حلی دارید بگید 😭😭😭😭😭