۵ پاسخ

من ازوقتی مادرشدم بیشترکمک مامانم میکنم هربارمیرم کارای خونشوصفرتاصدانجام میدم واونم بابچه من بازی میکنه ،برامادرشوهرم انجام دادم شده بود وظیفه طوری ک تماس میگرفت بیا خونو جاروکن 😐 یا ظرفاشونو نمیشستن بعد من ک میرفتم پدرشوهرم میگفت بشور حالا دوتا دخترمجرد داره و هردوتا ازمن بزرگتر

حالا ما بچه نداشتیم درک نمیکردیم
اونایی که بچه داشتن و بازم شرایط مارو درک نکردن و تو‌سختیها تنهامون گذاشتن چی😤

وای دقیقا وما الان یدونه بچه داریم اون هایی که دوسه تابچه دارن چی میکشن وچقدر به کمک نیازداشتن وندیده ایم.

دقیقا
من همیشه با خودم این جمله هارو میگم

نه والا نه تنها نمیخوام عذر خ آهی کنم میخوام بزنم تو دهن اونی که گفت بچه شیرینی زندگیه🤣🤣🤣🤣🤣البته شوخی میکنما دست بزن ندارم مادر بودن خیلیییییی سخته

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
دلنوشته ی موقت:
امروز چون از روتین خارج شده بودیم، از صبح کلافه بودم.

قراربود کتاب های بچه هارو مرتب کنم و چندتایی به دوستام معرفی کنم، اما کتاب‌ها تا ظهر وسط خونه بودن، چون مجبور شدم صدتا کتاب بخونم! 😅 هر بار هم که می‌خواستم جمعشون کنم، هیراد دوباره می‌ریخت بیرون.

وسط همین شلوغی داشتم غذا درست می‌کردم، گردگیری می‌کردم و سعی می‌کردم یه کم به خونه برسم…🙃

همین‌طور که کلافه بودم و با خودم فکر می‌کردم امروز همه‌چیز از روال خارج شده و هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته، مهراد که داشت برای خودش بازی می‌کرد و راه می‌رفت، یهو گفت:
«آخیش چه روز خوبیه امروز! چه حس خوبیه!» 🥹
یه تلنگر خوردم…

لازم نیست همه‌چیز همیشه روی روال خودش باشه.
لازم نیست حتماً یک روز، شبیه روزهای مرتب و برنامه‌ریزی‌شده‌ی یک مادر کمال‌گرا پیش بره تا بتونیم بگیم «امروز روز خوبی بود».

برای بچه‌ها زندگی خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست.

خونه بالاخره جمع شد. ناهار و شام آماده شد، کتاب‌ها مرتب شدن و یکی دو ساعت بعد، خونه دوباره به حالت قبل برگشت.

بعد هم راه افتادیم سمت پارک.

توی راه، شالیزارهای برنج رو دیدیم؛ همون‌هایی که از وقتی کاشته شدن، تقریباً هر روز بهشون سر زدیم و رشدشون رو تماشا کردیم. حالا دیگه بزرگ شده بودن و خوشه داده بودن. 🌾

عکس گرفتم و با خودم فکر کردم:
واقعاً چه روز خوبیه…

ما بزرگ‌ترها گاهی زندگی رو این‌قدر برای خودمون سخت می‌کنیم. فکر می‌کنیم برای داشتن یک روز خوب، باید همه‌چیز مرتب و طبق برنامه پیش بره.

الان هم بچه‌ها مشغول خاک‌بازی و گل‌بازی‌ان و من دارم به این فکر می‌کنم که باید ببرمشون حموم… 😅

ولی خب…
هیچ اشکالی نداره.

امروز واقعاً روز خوبیه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری
مامان آریا💙💫 مامان آریا💙💫 ۱ سالگی
اگه با خودت فکر میکنی کاش زود صبح نشه🌕
کاش چند ساعت بیشتر فرصت داشتم فقط خودم باشم🌾
کاش لازم نبود از همون اول صبح دوباره به همه رسیدگی کنم…

این به این معنی نیست که مادری رو دوست نداری…

به این معنی نیست که از بچه‌ات خسته شدی یا مادر خوبی نیستی…🤱🏻

خیلی وقت‌ها فقط یعنی مدت‌هاست زمانی برای خودت نداشتی…

یعنی از وقتی چشم باز می‌کنی تا وقتی شب روی تخت می‌افتی، مدام در حال پاسخ دادن به نیازهای دیگرانی؛ یکی آب میخواد، یکی غذا، یکی توجه، یکی آغوش…🫂

و وسط این همه مراقبت، گاهی خودت فراموش میشی.🥲

مادرها همیشه به استراحت نیاز ندارن؛ گاهی به تنهایی نیاز دارن.

به چند دقیقه سکوت.

به اینکه کسی چیزی ازشون نخواد.

به اینکه برای لحظه‌ای فقط «خودشون» باشن، نه همسر، نه مادر، نه مراقب همه آدم‌های خانه.

پس اگر بعضی صبح‌ها برای شروع یک روز جدید ذوق نداری، قبل از قضاوت کردن خودت، از خودت بپرس:

آخرین باری که واقعا به خودم رسیدم کی بوده؟

شاید مسئله این نیست که مادری برات سخت شده…

شاید فقط خسته‌ای🤍





متن از دکتر فرنوش مومنی✍🏻🌱





نوزاد
واکسن
سلامت مادر
رفلاکس
کولیک
شیرخشک
شیرمادر
فرزندپروری
پوشک
مامان حورا مامان حورا ۱ سالگی
دختر عزیزم،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند ساله‌ای. شاید دختری جوان شده باشی، شاید خودت روزی مادر شده باشی، و شاید هم فقط دلت خواسته باشد میان یادگاری‌های قدیمی، نوشته‌ای از مادرت پیدا کنی.

من این نامه را در شبی نوشتم که تو را از شیر گرفته بودم.

آن شب، نزدیک دو سال از روزی می‌گذشت که برای اولین بار در آغوشم گرفتم. نزدیک دو سال از روزهایی که با من بیدار شدی، با من خوابیدی، گریه کردی، خندیدی و آرام گرفتی.

فکر می‌کردم از شیر گرفتن فقط یک تغییر کوچک است. فکر می‌کردم چند روز سخت می‌گذرد و تمام می‌شود. اما آن شب فهمیدم که گاهی پایان یک فصل از زندگی، چقدر می‌تواند قلب آدم را بلرزاند.

تمام روزها و شب‌هایی که شیر می‌خوردی از جلوی چشمانم عبور کردند. انگار زمان دستم را گرفت و مرا به عقب برد؛ به اولین باری که تو را در آغوش گرفتم، به شب‌های طولانی بی‌خوابی، به لحظه‌هایی که با چشم‌های نیمه‌باز دنبالم می‌گشتی، به وقت‌هایی که سرت را روی سینه‌ام می‌گذاشتی و آرام می‌شدی.

آن شب خیلی گریه کردم.

نه به خاطر اینکه از بزرگ شدنت ناراحت بودم. نه به خاطر اینکه دیگر شیر نمی‌خوردی.

گریه می‌کردم چون فهمیده بودم چقدر زود گذشته است.
مامان اَبرا☁️🤍 مامان اَبرا☁️🤍 ۲ سالگی