پارت هفتم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا داشت کم کم میگذشت من نزدیک چنده روز بودخونه مادرم بودم هر روزم سرم میزدم از حالت تهوعم اصلا کم نشده بود وگرنه زیاد نباید بالا میاوردم چون دکترم گفته بود برای سرکلاژت خوب نیست کلی دارو سرم میدادن که از حالت تهوعه جلوگیری بشه فشار نیاد بهم ولی درست نمیشد که نمیشد🤦🏻‍♀️
یه روز تو همین روزا درد بدی یهوو اومد بهم مثل اون درد قبلی که گفته بودم ولی شدید تر از قبل و تایمش یکم بیشتر شده بود از درد علائمش بخوام بگم یه جور از شکمت معدت اینا شروع میشد تا پشت کمرت میگرفت ادم نه میتونست چیزی بگه نه گریه کنه نه تکون بخوره مثل جسد باید میخوابیدی درد میکشیدی و دردش یهویی اومدنی یهویی هم میرفت و حالت تهوعه و استفراغ هم داش،هین اون دردا هم همش ادم بالا میاورد…
من اینو سری به مادرم گفتم اینام همش میترسیدن زایمان زودرس کنم دکترام میگفتن این چیزیش نیست حتما انقباضی دردی چیزی گرفته…😐
.
.
.
.
پوشاک
نوزاد
فرزند پروری
شیرخشک

۳ پاسخ

خداروشکر

سرکلاژ ینی چی

هووووووف چ دردی کشیدی خودم یجوری شدم

سوال های مرتبط

مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت چهارم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
چند روز از این حرفم نگذشته بود که یه حالت تهوع های شدیدی اومد سراغم میدونستم که اینا اصلا عادی نیستن کلا ولی دور وریام از بس میگفتن نه عادیه مام اینجوری بودیم دلم یکم اروم میگرفت..
حالت تهوعم یه جوری بود که کلا خوردن همه چی تعطیل بود حتی آب هم حالمو به هم میزد روزی نزدیک۱۲بار اسید معده بالا میاوردم دیگه حالی برام نمونده بود از بس فشار میومدا بهم باز به خونریزی افتادم …واقعا روزای سختی بود🥲
از همه چی بدم میومد از بوی خونه از بوی غذا از بوی همسرم کلا دلم نمیخاست پیشم بشینه میدیدمش میخواستم بالا بیارم ولی زیاد بهش معلوم نمیکردم که ناراحت نشه😂😂
شبو روزم کلا با سرم میگذروندم قرصا که کلا اثر نمیکرد خودمم داشتم کم کم پوست اسخون میشدم از بی اشتهایی این داستانا روزا میگذشت من کلا دراز کشیده بودم بخاطر لکه بینی که باهام بود…
بعد تازه به خونه خودمون اسباب کشی کرده بودیم یادمه همه جم شدن کمکم کردن منم خوابیده نظارت میکردم😂
یه چند روز بعد که ساعتای نزدیک ۳/۳۰شب بود همسرمم خواب یهو یه چی از شکمم معدم گرفت تا پشت کمرممم دردش یه جوری بود ادم میخواست بمیره نمیتونستم حتی همسرمو هم بیدار کنم نفسم گرفته بود بعد یهویی که اومد یهویی هم چند دقیقه بعد دردش رفت من سری همسرمو بیدار کردم که از اینجور دردا اومد سراغم اونم ترسید فک کرد درد زایمانه سری برد بیمارستان…
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
نوزاد
شیرخشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت سیزدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روز ترخیص من رسید و من خوشحال ترین ادم روی زمین بودم😂😭
قبل رفتن بهم گوشزد کردن که رژیممو رعایت کنم حتما غذای چرب نخورم که چند وقتم واقعا نمیخوردم چون میدونستم وقتی غذای چرب میخورم دردام بدتر میشه ولی این بار دلو زدم به دریا موقعه اومدن از بیمارستان به همسرم گفتم همین یه بارو برام اکبرجوجه بخر بد هوس کردم اخه چند وقت بود دلم میخواست بخاطر حالت تهوعم نمیتونستم بخورم 🥺😂
اونم اخر راضی شد برام گرفت جاتون خالی با اون وضع پشت ماشین نشستم مثل چییییی خوردم🤣🤣
و من همچنان بازم اومده بودم خونه مادرم چون استراحت مطلق بودم دشوییمم از پایین میگرفتن و اینم بگم خیلی استرس. زایمان زودرس داشتم همش میگفتم خدایا لاعقل به ۳۰ هفته برسم هرچی هفتم میرفت جلوتر من میگفتم خداکنه یکم بیشتر دووم بیارم🥲
ولی بعد از اومدن از بیمارستان یکم استرسم کمتر شد کم فکر میکردم بهش و اینم بگم اخراش واقعا یبوستای بدی گرفتم اصلا وحشتناکککککککک😫
زایمانمم سزارین انتخابم بود گفتم من دیگه نمیتونم حتی یه ضره هم دردو تحمل کنم (منظورم درد زایمان طبیعی بود)و دکترم راضی شدو ولی نامه سزارینمو نداد نامرد😒منم همش استرس داشتم نکنه زودتر دردم بگیره بخوام طبیعی زایمان کنم فوبیای طبیعیم داشتم .
.
.
.
.
پوشاک
فرزند پروری
نوزاد
شیرخشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت هشتم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
بعد اون من روزام شده بود عذاب😭🥺
هر دو سه روز یه بار منتظر میموندم که کی دردام شروع بشه هر بارم از دفعه قبل دردش بدترمیشد تایمشم بیشتر اخرین دردی که کشیدم نزدیک۱۲ساعت مداوم طول کشیده بود در اون حد که من فقط ناله میکردم کار دیگه ای از دستم برنمیومد مادرمو همسرم هم پا به پام کنارم بودن حالشون از من بدتر بود عین جسد فقط دراز کشیده از درد به خودم میپیچیدم هزار بارم رفتیم دکتر سونو هرچی کوفت زهرمار باشه همشون میگفت هیچی نیستو فلانو طبیعیه فقط یکم یه کلیش ورم داره و و و😒
وقتی دردا شروع میشد چند بارم به اورژانس زنگ زدیم که بیاد ببره بستری کنه میومدن گردن نمیگرفتن به همسرم میگفتن زنت هیچیش نیست افسردگی داره بیشتر بهش توجه کن😐😐😐😐😐😐
بیمارستان میرفتم بستریم نمیکردن میگفتن توریت نیست برو خونه به زورررررر…
همسرمو مادرم یعنی چند ماه به کل از کار زندگی مونده بودن…
همسرم که کارش یه شهر دیگه بود بیچاره بخاطر اینکه وقتی درد میکشم تنهام نزاره هرشب دوباره بعد کارش یه ساعت رانندگی میکرد میومد خونه مادرم میموند صبحام ساعت۹میرفت سرکارش…
مادرمم که زهره ترک میکردم یهو موقعه که سرکار بود دردام شدید تر میشد زود به مادرم زنگ میزدم یا نمیرفت سرکار یا پاس ساعتی میگرفت پا به پام کنارم گریه میکرد…🥲❤️‍🩹

.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزاد
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت نهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا همینجوری میگذشت با درد دکتر رفتنو بیمارستانو این داستانا…
کسیم نمیفهمید که دردم چیه…
اخر یه روز وقتی دردام شروع شد به حدی رسید که ۱۲ساعت طول کشید اون همه عذابو من تحمل کردم از درد زایمانم بدتر…مادرم گفت دفعه بعد اگه دردت شروع بشه من نمیفهمم هرجوری که باشه باید باید بستریت کنیم و بلههه فرداش موقعه خواب ساعت۱شب دردای من شروع شد دوباره مادرم هم موقعه نماز خوندن بوده صدامو شنیده بعد بهم گفت رضوانه انگار یکی موقعه نماز بهم گفت اگه الان دخترتو نبری بستری کنی دخترت میمیره…
و سری نمازشو خوند اومد به همسرم گفت همین الان سری ببریم بیمارستان من دیگ حس خوبی ندارم واقعا هرجور شده دم درش بشینیم تا به زورم که شده بستریش کنن…
اون شب بارون شدیدی میبارید بیمارستانی که باید میرفتمم یه شهر دیگه بود (گرگان صیاد شیرازی)حدود یه ساعت راهش بود…یعنی تو اون بارون انقد سری منو تو نیم ساعت رسوندا با استرس نگرانی اخرش من که دیگ نفسم بالا نمیومد …
بعد اومدم بیمارستان مثل همیشه یه دکتر بداخلاق اومد معاینم کرد گفته این معده درده هیچیش نیست فلان پاشو تو یه کفش کرده بود که بستری نمیکنم برو سرمو درد نیار منم ناله کنان خوابیده بودم بعد مادرم خیلی عصبی بود گفت من از کادر درمانم اگه الان بستریش نکنین من گزارش میدم اگه دخترم چیزیش بشه به عهده شماست از من گفتن وداد بیداد کرد!!!
بعد یکی از دکترا صدای مادرمو شنید سری اومد حالمو دید همونجا بستریم کردن…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنجم بارداری سختم🫠❤️‍🩹
رفتیم بیمارستان همسرم سری فرممو پر کرد منو سرپایی بستری کردن بعد خواستن تو خود بیمارستان سونو بگیرن که دستگاش اون موقعه نبود فک کنم…و یه ازمایش ساده چرت پرت ازم گرفتن تمام که اونم درست در نیاورده بودن…😐کلا بیمارستان منطقه ما زیاد به درد نمیخوره،
و منو تا خود صبح نگهم داشتن بعدم گفتن یکسره از اینجا برو سونو بده، از بیمارستان خسته کوفته رفتیم سونو بدیم خانم دکتری که سونو میکرد گفت حاله بچه خوبه ولی طول سرویکست کمه من جواب قطعی نمیدم برو دکتر خودت (گرگان،شهره وثوق)ببین چی میگه شاید لازم بشه سرکلاژ بشی..بعد اون سری از دکترم همون روز مادرم زنگ زد نوبت گرفت تو راه فقط دعا دعا میکردم تا نیازی نباشه که سرکلاژ بشم واقعا میترسیدم ،و وقتی دکترم سونو کرد گفت بهتره سرکلاژ بشی (منو میگی انگار اب سرد ریخته باشن روم انقد ترسیده بودم)گفت سرویکست داره کم کم میاد پایین و برا پس فرداش نوبت داد که بیام بستری بشم و پایین اومدن طول سرویکسمم احتمال میدادن که از فشار زیاد حالت تهوع باشه اخه زیاد بالا میاوردم به شکمم فشار میومد..🥲🥲🥲🥲
و اون دردای اون شبو هم که گفته بودم اینجوری در نظر گرفتن که اره درد زایمان بود سرویکست پایین بود سرکلاژ کنی دیگه نمیاد سراغت چون ازمایشاتم که خوبه فلان…😐🤦🏻‍♀️
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزاد
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ششم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
یه شب قبل اینکه بستری بشم تا خود صبح نتونستم از استرس ترس فرداش بخوابم اینم بگم من به شدت ادم استرسیم به همه چیز بیش از حد فکر میکنم…هرکاری کردم این رفتارمو نتونستم کنار بزارم کلا🥲
هرجوری شد با خودم کلنجار رفتم که اره نترس چیزی نیست به سختی مادر شدن می ارزه اخرش قشنگه به خودم با این حرفا امید میدادم موقعه ای که رفتم بیمارستان(فلسفی)نزدیک ۶ساعت تو زایشگاه رو صندلی سرد خوابیدم نه تختی بهم دادن نه چیزی اصلا یخ زدم همش میگفتن دکترت الاناست که میاد از ۷/۳۰صبح که نشستم تا اخر یکو نیم اینا دکترم اومد
یعنی من تو محیط اونجا مردم زنده شدم از جیغ داد مامانا موقعه زایمان استرسیم که خودم داشتمو فضای سرد اونجام که بدتر میکرد منم بدونه لباس ،لباس بیمارستان تنم بودا ولی کلا بود نبودش زیاد فرقی نداره😂اخر بعد چند ساعت بردنم سرکلاژم کردن وقتی به هوش اومدم زیاد درد نداشتم بر خلاف تصوری که داشتم.
یادمه یه روز بستریم کردن فرداشم عید قربانمون بود مادرم زحمت کشید پیشم موند🥹پدرم خودش تنهایی گوسفندو قربونی کرد ولی قبلش صبحش زنگ زد از مادرم رضایت خواست و قربونی کردن…بین ترکمنا سنته قربونی کردن اینا👌🏻
از اینا که بگذریم روز مرخص شدن من رسید بعد مرخص شدنم تصمیم گرفتم یه چند روز خونه مادرم بمونم تا ازم مراقبت کنه اخه دکتر گفته بود باید استراحت کنم با وجودی که مادرم شاغل ولی انقدر برام زحمت کشید که نگم واقعا خسته میشد میفهمیدم ولی یه بارم به روش نیاورد🙂❤️
.
.
.
.
فرزندپروری
شیرخشک
نوزاد
پوشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت سوم -بارداری سختم🫠❤️‍🩹
۸ ۹ روز گذشت همینجوری منم همش دراز کشیده بودم چون دردای زیر شکمم لکه بینیم کلا نرفته بود منم که ادم استرسی نمیدونم اون چند روز چجوری گذشتتتت گفتم بیشتر از این نمیتونم صبر کنم میرم سونو و من قبل دو هفته زودتر رفتم و باز هم همون جواب قبلو گرفتم که کیسه حاملگی دیده میشه ولی توش چیزی نیست بعد دکتره گفت با لکه بینیای که داری احتمال میدم که حاملگی پوچ باشه باز ببین بیشتر میشه یا نه اگه بخواد خونریزی زیاد بشه یعنی پوچ بوده…و اینکه یه هفته بعد دوباره بیا…
واقعا یه دلشوره عجیبی داشتم داخل ماشین که شدم بی اختیار زدم به گریه تا خود خونه، همسرمم میگفت برا چی نگرانی بسپار به خدا چیزی نیس درست میشه..ولی باز دلم اروم نمیگرفت اون روزم کلا با گریه گذشت میگفتم خدایا وقتی حاملگی پوچه چرا از اول خوشحالم کردییی اون موقعه از خداهم گله کرده بودم (توبه تاقصیر)😂🥲🤦🏻‍♀️
بعد اون یه هفترم هرجور که بشه گذروندم فقط دعا میکردم به خونریزی نیوفتم وقتی رفتم سونو اخرررررر دکتر گفت قلب نی نی تشکیل شده و دیده میشه یعنی یه خیال اسوده کشیدم که نگو از اون همه استرس نگرانی من از خوشحالی رو ابرا بودم همسرمم میگفت دیدی گفتم چیزی نیست الکی نگران بودی🥹
نزدیک دوهفته بعد من لکه بینیم کلا رفت و من خوشحال بودم که دیگه حالممممم داره خوب میشهههههه خداروشکر حاملگیمم خوب داره پیش میره🥲🫠
و دردسرام از اینجا شروع شد…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشک
مامان پسرم مامان پسرم ۱ سالگی
یاد روزای اولی که مامان شده بودم میوفتم کاقعااا چقدر کم تجربه بودم سر چیزای الکی گریه میکردم
پسرم تا یک هفته جیشش قرمز بود خیلی میترسیدم خودشم کم جیش میگرد
از اونطرف زردیش میرفت بالا هی استرس میکشیدم
از یه طرف خییییلی بچه ی ناآرومی بود یه سره جیغ میزد و گریه میکرد
وای اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم
منی که نصف بچه های فامیل و تو نوزادی راحت نگه میداشتم
حالا خودم هاج و واج میموندم
خیلی روزای سختی بودن پسرم شبا یکسره جیغ میزد
تا اون پی پی ساهی که روزای اول میکنن تموم بشه بچم هلاک میشد از گریه منم پا به پاش گریه میکردم
زدریش خیلی میرفت بالا بعضی وقتا توی چشماش نارنجی میشد
از یه طرف دخالت های اطرافیان که آی شکمت بزرگ مونده بچت اصلا شبیه خودت نیست جفت شوهرته با اینکه نصف نصفه اینجوری میگفت منو ناراحت کنه
از یه طرف دردای جسمانیم
پسرم ۳ روزه بود خونمون پر مهمونای سمی که هر کدوم یه نظری دارن یکی میگه اصلا شبیش نیست یکی میگه چقد لاغره بچه با اینکه بچم ۳۳۰۰ بود ماشالله
یکی برای بی احترامی کادوی کم آورده بود
منی که تو حموم زار میزدم از درد پهلوهام از درد برش سزارینم دولا بودم
خواهشا اگه زائو دارید اطرافتون خیلی هواشو داشته باشید🥲
من اون روزا فقط همسرم بود و مامانم و بابام
دردشون به جونم🫀
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت اول-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
از اول تا اخرای بارداری من کلا خاطره جالبی ندارم…
از اولش که بخوام شروع کنم چند روز از پریودم گذشته بود یه چند ماه قبلشم بخاطر پریودی نامنظمم رفته بودم دکتر تا منظم کنم بهم یدونه قرص داده بود،با همونم اوکی شد.
دوسه ماه بعد دیدم که بازم یه چند روز پریودم عقب میوفته…
منم فک کردم بازم مثل قبل نامنظم شده اخه تازه درست شده بود😫
من تو یکی از اون روزا که منتظر پریودیم بودم،یه شب میرم بیرون جاتون خالیییی😂با همسرم کلی والیبال بازی میکنم اونم تو اون هوای سرد ،یه جایی اصلا نفسم بالا نمیومد من بازم دست بردار نبودم باز بازی میکردم😐🤦🏻‍♀️
بعد اینکه اومدم خونه دردای مثل پریودی لکه بینیام شروع شد،منم که خوشحال اخر پریود شدم چون همه علائمش عین پریود بوددددد…
بعد دو روز شک کردم گفتم خدایا چرا همش لکه بینی پریودم درست نمیاد اخر شک کردم گفتم نکنه حاملم 😐😐پیش خودم گفتم اگه حامله باشم پس چرا دردای پریودی لکه بینی دارم اخه چیز زیادی نمیدونستم از حاملگی بعد همون روزش به همسرم گفتم بره بیبی چک بگیره…
وقتی اورد من اصلا تا صبح صبر نکردم همون لحظه بیبی چکو زدم ولی چیزی نیاورد فهمیدم خرابه🥲😂
دوباره زدم دیدم بعلهههههه دو خط شد پیش خودم یه درصدمممممم احتمال نمیدادما حامله باشم گفتم حتما اینم اشتباه شده باورم نمیشد اون موقعه همونجا به همسرم نشون دادم اونم فک نمیکرد راست باشه به بی خیالی زد چون اصلا هنوز امادگی بچه دار شدنو نداشتیم سنمونم کم بود و منم مطمعن بودم بیبی چک خطا نشون داده…🫠
.
.
.
.فرزند پروری
شیرخشک
نوزاد
پوشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت آخر-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
بعد اینکه از مطب درومدیم سری کم کسری های بچه رو برای اولین بار رفتم گرفتممممممم اخه همیشه انلاین سفارش میدادم یا مادرم میرفت میگرفت حسرت به دل مونده بودم🥹بعد چند وقت راه میرفتم😂
اون شب از استرس نتونستم بخوابم فردا صبح دیدم بعلههه به لکه بینی افتادم علائم زایمانو دارم کم کم دردام داره شروع میشه سری رفتیم بیمارستان بعد چند ساعت عملم کردن (مثل همیشه دکترم دیر اومد باز)🤦🏻‍♀️و اینم بگم اصلا به حرفای که گفتم گوش نکرد گفته بودم سوندمو وقتی بی حسی میزنن بزاره که نزاشت یا ماساژ شکمی رو موقعه ای که بی حسم انجام بده تو اتاق عمل اونم انجام نداد تو ماساژ شکمی مردمو زنده شدم اونم سه بار در صورتی که بیشتر دکترا اینجوری که میگم انجام میدن و اینکه پمپ درد هم نزاشت بگیرم بی حسی رو هم بخاطر پانکراتیتم زیاد نزدن زود دردام شروع شد یه دردای وحشتناکی داشت که نگم ولی خداروشکر با همه سختیاش حاملگی منم به اتمام رسید🥹😂❤️واقعا خداروشکر میکنم که هوامو داشت مواظبم بود و بچه سالم سرحالی بهم داد🥺🩵👶🏻
از همسر مادر مهربونم هرچقدر تشکر کنم کمه یعنی اینا انقد زحمت کشیدن که نگو پا به پام اومدن تو هر مسیری که بودم واقعا خداروشکر میکنم همچین خانواده ای دارم🧿🫠💗
.
.
.
.
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
فرزندپروری