برام صبحانه آوردن بعد این دستگاه ان اس تی کلا بهم وصل بود از لیخوابی داشتن بیهوش میشدم ساعت شد هفت و دکترم سر ساعت اومد، وقتی اومد انگار قوت قلب بود دنیارو بهم دادن انقدر که خوبه این دکتر، بعد یکی باهاش بود معاینم کرد گفت دکتر هنوز دو فینگره بعد سرپرستار اومد بهش توضیح داد که 36وچهار روزه و خیلی زوده و... دکتر حساب کرد براش گفت نه37و یک روزه بعدم گفت این خطر زایمان زود رس داره و دهانه رحمش انقدر نرم شده که نمیتونم ریسک کنم بفرستمش بره همینجا بستریش میکتیم تحت نظر باشه تا چند ساعت دیگه ببینم پیشرفت داشتع یا نه، بعدم یه توپ بزرگ آوردن و کلی ورزش بهم گفتن و بعدم کفتن پیاده روی کن تو سالن تا دوساعت دیگه ببینیم چطوری، بعد دوساعت اومدم معاینم کنن کیسه آبم پاره شده بودو گفتن وارد فاز شدی ولی من باز هم هیچ دردی ندلشتم، ماما هی خرما میزاشت دهنم کمرمو ماساژ میداد همش قربون صدقم میرفت میگفت برامون دعا کن نزدیک زایمانی کلی تیمشون اخرژی مثبت بود کم کم دردام شروع شد اما قابل تحمل بود و خفیف چهار ساعت تو همین وضعیت بودم دکترمم هم هی میرفت و میومد سر میزد، بنده خدا یه پاش اتاق ل بود یه پاش بلوک هی تند تندم بهم سر میزد

۲ پاسخ

مبارک باشه عزیزم
علائم هات چی بود

مبارکه عشقم

سوال های مرتبط

مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۶ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان دو وروجک🥰🌈 مامان دو وروجک🥰🌈 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت5

ماما اومد آنژیکتمو وصل کرد ی چندتا آزمایش گرفت و گفت لباساتو دربیار و لباس بیمارستان رو بپوش منم پوشیدم و پزشکم اومد معاینه کرد و رفت دیگ ماما اومد و آمپول فشار رو وصل کرد و خیلی کمش کرد
دستگاه ان اس تی رو وصل کرد و هر ده دقیقه میومد بهم سر میزد اولاش شکمم خودشو سفت میکرد زیاد
بعد کم کم دردای پریودی خفیف شروع شدن ماما میومد معاینه تحریکی میکرد و برام همش شیاف میزاشت دیگ مامانمو و خالم پیشم بودن باعث قوت قلبم بودن تا سه سانت دردام کم و قابل تحمل بودن بعد سه سانت دیگ نمیتونستم تحمل بکنم و با نفس عمیق دردا رو پشت سر میزاشتم و سرم باعث شده بود همش برم دستشویی من ی پام توی اتاق بود و ی پام دستشویی ماما زیاد نمیزاشت برم دستشویی ولی تا میرفتم بیرون من میپریدم داخل دستشویی😂
ساعت2تا چهارسانت رسیدم بعد چهارسانت ماما بهم استراحت داد و گفت ک سرم رو میبندم تا یکم رحمت استراحت بکنه همین ک سرم رو بست دردامم انگاری رفت خیلی کم درد داشتم
بعد نیم ساعت اومد و سرم رو وصل کرد و بهم ورزش میداد و توپ رو آوردن برام و رو توپ ورزش میکردم دیگ خالم هی بهم روحیه میداد ک میتونی چیزی نمونده ولی مامانمو میدیدم ک رنگش پریده و میخواد برام گریه بکنه دیگ مامانمو فرستادم توی سالن تا بیشتر از این اذیت نشه
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت2

خلاصه بستری شدم هی دعا میکردم ک راحت زایمان کنم ب شدت میترسیدم هی میگفتم کاشکی ماما همراه میگرفتم ولی خوب شد ک نگرفتم چون یه مامای خیلیییی مهربون اومد بالا سرم انقد بهم دلگرمی داد کلی ترسم ریخت و یه دانشجو هم اومد پیشم خیلی بهم کمک کرد از شانس خوبم فقط من یه نفر مونده بودم تو زایشگاه برای زایمان اجازه دادن مامانم بیاد پیشم 🫣😉بعد انقباضام شروع شده بود هنوز امپول فشار نزده بودن دراز بودم دیگه تا یکم دردام زیاد تر شد ولی خیلی خوب تحمل میکردم و نفس میکشیدم ماما گفت بیا معاینت کنم گفت شدی چهار ساتت خیلی خوب پیشرفت میکنی منم انقد خوشحااال شدم بعد اون دانشجو فامیلش یادم نیس اومد گف پاشو یکم ورزش کن بلند شدم یکم قردادم بعد گفتم دردام بیشتر شده فوت میدادم میگفتم وای چقد این راحته بعد دوباره معاینه کرد ساعتای 4شیش سانت شده بودم و دردام انقد قابل تحمل بود ک روی توپ نشسته بودم برام توپ اورده بودن دیگه از هفت سانت دردام شدید تر شد ماما برام کیسه اب گرم اورد خیلی کمک کرد بهم
مامان فندق💖 مامان فندق💖 ۴ ماهگی
پارت سوم

ساعت ۵ عصر بود ماما ها زنگ زدن به دکترم که گفت اول ۱۳ ساعت وقت میدم یعنی تا ساعت ۶ میام معاینه میکنم ببینم چجوریه
ماما ها هی معاینه میکردن هی ورزشم میدادن تا دکتر بیاد دکتر اومد معاینه کرد گفت دهانه رحمت داره نازک میشه ولی همون ۳ سانتی کیسه دوم ابمو ترکوند همون که دوباره تشکیل شده بود تا ببینه درد میاد سراغم یا نه بعدم هی بهم گفت رو دستشویی فرنگی بشین و خودتو بکش جلو تا دوباره بیام
شیفت ماما ها عوض شد و یه ماما که فامیلش رستگار بود مسئول من شد که خدایی بین همشون بهترین ماما بود .
یعنی یه وضع خنده داری بود هرکی میومد میپرسید درد نداری؟ میگفتم نه دیگه دیوونه شده بودن😂 ماما رستگار اومد معاینم کرد که خدایی معاینه هاش خییلی درد داشت یعنی با معاینه های اونها زمین تا اسمون فرق میکرد اونا انگار نوارش میکردن منو ولی این نه😂 دیگه کم کم سرم هشتمیو زدن 🫤 ساعت ۸ونیم معاینه کرد گفت ۴ سانت و خورده ای بازی زنگ دکتر زد دکتر گفت تا ۱۱و نیم وقتش میدم اگه پیشرفت نکرد میام ببرمش برای سزارین.
راستی همونجا ماما رستگار و به عنوان ماما همراه گرفتم که بهترین کاری بود که کردم.
خلاصه هی ماساژم میداد هی سجدم میکرد با توپ کار میکرد باهام معاینم که میکرد کلا دستشو تو نگه میداشت یه پنج دقیقه تا بیشتر باز بشم😑 که کمی دردناک بود
کم کم دیگه دردام مثل درد پریودی خفیف شده بود و دهانه رحمم ساعت ۱۰، ۶ سانت شده بود و میون زمین و اسمون ول بودم نمیدونستن طبیعی میشم یا سز برا همین حتی یه خرما هم نمیتونستم بخورم چون برای سزارین باید از ۸ ساعت قبلش چیزی نمیخوردم
مامان جانا مامان جانا ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳


دیگه رسیدم بیمارستان ساعت ۱۲نیم بود اونجا معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم بسته هست سر بچه هم توی لگن نیست بالاعه🤦‍♀️ من اینقدراسترس میگرفتم پرستارا میگفتن ما موندیم چرا کیسه آب تو‌پاره شده دیگه شوهرم دلداریم میدادمادرم دلداریم میداد دیگه تا بستری شدم ساعت شد ۲شب اومدن بهم سرم وصل کردن نوار قلب بچه رو گذاشتن بعد نیم ساعت دردام شروع شد میگرفت ول میکردم ولی کاملا قابل تحمل بود دیگه یه دکتر خوش اخلاقم بالا سرم بود همش دلداریم میداد میومد بهم سرمیزد خیلی زن خوبی بود هرموقع دردم کم میشد میخوابیدم دردم که میگرفت بیدارمیشدم شاید سرهم دوساعت خوابیدم ساعت ۶صبح اومد معاینه کرد گفت هنوز یک‌سانته🤦‍♀️
من‌خیلی نگران شدم اومد دوباره سرم زد بهم آمپول زد توسرم این دفعه دردام بیشتر میگرفت و بیشتر درد میکرد
ولی من همش میرفتم تو‌دستشویی آب گرم میریختم پیشه خودم خیلی خوب بود دردم رو کم میکرد ساعت شد ۸صبح اومدن معاینه کردن گفتن دوسانت باز شده ولی نرمه




بقیه پارت بعدی
مامان سپهر مامان سپهر ۸ ماهگی
پارت سوم
اونجا باز تا کارام و کردن و سوال و جواب و تشکیل پرونده و از اینجور داستانا ی ماما خودش و بهم معرفی کرد گفت من تا آخر زایمان همراهتم و گذاشتنم تو ی اتاق و بهم سرم زدن و تزریق آمپول فشار دردام کم کم شروع شد و همچنان آبریزشمم ادامه داشت اما دردام خیلی قابل تحمل و در حد ۳۰ ثانیه بود یعنی اصلا شبیه درد زایمان نبود دکتر اومد معاینه کرد و گفت این نمیزاد لینجوری تازه ۱ و تیم سانته و گفت سرمش رو نمیدونم چه کنید رفت بعدش دردام نزدیک هم شد و در حد ۴۵ ثانیه اما خیلی شدید نشد یکم شدید تر بود بازم قابل تحمل بود ساعت نزدیک ۳ بود دکتر خودم اومد ومعاینه کرد و دید که بله پسری مدفوع کرده بودند😐☹️ و گفت این باید تا پنج نهایت ۶ بزاد وگرنه باید سزارین بشه قبلشم گفت ان اس تی دائما وصل باشه که قلب بچه چک بشه منم که از سز میترسیدم گفتم تروخدا خانم دکتر ی کاری کنید من زایمان کنم گفت دست من نیست دست قلب بچته بعدم رفت و بازم سرمم رفت رو دور تند و از ساعت ۳ دردای شدید و پشت سر هم شروع شد هر ی دیقه ی بار ی دیقه انقباض واقعا دردناک بود ی ساعتی با آه و ناله و تنفس سر کردم اما واقعا دیگه خیلی زیاد شده بود گفتم بی دردی میخوام قبلش ماما معاینه کرد گفت ۴ سانتی بذار بگم هماهنگ کنن برا بی دردی که دکتر اجازه نداد گفت نمیشه چون بچه مدفوع کرده نباید زایمانش عقب بیفته باید سریع پیش بره و بی دردی روند و کند میکنه دیگه هیچی دیگه ماما که خیلییییی هم مهربون بود و عاشقش شدم اومد کلی دلداریم داد و حرف زد و بعدم ی امپول بهم زد گفت الان روند زایمانت تند تر میشه
مامان نیلا مامان نیلا ۱۴ ماهگی
ساعت شیش سرممو باز کرد و نیم ساعت بعد دردام شروع شد و رفتم برا ان اس تی بعد گفتم معاینم کنین که ماما خیلی مهربون بود گفت باشه معاینه کرد گفت سه سانتی دیگ شدید شد دردام و صدام در اومد ان اس تی ک تموم شد رفتم رو تختم ماما اومد گفت دردات چطورن گفتم شدید میشه معاینم کنی گفت نیم ساعت پیش معاینت کردم ک ولی باشه معاینه کرد گفت هفت سانتی تعجب کرد گفتم خانم ماما من زود زایمانم کیسه آبمو بترکونین زایمان میکنم گفت هنوز زوده و فلان زیاد زور نزن که رحمت ورم میکنه و خدایی نکرده بچه خفه میشه نمیتونی زایمان کنی ده دیقه بعدش شیفت عوض شد و یه ماما دیگه اومد ساعت دقیقا هفت و ربع بود اومد کیسه آبمو پاره کرد دیگه داشتم زایمان میکردم که همشون رفتن فقط یه خدمه بود و مامانم که دستامو گرفته بود فشار میداد بعد خدمه داد زد گفت بیاین بچه سرش داره میاد گفتن از تخت بیا پایین ببریمت اتاق زایمان اومدم پایین گفتم بخدا بیام تو سالن نرسیده به اتاق بچم بدنیا میاد دوباره برگشتم رو تخت همونجا تو اتاق پیش مریضای دیگه زایمان کردم همه ماماها ریختن سرم و بچه که بدنیا اومد بند نافشو بریدن و شکممو یکم فشار دادن ک جفت بیاد بیرون و تخلیه بشه بعد نگا کردن گفتن نیاز به بخیه هم کلا نداری ینی اون لحظه ای که بچه بدنیا اومد انقد ترسیده بودم بچم بیوفته زمین ناقص بشه که اول با همون دردم نگاش کردم بعد از ته دلم از خدا خواستم تموم مامانا بچه هاشونو صحیح و بغل بگیرن و وضعیت مملکتمون بشه مث قبل بعد که بردن بچه رو تمیز کردن آوردن و همونجور لخت گذاشتنش رو سینم گفتن یه ساعت باید تماس پوستی داشته باشه بچه با مادر که دمای بدنش نرمال بشه دقیق هفت و 35بچم بدنیا اومد ینی کل دردای شدید و وحشتناکم یه ساعت کمتر بود
مامان مهدیارم 🩵 مامان مهدیارم 🩵 ۱ ماهگی
پارت ۲ زایمان طبیعی
مرتب معاینه میکردن هرکی میومد معاینم میکرد نزدیک سه سانت بودم که دکتر اومد معاینه کرد گفت دهانه رحمش نرم نیست و معاینه تحریکم کرد باز که مردمو زنده شدم یه گازو سولفات زدن و با دو سه تا گل مغربی گذاشتن واخل واژنم که خیلییی درد داشت یه توپم بهم دادن گفتن موقع دردات کمرتو حالت دایره بچرخون‌ تا سر بچه بیاد پایین نزدیک چهار سانت بودم اومد معاینه کرد گفت نزدیک چهار سانتی ولی سر بچه خیلی بالاست فعلا زوده ماما همرات بیاد الکی فعلا زنگش نزن ولی من آروم نگرفتم رفتم گوشیو از مامانم گرفتمو زنگ زدم گفتم به ماما همراهم که بیاد و بهش گفتمم که سر بچه خیلی بالاست اونم گفت باشه میام و بازم زنگ زد بخش پرسید اونام گفتن زوده و هنوز سر بچه بالاستو بزور به ۴ سانت میرسه فکر کردم اینجوری بهش گفتم شاید نیاد و صبر کنه ساعتای ۱۲ بود اینا بود که زنگش زدم مامامو ساعتای ۱۲:۳۰ بود دیدم اومد و پر انرژی شروع کرد که ورزش کنیم پنج دقیقه نشد دوتا ورزش بهم داد یهو کیسه ابم پاره شد گفتن بخواب رو تخت تا معاینه کنیم رسیدم به پنج سانتو نیم تو دو سه دقیقه هیچی دیگه وارد فاز فعال درد شدم دائم دوز سرمو میبردن بالا و دردای منم زیادو زیاد تر میشد مدام تو دردام معاینم میکردن که کمک کنن دهانه رحمم باز شه ماما همراهمم مدام بهم پوزیشن میداد موقع درداو و ورزش میداد بهم یه ثانیم ولم نکرد یه کپسول گاز آوردن گفتن موقع دردات نفس بکش باعث نرم شدن دهانه رحمت میشه ولی یکم گیجت می‌کنه و بی حال میشی مدام ورزش میداد بهم ماما همراهم و حواسش بهم بود