#پارت ۱۰_زایمان زودرس
#دوقلو
توی اتاق بودم و سعی میکردم ذکر بگم دلم از اون اشوب دربیاد و به خودم دلداری میدادم که اون ثانیه ها برام بگذره تک و تنها بودم فکر کنم حدودا نیم ساعتی بود خوابیده بودم و ان اس تی بهم وصل کرده بودند که همینجوری صدای جیغ و داد مامانهایی میومد که داشتن زایمان طبیعی میکردن و همین باعث شد من بدتر بشه حالم❤️‍🩹🥲
استرس گرفتم و زنگ تخت رو زدم سریع یه پرستار اومد پیشم و سعی کرد ارومم بکنه گفت هرچی خواستی بگو و به هیچ وجه از جات سرخود بلند نشو ۱۰ دقیقه نگذشته بود ساعت ۱۲ونیم شب بود دوباره زنگ زدم و گفتم کمکم کنید میخوام برم سرویس یکم تعجب کرد و گفت بزار معاینت کنم نترس
با ملایمت و دلسوزی معاینم کرد گفت ۱ونیم سانت! برو سرویس بیا دستگاه رو برات وصل کنم
رفتم و معذرت از همگی دیدم دستشویی ندارم و احساسش رو دارم فقط! برگشتم دوباره توی تختم و دستگاه برام وصل کرد و رفت اون خانوم
چشمامو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم و دیگه از جام بلندنشم زیاد...
یک ربع بعد دوباره همون احساس لعنتی اومد!
دوباره زنگ تخت رو زدم اومد چکم کرد ۴سانت!!
گفتم من درد ندارم من چیزیم نیست گفت بگیر بخواب هیچی نگو
سریع اورژانسی برانکارده فکر کنم اوردن و گذاشتن منو روی اون و بردنم اتای عمل‌کابوسی که بهش فکر نمیکردم به این زودی سراغم بیاد
پس مگه قرار نبود با داروها کنترل بشه(یادم رفت بگم سرویکسمم شده بود ۱۹ توی اخرین سونو همون شب) بردنم توی اتاق عمل و حتی همسرمم خبرنکردن رضایت امضا چیزی بگیرن یا حتی خبرش کنن شرایطم خیلی اورژانسی شده بود...

تصویر
۱۱ پاسخ

منتظرم

بعدیش کووو

بنویس بقیشو😍

,ادامش

الهی بگردم خداروشکر ک بسلامت زایمان کردی

اون جیغ و داد هااااا رو منم تجربه کردم خیلی بدن

استرسی که کشیدیو درک میکنم واسه تو خیلی بیشتر بود از من خداروشکر که هر سه تاییتون سالمید❤️

عزیزم چقدر سختی کشیدی من بیدارم تا آخرشو بخونم

وحشتناک بوده😢😢

عزیزم 🥺

عزیزم چه دوران سختی رو گذروندی ان شالله بهترینها نصیب خودت و کوچولوهات باشه

سوال های مرتبط

مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۷۵


دیگه صبر نکردم یه دستم که زیر گردنش بود دست دیگمو بردم زیر زانوهاش و از زمین بلندش کردم
از کادر برگزاری دو نفر سریع دویدن سمتم و گفتن ببریمش درمانگاه
بردمش تو اتاق کوچیکی که یک تخت درمانگاهی و داشت و چند تا دستگاه
دکتر اومد سمتش و فشارشو و علائم حیاتیشو چک کرد
تا اون موقع زیبا و سلین و پارسا هم اومده بودن و جلوی در داشتن نگاه میکردن
دکتر با خونسردی گفت : چیزی نیست بخاطر استرس فشارش افتاده یک سرم بزنه خوب میشه
دستمو کشیدم تو موهام و نفسمو دادم بیرون پرستار که سرم نیازو وصل کرد زیبا گفت: من پیشش میمونم تو برو یکم بخواب دو سه ساعتی طول میکشه تا نتایجو اعلام کنن
به نیاز خیره شده بودم و گفتم: زیبا من قول داده بودم امنیت و سلامتیشو تامین کنم حالا چیکار کردم؟ اولین باری که اومد تو راه فرودگاه اذیتش کردن ، با اینکه من میدونم تو اون راه خیلی سعی دارن از بقیه اخاذی کنن بازم نرفتم دنبالش .. و الان .. اخه انقد باید استرس بهش وارد بشه که اینطوری بشه؟
زیبا دستشو گذاشت رو شونم و گفت: البرز جان میدونم که به نیاز اهمیت میدی ولی داری خیلی شلوغش میکنی ، یه افت فشار سادس دیگه حالا ما چون زیاد تو این موقعیت بودیم میتونیم کنترل کنیم ولی اون نتونست ، همین چیزا براش تجربه میشه
چیزی نگفتم و به نیاز نگاه میکردم
موهای خرماییش روی صورتش ریخته بود و تو حالت خواب قیافش جدیت بیداریشو نداره
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۲_ زایمان زودرس
#فرزند پروری
اشک میریختم و دختر کوچولومم اکسیژن وصل کردن بهش و بردن ان ای سیو و من جرئت حتی پرسیدن سوالی نداشتم از دکتر چون قفل شده بودم ولی دکتر بهم میگفت خوبن ها خوبن خداروشکر بچهات غصه نخوری ها تا اینکه بخیمم انجام شد رفتم توی ریکاوری میگن فکر کنم حتی اسم هاشون روهم درست متوجه نشدم😅
رفتم اونجا و برام یه چیز گرمایشی گذاشتن یکم لرزش بدنم کمتر شد و فقط به بچهام بکر میکردم میخواستم با همون وضعم برم ان ای سیو که اجازه نمیدادن💔
بعد نیم ساعت بردنم داخل بخش و همراهم اومد و کلی کمکم کرد و گفتن باید ۸ساعت بگذره بعد میتونی بری پیش بچهات
خیلی درد داشتم و یکسره ناله میکردم
پرستارها ۳ تا ۳ تا شیاف برام میزاشتن و انگار بی فایده بودن اروم نمیگرفتم
تا تایم ملاقات شد و تونستم خانوادم رو ببینم یه دل سیر گریه کردم و اشک ریختم همسرم اومد و برام گل گرفته بود و راجب بچها صحبت میکردیم معلوم بود حال خوبی نداره و بخاطر من داره سعی میکنه خوب خودش رو جلوه بده
هنوز ۸ساعت کامل نگذشته بود و من بی تاب بچهام بودم دور و بریام همه تخت ها پر بود از مادرها و بچهاشون و من با حسرت و شوق نگاهشون میکردم و عجیب غریب از من سوال میکردن ولی من حالم بد بود و نمیخواستم با کسی هم کلام باشم خیلی:)
خلاصه همراهمم منو بسته بود به نسکافه تا اثر بی حسی زودتر از بدنم بره و کلی چیزای مقوی بزور بهم میداد😅🤦‍♀
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت‌ دوم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
اون موقعه که من بیبی چکو گرفتم بودم ساعت نزدیکای دو سه شب بود بعدش هرچی اصرار کردم بره دوباره بگیره نرفت که نرفت چون میدونستم اونم مثل من استرس داره…
فرداش بعد اینکه برا نهار اومده بود دوتا بیبی چکم اورد البتهههه ناگفته نماند صدبار بهش زنگ پیام دادم از استرس که زودتر بیار😂
بعد اینکه اولیشو زدم بازم دو خط پررنگ درومد ولی من باز میگفتم نهههه این امکان نداره🤣🤣
دومیشو زدم باز وقتی دو خط درومد گفتم یعنی میشه سه تاش اشتبا در بیاد؟
به مادرم زنگ زدم سری گفتم اینجوری شده اونم سری با خوشحالی گفت واییییی مبارکهههه… میگفتم مادر من ،من که میگم اشتباه نمیدونم چرا اصرار داشتم که درست نیست میگفتم تا ازمایش نگیرم باورم نمیشه..بعد گفت سری برو ازمایش بده بخاطر لکه بینیا دردای مثل پریودی که داشتم ترسیده بود یکم..در همون هینم همسرم دیگ باورش شده بود سری به مادرش خواهرش زنگ زد نه به اون ادم دیشبی که تو هنگ استرس بود نه به امروز که با خوشحالی زنگ زده خبر بارداریمو داد😂
(استرسشم که گفتم سنمون کم بود با خودش فکر میکرده میگفته میتونم از پس مسئولیتش بربیام پدر خوبی باشم براش..🥹)
من همون روز رفتم ازمایشم دادم که جوابش اومد الان دیگ واقعا من یه مامان کوچولو شده بودم یه حس عجیبی داشتم واقعا بین خوشحالی ترس استرس گیر کرده بودم🥹
دقیق یادم نمیاد ولی یا همون روز یا فرداش رفتم سونو تا ببینم نینیمون خوبه…
وقتی رفتم سونو گفت کیسه تشکیل شده ولی توش جنین دیده نمیشه،دو هفته صبر کن دوباره بیا سونو ببینم تشکیل شده یا حاملگی پوچه بخاطر لکه بینیم میگف..
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزادت
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت نهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا همینجوری میگذشت با درد دکتر رفتنو بیمارستانو این داستانا…
کسیم نمیفهمید که دردم چیه…
اخر یه روز وقتی دردام شروع شد به حدی رسید که ۱۲ساعت طول کشید اون همه عذابو من تحمل کردم از درد زایمانم بدتر…مادرم گفت دفعه بعد اگه دردت شروع بشه من نمیفهمم هرجوری که باشه باید باید بستریت کنیم و بلههه فرداش موقعه خواب ساعت۱شب دردای من شروع شد دوباره مادرم هم موقعه نماز خوندن بوده صدامو شنیده بعد بهم گفت رضوانه انگار یکی موقعه نماز بهم گفت اگه الان دخترتو نبری بستری کنی دخترت میمیره…
و سری نمازشو خوند اومد به همسرم گفت همین الان سری ببریم بیمارستان من دیگ حس خوبی ندارم واقعا هرجور شده دم درش بشینیم تا به زورم که شده بستریش کنن…
اون شب بارون شدیدی میبارید بیمارستانی که باید میرفتمم یه شهر دیگه بود (گرگان صیاد شیرازی)حدود یه ساعت راهش بود…یعنی تو اون بارون انقد سری منو تو نیم ساعت رسوندا با استرس نگرانی اخرش من که دیگ نفسم بالا نمیومد …
بعد اومدم بیمارستان مثل همیشه یه دکتر بداخلاق اومد معاینم کرد گفته این معده درده هیچیش نیست فلان پاشو تو یه کفش کرده بود که بستری نمیکنم برو سرمو درد نیار منم ناله کنان خوابیده بودم بعد مادرم خیلی عصبی بود گفت من از کادر درمانم اگه الان بستریش نکنین من گزارش میدم اگه دخترم چیزیش بشه به عهده شماست از من گفتن وداد بیداد کرد!!!
بعد یکی از دکترا صدای مادرمو شنید سری اومد حالمو دید همونجا بستریم کردن…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۶_زایمان زودرس
#فرزند_پروری
اون روز پدرم ایناهم از شهرستان اومده بودن و مهمونمون بودن
با یه دکتر انلاین صحبت کردم و بنابر شرایطم(سرکلاژ و استراحت) گفت نمیخواد بری بیمارستان اگه اونقدر زیاد نیست لکه بینیت
ولی خب خودم دل تو دلم نبود انقباضم نداشتم ترسیده بودم هراسون یه دست لباس دم دستی پوشیدم و رفتم توی ماشین خوابیدم(همسرم صندلی های پشت رو برام درست کرد پتو بالشت گذاشت دراز کشیدم تا بیمارستان) بیمارستانم ۴۰ دقیقه ای باهام فاصله داشت چون بیمارستانی میرفتم که برای نوزادان نارس خیلی مجهز بود و خودم میدونستم که بچهام زود بدنیا میان از اول تحت نظر همون بیمارستان بودم:))
توی راه از استرس عرق سرد کرده بودم و زنگ زدم دکترم باهاش صحبت میکردم و داشت دلداریم میداد
رسیدم بیمارستان و گفتن سریع بخواب معاینت کنیم!
اجازه نمیدادم و میگفتم سرکلاژم و اول اخر سزارین نیازی به معاینه نیست توی این هفته! ولی خب کلی اسرار کردن که ببینن بچها توی خطر نباشن و جای سرکلاژم مناسب باشه و مجبورا از سر نارضایتی توکل برخدا کردم و اجازه دادم ریسک رو بخاطر بچهاپذیرفتم
تا دیدند بلههه!! نخ سرکلاژ یکم جابجا شده🥲
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت سوم -بارداری سختم🫠❤️‍🩹
۸ ۹ روز گذشت همینجوری منم همش دراز کشیده بودم چون دردای زیر شکمم لکه بینیم کلا نرفته بود منم که ادم استرسی نمیدونم اون چند روز چجوری گذشتتتت گفتم بیشتر از این نمیتونم صبر کنم میرم سونو و من قبل دو هفته زودتر رفتم و باز هم همون جواب قبلو گرفتم که کیسه حاملگی دیده میشه ولی توش چیزی نیست بعد دکتره گفت با لکه بینیای که داری احتمال میدم که حاملگی پوچ باشه باز ببین بیشتر میشه یا نه اگه بخواد خونریزی زیاد بشه یعنی پوچ بوده…و اینکه یه هفته بعد دوباره بیا…
واقعا یه دلشوره عجیبی داشتم داخل ماشین که شدم بی اختیار زدم به گریه تا خود خونه، همسرمم میگفت برا چی نگرانی بسپار به خدا چیزی نیس درست میشه..ولی باز دلم اروم نمیگرفت اون روزم کلا با گریه گذشت میگفتم خدایا وقتی حاملگی پوچه چرا از اول خوشحالم کردییی اون موقعه از خداهم گله کرده بودم (توبه تاقصیر)😂🥲🤦🏻‍♀️
بعد اون یه هفترم هرجور که بشه گذروندم فقط دعا میکردم به خونریزی نیوفتم وقتی رفتم سونو اخرررررر دکتر گفت قلب نی نی تشکیل شده و دیده میشه یعنی یه خیال اسوده کشیدم که نگو از اون همه استرس نگرانی من از خوشحالی رو ابرا بودم همسرمم میگفت دیدی گفتم چیزی نیست الکی نگران بودی🥹
نزدیک دوهفته بعد من لکه بینیم کلا رفت و من خوشحال بودم که دیگه حالممممم داره خوب میشهههههه خداروشکر حاملگیمم خوب داره پیش میره🥲🫠
و دردسرام از اینجا شروع شد…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشک
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟