یاد روزای اولی که مامان شده بودم میوفتم کاقعااا چقدر کم تجربه بودم سر چیزای الکی گریه میکردم
پسرم تا یک هفته جیشش قرمز بود خیلی میترسیدم خودشم کم جیش میگرد
از اونطرف زردیش میرفت بالا هی استرس میکشیدم
از یه طرف خییییلی بچه ی ناآرومی بود یه سره جیغ میزد و گریه میکرد
وای اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم
منی که نصف بچه های فامیل و تو نوزادی راحت نگه میداشتم
حالا خودم هاج و واج میموندم
خیلی روزای سختی بودن پسرم شبا یکسره جیغ میزد
تا اون پی پی ساهی که روزای اول میکنن تموم بشه بچم هلاک میشد از گریه منم پا به پاش گریه میکردم
زدریش خیلی میرفت بالا بعضی وقتا توی چشماش نارنجی میشد
از یه طرف دخالت های اطرافیان که آی شکمت بزرگ مونده بچت اصلا شبیه خودت نیست جفت شوهرته با اینکه نصف نصفه اینجوری میگفت منو ناراحت کنه
از یه طرف دردای جسمانیم
پسرم ۳ روزه بود خونمون پر مهمونای سمی که هر کدوم یه نظری دارن یکی میگه اصلا شبیش نیست یکی میگه چقد لاغره بچه با اینکه بچم ۳۳۰۰ بود ماشالله
یکی برای بی احترامی کادوی کم آورده بود
منی که تو حموم زار میزدم از درد پهلوهام از درد برش سزارینم دولا بودم
خواهشا اگه زائو دارید اطرافتون خیلی هواشو داشته باشید🥲
من اون روزا فقط همسرم بود و مامانم و بابام
دردشون به جونم🫀

تصویر
۱۵ پاسخ

اخ ک یادم میاد میخوام زاااار بزنم هیچوقت برام کهنه نمیشه هروقت یادم میفته لرز میفته بجونم از شدت بی تجربگی زردی پسرم گریه های بیخودم
گشنگی پسرم و.............

من حرف مردم اصلا برام مهم نبود .به دل نمیگرفتم .سختیش این بود که پسرم زردی داشت .یه شب چشم بندش زیر دستگاه باز شده بود از اونطرفم غربالگری ۵ روزگی مشکوک بود ولی مادرم نه بهتره بگم فرشته زندگیم تمام مدت کنارم بود گاهی گریه میکردم گاهی بداخلاقی میکردم خداروشکر به خیر گذشت همشون .اهان شموایی سنجی هم بردم گفتن گوش چپش مشکل داره.بعدش چند جا بردیم گفتن مایع داره شش ماهگی دوباره بردم گفتن سالمه

وای عزیزم من اینقدر تو بارداری بعد زایمان اینقدر. سخته ای کشیدم که دوست ندارم به اون روز ها فکر کنم تمام بدنم رو استرس میگیرد

تازگیا دیدم تو یه پستی نوشته بودن بهتره تاریخ زایمانتونو ب بقیه نگین یه هفته خوب استراحت کنین لزومی نداره بقیه بدونن واقعا بنظرم اونایی ک خونشون نزدیک فامیل نیست باید همینکارو بکنن

یه ماه مونده به تولد نیلا
من دارم منفجر میشم از یادآوری خاطرات اون روزا
هرچقدر نزدیک تر میشیم این خاطرات بدمصب واضح تر و شفاف تر میشن
دلم میخواد خودمو خفه کنم
من فقط همسرم هوامو داشت حتی مادرمم حالمو درک نکرد و مسبب نصف حال بدیام قطعا اونه
همسرم به خواهر کوچولوم یه چیزی میگفت از سر شوخی مامانم جنگ درست میکرد
منو ول کرد رفت با خالم بیرون برا آبجیم اسباب بازی بخره بخدا سارا از درد نمیتونستم خم بشم زار زار گریه میکردم بچه پی پی کرده بود همسرم برد شست
بعد اومده بود با من دعوا میکرد که نباید دختربچه رو بدی باباش بشوره🙂خب آخه...
باب درد و دلو باز کردی🥲

منم تنها بودم باشوهرم مادرشوهرمم خیلی اذیتم کرد با حرفاش بعضی وقتا میگم آینده واسه دخترش تلافی میکنم حرفایی که بهم زد و به دخترش میزنم بعدشم به خودم میگم منکه مثل اون دل سیاه ندارم بخام دل بشکنم خدا ازش نگذره منکه نمیگذرم ازش تا زندم روح و راوانمو بهم ریخته 😭😭😭💔💔💔

اوه اوه روزای اول رو‌ نگوووووو متنفرم از اون روزا
بخدا اگه یبار دیگه بخوام بزام بلدم چیکار کنم😂😂که اونم فک نکنم دیگه بااین اوضاع تصمیم به زاییدن بگیرم

عزیزم واقعا شرایط سختی بود
خیلی درکت میکنم
منی که اشکم دم مشکم بود
هر کی هرچی میگفت زار زار گریه میکردم، منم خونه مادرم بودم همش میگفتم شوهرمو میخوام و گریه میکردم
از اون ور هی بهم میگفتن حواست باشه بچه شیرت میخوره یه وقت افسردگی پس از زایمان نگیری
واقعا سخت بود
جونم در رفت تا اومدم خونمون

من بارداری و زایمانم فقط همسرم بود مثل کوه پشتم بود موقع زایمانم سه تا خواهرام دوتاشون تو بیمارستان هلاک شدن...یکیشونم از ی شهر دیگه اومد تا ۶روز کنارم بودن❤️

چقد‌‌درد داشت نوشته هات..
و باعمق وجودم درکت کردم...

منم تنها همراهم مادرم و همسرم بودن
بقول تو مهمونی سمی جاریم ک اومدن دیدنم دست خالی انگار ن انگار من زایمان کرده بودم 😑 یادم نیفته اعصابم خرد میشه

چقدر تو منو
چقدر این متن با گوشت و پوست و استخونم درک کردم هیچ وقت اون روزا رو یادم نمیره فقط فقط مامانم هوام داشت فقط اون بود که بهم می‌رسید با خواهرم شاید باورت نشه خواهر فقط ۱۱ سالش بود ولی یادم نمیره پابه پام گریه میکرد برای خوب شدنم نماز میخوند به زور غذا میزاشت دهنم
و شوهرم که پشت به پشت خانوادش اذیتم کرد و فقط بچش براش مهم بود نه من

ادم تو بارداری و زایمان میفهمه کی دوسش داره کی میخوادش کی واقعا به فکرشه
ادم سمی دورمنم زیاد بود من قبلش میدونستم اینجوری میشع رفتم موندم خونه مامانم
ولی بازم ترکشا خورد بهم
شوهرمو شناختم و فهمیدم واقععععا به درد جرز دیوار میخورده.
بی درک ،بی احساس،بی محبت
تا پنجاه روز حتی نیومد کنارم بشینه وقتیم اومد فقط یه چیز میخواست
و من هرگز اینارو یادم نمیره به اضافه خیلی چیزای دیگه که برام واقعا تحمل کردنش ،خیلی سخت بود

حق داشتی
من ک هیچ مشکلی نداشتم تا دوماه فقط‌خوردم خوابیدم شیر دادم خونه مامانم بودم حتی پوشک بجه رو عوض نمیکردم
بازم سخت بود
شما دیگ شرایطط‌سخت تر بوده

من که تو اون روزای سخنم فقط مادر شوهرم بود که آخرش هم دلخوری پیش اومد

سوال های مرتبط

مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت هفتم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا داشت کم کم میگذشت من نزدیک چنده روز بودخونه مادرم بودم هر روزم سرم میزدم از حالت تهوعم اصلا کم نشده بود وگرنه زیاد نباید بالا میاوردم چون دکترم گفته بود برای سرکلاژت خوب نیست کلی دارو سرم میدادن که از حالت تهوعه جلوگیری بشه فشار نیاد بهم ولی درست نمیشد که نمیشد🤦🏻‍♀️
یه روز تو همین روزا درد بدی یهوو اومد بهم مثل اون درد قبلی که گفته بودم ولی شدید تر از قبل و تایمش یکم بیشتر شده بود از درد علائمش بخوام بگم یه جور از شکمت معدت اینا شروع میشد تا پشت کمرت میگرفت ادم نه میتونست چیزی بگه نه گریه کنه نه تکون بخوره مثل جسد باید میخوابیدی درد میکشیدی و دردش یهویی اومدنی یهویی هم میرفت و حالت تهوعه و استفراغ هم داش،هین اون دردا هم همش ادم بالا میاورد…
من اینو سری به مادرم گفتم اینام همش میترسیدن زایمان زودرس کنم دکترام میگفتن این چیزیش نیست حتما انقباضی دردی چیزی گرفته…😐
.
.
.
.
پوشاک
نوزاد
فرزند پروری
شیرخشک
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۷_زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
تا صبح تحت نظر بودم و دم دمای ۶ صبح بعد از کلی چکاب و ان اس تی گفتند میتونی بری دیگه همه چیز نرماله ولی دوباره مطلق:)
از این‌کلمه متنفر بودم دیگه😅
با خودم میگفتم به ۳۰هفته هم برسونم به هفته های امن برسونم بقیش انشالله میگذره فقط منتظر بودم ۵هفته دیگه هم به خیر بگذرونم به هفته های ایمن برسم
توی همین حین دیدم یکی از دوستای گهوارم که دوقلو داره توی ۳۰ هفته زایمان کرد و یه قلشون آسمونی شد🖤
خیلی ترسیده بودم خیلی حالم بد بود تموم احساس های بد تو قلبم ریخته بودن کلی گریه میکردم تا اینکه شدم ۲۷هفته و قرار بود برم چکاب شم
رفتم و اونجا دکترم ازم ازمایش گرفت فشارم یکم بالا بود و مشخص شد که دیابت هم گرفتم از خوش شانسیم و نزدیک بود دوباره بستری بشم🫠
خلاصه رفتیم توی رژیم سخت و حذف شدنه حداقل ۹۰ درصد موادهای غذایی چون دیابت هم خطرناک بود
سخت ترین روزارو میگذروندم همش گریه میکردم گرسنم میشد فقط مجاز بودم روزانه یه کف دست نان سنگک بخورم و یه کف دست سینه مرغ و یه پیاله کاهو و میوه جات هایی که شیرین نباشن
همش هوس چیزای شیرین میکردم و محدود بودم پیرشده بودم از غصه سر شکموییم🙊😂