۱۶ پاسخ

منم وقتی بچمو گذاشتن رو شکمم انقد درد داشتم و ماشالله سنگین و درشت بود گفتم توروخدا برش دارین تو هم غصه نخور گلم اون لحظه برا امنیت خود دخترت اون کارو کردی

عزیزم این ناراحتی نداره که،سعی کن توزندگی براش کم نزاری،بچه بزرگ شه نمیگه چرا روزی که به دنیا اومدم منو به صورتت نچسبوندی بخاطرچه چیزهایی حرص میخورینا

یعنی مار بشی مادر نشی🫠
این دیگه چه عذاب وجدان بی موردیه که به خودت میدی عزیزدلم،
تو یه مادر فوق العاده ای
اونهمه درد کشیدی تا بچت بدنیا بیاد،
حالا سر چنین چیز بی موردی خودت رو چرا اذیت میکنی؟
همین الان برو صورتت رو بچسبون به‌صورتش
کیف کنین دوتایی😁

اشکال نداره گلم اتفاقا بفکر بچت بودی نگرانش بودی منم جای تو بودم همینکارو میکردم . کارت درست بوده عاقلانه تصمیم گرفتی.

انقدر سنگدلن

عذاب وجدان باید خانواده شوهر من داشته باشن که بچه منو از بیمارستان بعد اینکه بدنیا اومد دزدیدن و از مادر و شیر مادر محرومش کردن

من اینقدر حالم بد بود اصن متوجه نشدم عزیزم حین عمل فقط استفراغ میکردم و فشارمم ۱۸ بود 😂

مسئله مهمی نیست بابا مگه چیه یه ثانیه میرارن برمیدارند حالا سلامت باشع یه عمر کنارت
چرا به کسی نگفتی مادر خاهری

نه گلم خودت سرزنش نکن اون لحظه مادر حال نرمالی نداره من ک سزارین شدم نذاشتن دخترم باهام تماس داشته باشع سریع بردنش مراقبتهای ویژه

منم طبیعی بودم پرستار یه لحظه خودش برام نگه داشت

من که اصلا بچمو نزدیکم نیاوردن
بعد از ریکاوری که رفتم تو بخش، بچمو تازه از بخش نوزادان آوردن دیدمش

مهم این هست که خودت و بچت سالمین عزیزم

منم زایمان سختی داشتم
ولی بعد زایمان اصن بچه رو بهم ندادن ک
بردن تمیز کردن لباس تنش کردن موقعی ک دکتر داشت بخیه هامو میزد اوردن گذاشتن رو سینم

منم بیهدش بودم و بچم و بغل نکردم اصلا به ایت جیزا فکر نکن تازه اون کلی ام صبر کرد من به هوش بیام

عزیزم منم بعدزایمان اینقدردردداشتم که بچموفقط درحد یک ثانیه رو شکمم گذاشتن وزود برداشتن ولی من هیچ حسی نداشتم تازه چون خیلی دردم کشیده بودم وداشتم بدم میومد بزارنش روشکمم ،اصلا به پوست صورتم تماس نداشت ،پس یعنی من مادربدیم الان، اصلا به این چیزاتوجه نکن اون لحظه مادراینقدرعذاب ودردکشیده که دیگه به تماس پوست به پوست نمیتونه فکرکنه

ای جان ... البته منم چون سزارین بودم و بچم تحت فشار بود رو صورتم نداشتن فقط صورتشو دیدم ... درکت میکنم منم میگم کاش بچمو اون موقع می‌تونستم بغل کنم ..‌

سوال های مرتبط

مامان ماهورا خانوم مامان ماهورا خانوم ۱ سالگی
میخواستم اینو توی قلبم بزارم حفظ بشه و به هیچکس نگم...ولی میگم فقط اینجا....من شوهرم تو بارداری خیلی هوام داشت و محبت میکرد و بهم می‌رسید نمیدونم دلیلش چی بود که وقتی بچم بدنیا اومد دوسش نداشتم حس خوبی بهش نداشتم...وقتی شیر میدادم دلم میخواست زود بخوره و از خودم جداش کنم...خیلی ازش خوشم نمیومد اینجور بگم ازش خوشم نمیومد....با اینکه بجه اولم و تو بارداری خیلی منتطر بودم بدنیا بیاد....تا یکماه اینجور بودم ولی به روی خودم نمیاوردم،هنوز ده روز نگذشته بود تا میخوابیدم انگار یکی زیر کمر بغلم میکرد و می‌کوبید به دیوار و جیغ میکشیدم
یبارم خواب دیدم شوهرم داره وحشتناک کتکم میزنه و باز جیغ میکشیدم.....نمیدونم دلیلش جی بود ولی مامانم طبق گفته های قدیمی اومد سرمه کشید به چشام و دست و صورتم
نخ سیاه و سفید بست به دست و پام ،، و خوب شدم
بعد کم کم که دخترم بزرگ بزرگ تر شد بیشتر دوستش دارم الان خیلی دوستش دارم حس میکنم هی بزرگتر میشه
علاقه م بیشتر میشه و دلم میخواد دائم ببوسمش
ولی همیشه برام سوال بود چرا اون حس داشتم ،چرا اون خواب ها رو میدیدم که دارم کتک میخورم و اون طرف نمیبینم مثل روح بود....و فقط یبار شوهرم بود....
چرا نسبت به بچه م سرد بودم....
الهی دورش بگردم الان غصه م میگیره بهش فکر میکنم
مامان نیـــــل مامان نیـــــل ۱۷ ماهگی
بمیرم براش دیروز بچم از روی سکوی پنجره میخاست گربه ی تو حیاط و ببینه دستشو کشیدم که از جای بهتر ببینه نتونست خودشو کنترل کنه دهن و لباش محکم برخورد کرد به لبه تیز سکو و به یک ثانیه یه عالمه خون زد بیرون از دهن بچم خیلی ترسیدم یه لحظه حس کردم بند دلم پاره شد جوری جیغ میزد که تو این یکسال هیچوقت ندیدم اینطوری گریه کنه خاک برسرم که اون لحظه ایی که بچم دهنش به لبه سکو خورد رو دیدم و عین چی واستادم نگا کردم بخدا اون لحظه هنگ کردم هول کردم نتونستم واکنش نشون بدم جوری ترسیدم که باوجود اینکه با مادرشوهرم اینا قهر بودم سر لخت و با تاپ بدو بدو بچرو بغل کردم و تو سر خودم زدم و رفتم خونه اونا بچرو دادم به اونا خیلی لحظه ی سختی برای منه مادر بود خدا اون لحظه رو برای هیچ مادر و فرزندی نیاره خدارو شکر فقط لبش جر خورده بود و به بینی و دندوناش آسیبی نرسیده بود بنظرتون اون پرده مانندی که داخل لب بالایی بچه پاره بشه تو حرف زدن شون مشکلی ایجاد نمیکنه
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
مامان آقا
هیرمان مامان آقا هیرمان ۱ سالگی
یه توصیه برا مامانایی که بچشون تازه بدنیا اومده یا کوچیکه هنوز تا وقتی خودش بهتون نیاز نداره نرید کنارش نازش ندید باهاش صحبت نکنید بزارید آروم بمونه تو خودش باشه خودش بازی کنه من چون تنها بودم و پسرم رو خیلی دوست داشتم نمی‌خواستم یلحظه هم تنهاش بزارم حتی ساکت بود من میزاشتمش رو پام قربون صدقه اش میرفتم و الان انتظار دارم بچه خود به خود یاد بگیره که دیگه نمیتونم کل روز با اون باشم قربون صدقه اش برم و کار نکنم کلا با اون باشم من این مسیر رو با یک باور که بچم خجالتی نشه بچه ساکتی نباشه اشتباه رفتم و الان یکسالو نمیشه هرروز بهم چسبیده تقریبا هیچ بازی به تنهایی نمیکنه و من همش باید کنارش باشم یه آشپزی برا خودش رو با عذاب انجام میدم چون همش گریه که من برم پیش اون با اون باشم کاش من میدونستم که نباید انقدر بهش بچسبم که الان اون بهم چسبیده آرزومه بچم یکم با اسباب بازی هاش سرگرم شه بازی کنه فک میکردم کار من درسته الان بهش رسیدم که باید ولش میکردم برا خودش صدا دربیاره و دست و پا بندازه و ..... کاش من هم یه پیام اینجوری می‌دیدم...
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
همین که رسیدیم جلو بیمارستان باز دوباره از بیمارستان زنگ زدن که کجایی امینی بدو بیا بزا🤣🤣🤣

من و مامانم با آسانسور رفتیم بالا بخش زایمان شوهرم پایین بود فرم پر می‌کرد من رفتم داخل گفتن برو سرویس و لباساتو در بیار لباس اتاق عمل بپوش بعد از بچه نوار قلب گرفتن و از خودمم آزمایش
ی پرستار بد اخلاق بود آی بدم میاد ازش برام سوند گذاشت ولی حقیقتا اصلا درد نداشت فقط همش احساس ادرار داشتم بعد شوهرم اومد پیشمچقد خوب بود اون لحظه😍😍یکم حرف زدیم خواهرشوهرم زنگ زد صحبت کردیم گفتم دعا کن سالم دنیا بیاد پرستار اومد گفت بریم اتاق عمل
گفت ویلچر میخای گفتم نه اوکیم میتونم راه برم اونم از خدا خواسته
جلو در اتاق عمل به شوهرم گفتم ما رفتیم بای بای 👋👋👋الان میرم تو
دونفره بر میگردم 😍🤱
خواستم با مامانمم خداحافظی کنم نبود پرستار گفت دیر میشه 🙁

هیچی رفتم تو اتاق عمل…ی خانم بودن و ی آقا نمیدونم چکاره بودن کمک کردن رفتم رو تخت دکتر بیهوشی اومد سلام عیلک کردم گفتم من دیروز اومدم پیشتون نامه گرفتم گفت اره یادمه
من هیچ ترسی از اتاق عمل نداشتم انقد اون فضارو دوست داشتم انقد آدمای اتاق عمل باحال بودن شوخی میکردن که بازم دوست دارم برگردم به اون لحظه 😇😇
حتی اتاق عمل آماده هم نبود جلو من آماده کردن

فقط نگران بودم ی موقع دکترم نیاد چون هنوز نرسیده بود پرسیدم گفتن میاد میترسیدم کسی غیر از دکترم عملم کنه 😩ی پرستار اومد از بخش زایمان داخل گفت اومدم کمکتون بعد کمرم بتادین زدن گفتم میخوای بیحس کنی دکتر بیهوشی گفت اره گفتم درد داره پرستار اومد شونه هامو نگه داشت گفت خودتو شل بگیر دستش خیلی خوب بود اصلا چیزی حس نکردم از تزریق اپیدورال🤩