تجربه سزارین پارت 2
شروع کردن منم فقط داشتم تو دلم همه چشم انتظارا دعا میکردم و اینکه همه باردارا سالم بغل بگیرن نینی هاشونو
ک همینکه داشتم دعا میکردم توی فک کنم 10 دقیقه صدای گریه بچم اومد اشکام سرازیر شد🥹🥹
آوردن نشون دادن بردن لباس بپوشننش منم خیلی دعا میکردم مشکلی پیش نیاد و بع دستگاه نره
فک کنم خود بخیه زدن هم 30 دقیقه اینا کشید البته لیزر بودم من
تموم ک شد اومدن بردنم ریکاوری دیدم نینیم اونحاس🥹اونم تحت نظر بود ت شیشه بود هی چکش میکردن دیگه بعد نیم ساعت گفتن نینیت خداروشکر مشکلی نداره گذاشتن بغلم باهم رفتیم بخش اومدن تو بخش مسکن زدن برام کم کم داشت اثرات بی حسی میرف و من کم کم دردام شروع می‌شد واقعا فکرم درباره سزارین این نبود میگفتم راحته ولی درد داشت خیلیم داشت هنوزم ک هنوزه درد دارم با کمک ا جام پا میشم
دیگع فردای عمل اومدن متخصص اطفال نینیو دید گف مشکلی نداره فقط چهارشنبه ببر متخصص اطفال چکش کنه ک خدایی نکرده زردی نگیره
خودمم که نمیتونستم ب دسشویی برم شکمم کار نمیکرد گفتن تا نتونی بری مرخص نیسی

۲ پاسخ

خوده بیمارستان متخصص اطفال داشت چک کرد بعد بهت گف کی ببریش پیش متخصص ؟

من همش فک میکردم کی باید بچهارو برد

سلان عزیزم مبارک باشه و بسلامتی قدمش برات پر برکت باشه
راه رفتن برات سخت بود؟؟اذیت شدی یعنی درد هات قابل تحمل نبود چون منم انتخابم سزارین مامان اولی هستم هیچ ذهنتی راجب سزارین ندازم

سوال های مرتبط

مامان مموش مامان مموش ۳ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان 𝓚𝓪𝓿𝓪𝓷🦢🍷 مامان 𝓚𝓪𝓿𝓪𝓷🦢🍷 ۵ ماهگی
•تجربه سزارین ، پارت 3🩵💉
-
بچه رو آوردن گذاشتن رو صورتم و تماس پوست با پوست دادن🥲منم فقط داشتم گریه میکردم و نگاش میکردم🥺🤍بعدش بردنش بخش و من هنوز موندم تا بخیه اینامو بزنن ، خیلی خیلی میلرزیدم ، سردم نبود ، ولی شدیدا لرز داشتم و کنترلم دست خودم نبود
کار بخیه هام ک تموم شد برم داشتن گذاشتن رو تخت ریکاوری ، یکی از پرسنل برام ماساژ انجام داد ، با اینکه بی حس بودم ولی انقد محکم فشار داد تقریبا دردشو فهمیدم ،اونجا توصیه های لازمم کردن و بردنم اتاق ریکاوری ، همچنان لرز داشتم و بی حسیمم داشت باز میشد ، دردش در حد پریودی شدید بود قبل اینکه منتقلم کنن ب بخش هم یبار دیگه ماساژ رحمی انجام دادن ، واقعا دردناک بود😑(بجز اون تو بخش هم هربار با تعویض شیفت باز هم برام ماساژ انجام میدادن)
یکم بعد بردنم بخش ، یه حالی داشتم ، هم دردام داشت شروع میشد هم اینکه گفته بود اصلا تکون نخور و صحبت نکن داشت خفم میکرد ، دلهره ی شدید داشتم و میگفتم خدایا چجوری قراره ۸ ساعت این وضعو تحمل کنم اصلا نمیتونم و هر لحظس خفه بشم ، واقعا بدترین لحظه بود برام خیلی حس بدی بود و ب معنای واقعی کلمه میگفتم غلط کردم...
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۶ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان پناه👧🏻🍭🍼 مامان پناه👧🏻🍭🍼 ۱۰ ماهگی
پارت پنجم تجربه سزارین
انگار بی حسیم داشت می‌رفت کم کم داشتم درد حس میکردم همش میگفتم من درد دارم میگفتن عیب نداره😐😂 من چون همراهامو ندیده بودم رفتنی گفتم من همراهام اینجان گفتن ن 😑 اونجا با اون حالم کلی ناراحت شدم ک ببین من رفتم اومدم اینا هنوز نفهمیدن😂نگو اونجا بودن بیچاره ها از اول
اومدن سمتم ک ببرن بخش ، اینم بگم فشارم و مرتب چک میکردن چون بالا بود میترسیدن ولی بهتر شده بود ، اومدن حرکت دادن ببرن دم در نگه داشتن ی عالمه اونجا ی نفر اومد پتو رو زد کنار شروع کرد شکممو فشار داد زیاد درد نداشتم چون بی حس بودم هنوز ولی یکم داشتم و التماس میکردم ک بسه تموم ک شد گفتم تروخدا دیگ نکنین گفت نترس تموم شد ولی نگو هنوز اولش بوده😿
بردنم بیرون مامانم تا دید منو اونجوری دارم میلرزم زد زیر گریه🥺
همراهم اومدن تا بخش رفتیم جا ب جا کردن رو تخت و رفتن من دیگ بی حسیم رفته بود و دردام شروع شده بود ولی در اون حد نبود ک نشه تحمل کرد بعد کم کم هم دردم هم لرزشم تموم شد گفتم مامان من چرا یهو خوب شدم😂گف چون همزمان چندتا باهم شیاف برداشتن گفتم پس چرا من ندیدم
با اینکه فکر میکردم بی حسیم رفته ولی نرفته بود نفهمیده بودم کی برداشتن
خلاصه ک نینیو دیدم و کلی عشق کردم و حالم خوب شده بود درد نداشتم
یه چند ساعت بعد دوباره دردام شروع شده بود اما بازم زیاد نبود مث یکم شدیدتر پریودی من پمپ درد اینام نداشتم خیلی خوب بود حالم بغل دستی هام همه داشتن و حالشون مث من بود اینجوری نبود ک پمپ درد دیگ همه چیو حل کرده باشه انگار ک پمپ همون شیاف باشه اولا همچین درد بدی نداره اون یذره هم با شیاف و مسکن هایی ک میزنن حل میشه
بارداری
مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان پناه👼🏻🍼 مامان پناه👼🏻🍼 ۱ ماهگی
پارت دوم
«سزارین دوم»

نی‌نی رو تمیز کردن گذاشتن داخل تخت و آوردن کنارم دیدمش و قربون صدقش رفتم و بردنش ریکاوری بخیه خودمم۴۰ دقیقه طول کشید تا بردنم ریکاوری پیش دخترم
اونجا دیدم رو صورت دخترم شیشه و اکسیژن گذاشتن دکتر اطفال اومد بالا سرش گفت تنفسش بالاس باید بره ان ای سیو منم چون دردام کم کم داشت شروع میشد گفتم باشه ببریدش ولی چن ساعت بیشتر نمونه اونجا و ازم یه اثرانگشت گرفتن و بردنش
شکمم رو یبار تو اتاق عمل فشار دادن،یبار ریکاوری ک بیحس بودم و دفعه سوم بعداز ۲۰ دقیقه ک میبردنم بخش فشار دادن ک هنوزم بیحس بود قسمت پاهام دردی نداشت
خلاصه منو بردن بخش و پرستار پوشک زیرم گذاشت و شیاف زد برام ویه سرم زدن برام ک خونریزی نکنم و رحمم جمع شه به شدت دردش وحشتناک بود
صداشون زدم اومدن مسکن زدن برام،تااین سرم تموم شه مردم و زنده شدم
و کل درد من همون سرم شد😵‍💫من ساعت ۹ونیم دخترم دنیا اومد و ساعت ۱۰عملم تموم شد دیگه اومدم بخش بهم گفتن تا ۱۰شب نباید چیزی بخوری منم گرسنه نشدم اصلا،ساعت ۱۰شب یه لیوان نسکافه و نبات خوردم و چن تا خرما با مغزیجات با کمک مامانم پاشدم و راه رفتم که دردش قابل تحمل بود
بعدش رفتم ان ای سیو و بچمو دیدم 😭دنیا برام تموم شد اونجا انگار اخه تو دهنش لوله انداخته بودن و رو دماغش ماسک اکسیژن بود و دوتا دستاش انژیوکت و چشماش و سرشم بسته بودن اشکم راه افتاد کلی گریه کردم درد شکمم فراموشم شد