۹ پاسخ

دیگه ساعت هفت و هشت شب بود ک درد های من هی بیشتر و بیشتر شد (پریودی بود دردا) یکی دو ساعت درد زیاد داشتم ک یهو اروم شد، دیگه درد های بعدش قابل تحمل بود ، ساعت ۱۱شب چای نبات خوردم و خرما و سوپ، بعد نیم ساعت گفتن باید بلند شی، بدترین قسمتش هم همین بود، دونفر گرفته بودنم تا بتونم بشینم ولی همینکه بلندم کردن نفسم گرفت دوباره خوابیده شدم، بعد ده دقیقه گفتم بلندم کنین به هر سختی بود لبه سخت نشستم و جای بخیه خیلی درد میکرد، جوری ک همسرم کنارم بود سرم رو شونه اش گریه میکردم دیگه یه پنج دقیقه نشسته بودم و داشتم گریه میکردم یهو حالم بد شد جلو چشمام سیاه شد شل شدم تو گوشم صدای زنگ و تهوع، سریع خوابوندنم پرستار اومد یه چیزی زد تو سرمم پنح دقیقه خوب شدم ، ولی باز کم نیاوردم نیم ساعت بعد دو سه تا لیوان چای نبات غلیط خوردم اینبار

انشالا. تنت سالم باشه پروسه زایمان و بعدش که زندگی به کل تغیر زیادی میکنه اوایل سخته بعد اوکی میشی

دوتاشونم دردای خاص خودشو داره هم سزارین هم طبیعی

من بچم ۳۴۰۰ به دنیا اومد
هنوزم صفرمیپوشم تنش😐😐

چندگرفت زیرمیزی

مبارک باشه انشالله قدمش خیر باشه دکترت کی بوده

خودت شیاف خریده بودی بردییی ؟؟؟

عزیزم😍😍😍
میگم کجا رفته بودی سونوی وزن؟ به منم ۲۸ هفته گفت ریزه حالا یه سونو هم ۲ روز دیگه دارم

عزیزم اخرین سونت چند هفته بودی ک ۲۸۰۰ بودش

سوال های مرتبط

مامان آیدا مامان آیدا ۴ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان معجزه مامان معجزه ۱۰ ماهگی
تجربم از عمل سزارین

فوق العاده عمل راحتی بود
انقد نظرات منفی بود ک واقعا ترس افتاده بود ب جونم
اول رفتم با نامه بستری پذیرش شدم تو بیمارستان
منو منتقل کردن به بخشی که قبل رفتن ب اتاق سوالات پزشکی پرسیده میشه پرونده کامل میشه لباس عمل پوشیده میشه و بعد منتقل میکنن به اتاق عمل
دراز کشیدم رو تخت و بردنم ب اتاق عمل
اصلا جای ترسناک و عجیبی نبود
گذاشتنم رو تخت اونجا همه باهام سلام کردن و خوسرو بودن احساس ارامش دادن
بعدش گفتن بشین و نفس عمیق بکش و اسپاینال انجام دادن
فوری پاهام گرم شد و دیگه حسشون نکردم
یکم تهوع گرفتم حین عمل ک گفتن بخاطر اسپاینال افت فشار داریم و سریع برام دارو تزریق کردن تو سرم و خوب شدم
از دکتر بیهوشی پرسیدم عمل شروع شده ؟؟ گفت اررره دختر دیگه داره بچت بدنیا میاد😍😍 و بعد ۲ دقیقه صدا گریشو و خودشو دیدم و میتونم بگم بهترین اتفاق دنیاااااا بود

بعدش مارو بردن ریکاوری حدود ۱ ساعت اونجا بودیم
و بعد هم رفتیم بخش
وقتی تو ریکاوری بودم کم کم داشتم درد رو حس میکردم ولی در حد پریودی بود شکمم رو ماساژ دادن و رفتیم بخش
یکم دردا بیشتر شد ک برام هی شیاف میزاشتن و کاملا قابل تحمل بوود

فرداش هم مرخص شدم و اومدم خونه ازون روز خودم خیلی کارای دخترمو میکنم با اینکه مامانمم هست ولی خودمم سرپا هستم
و میتونم بگم کاملا راضیم از سزارین👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻
مهتاب مهتاب قصد بارداری
امروز میخام تجربه ام از زایمان زودرس بگم ک شما اشتباه منو نکنید
من ساعت ۱۱شب حس یوبوست داشتم هست میکردم دستشویی داره ولی میرفتم نداشتم هی حس یوبوست بیشتر میشد تا ۷صبح ک دردم گرفت ولی کم من می‌گفتم درد معمولیه ولی نبود تا ۱۰صبح ک خیلی شد زنگ زدم شوهرم اومد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۴سانت بازی ولی خونریزی داخلی کردی بردنم اول برای طبیعی ضربان قلب بچه پایین اومد سریع بردنم اتاق عمل . تو اتاق عمل بچه داشت طبیعی میومد ولی یک دفعه انقباضم قطع شد دکتر بیهوشم کرد عمل شدم بند ناف کنده شده بود ولی بچم زنده بود من بخاطر ضربان قلب بالا رفتم ای سیو بچه بردن بستری کردن . ساعت ۱۱شب حال بچم بد میشه میبرنش طالقانی بیمارستان کودکان میفهمن بچم آترزی مری داره کاش میمردم . من از هیچی خبر نداشتم فکر میکردم ریه اش کامل نیس ک بردنش اونجا همسرم خانوادم رضایت عمل میدن ۳روز بیشتر زنده نماند دفن کردن بعد ک من اومدم بخش بعدش ب من گفتن من از ای سیو ک اومدم از خوشحالی نمی‌دونستم چکار کنم ک بچمو ببینم ولی ای دل غافل ک بچم اون موقع خاک شده بود اینم قصه ۸ماه سختی من
مامان 𝖧𝗂𝗋𝖺𝖽🥑🩵 مامان 𝖧𝗂𝗋𝖺𝖽🥑🩵 ۵ ماهگی
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۳ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵