#نیاز ۷۵


دیگه صبر نکردم یه دستم که زیر گردنش بود دست دیگمو بردم زیر زانوهاش و از زمین بلندش کردم
از کادر برگزاری دو نفر سریع دویدن سمتم و گفتن ببریمش درمانگاه
بردمش تو اتاق کوچیکی که یک تخت درمانگاهی و داشت و چند تا دستگاه
دکتر اومد سمتش و فشارشو و علائم حیاتیشو چک کرد
تا اون موقع زیبا و سلین و پارسا هم اومده بودن و جلوی در داشتن نگاه میکردن
دکتر با خونسردی گفت : چیزی نیست بخاطر استرس فشارش افتاده یک سرم بزنه خوب میشه
دستمو کشیدم تو موهام و نفسمو دادم بیرون پرستار که سرم نیازو وصل کرد زیبا گفت: من پیشش میمونم تو برو یکم بخواب دو سه ساعتی طول میکشه تا نتایجو اعلام کنن
به نیاز خیره شده بودم و گفتم: زیبا من قول داده بودم امنیت و سلامتیشو تامین کنم حالا چیکار کردم؟ اولین باری که اومد تو راه فرودگاه اذیتش کردن ، با اینکه من میدونم تو اون راه خیلی سعی دارن از بقیه اخاذی کنن بازم نرفتم دنبالش .. و الان .. اخه انقد باید استرس بهش وارد بشه که اینطوری بشه؟
زیبا دستشو گذاشت رو شونم و گفت: البرز جان میدونم که به نیاز اهمیت میدی ولی داری خیلی شلوغش میکنی ، یه افت فشار سادس دیگه حالا ما چون زیاد تو این موقعیت بودیم میتونیم کنترل کنیم ولی اون نتونست ، همین چیزا براش تجربه میشه
چیزی نگفتم و به نیاز نگاه میکردم
موهای خرماییش روی صورتش ریخته بود و تو حالت خواب قیافش جدیت بیداریشو نداره

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟
مامان آیسن🎀🍭 مامان آیسن🎀🍭 ۲ سالگی
میخوام تجربمو از آزمایش آیسن کوچولو بگم
امروز صبح ساعت ۷ به زور بیدارش کردم تا برسیم ازمایشگاه بهش ۹۰ تا شیر دادم چون داخل خواب نخورده بود گفتم ضعف نکنه رسیدیم اونجا نوبت گرفتیم منتظر موندیم خیلی خانوم و آروم با مامانش منتظر موند تا نوبتمون بشه البته دو نفر بیشتر جلومون نبود رفتیم ازمایش بگیریم دست راستشو با کش بست دست کشید ببینه رگ هست یا ن که پیدا نکرد گفتم بیا دست چپش رو ببین دست چپ رو همون لحظه پیدا کرد من کلی استرس داشتم گفتم یبار خون میگیرین یا چندبار گفت اگه خراب نکنه همون یبار گفت محکم دستشو بگیر که تکون نخوره من صلوات میفرستادم میگفتم وای آیسن نگاه نکن خودمم چشمامو بسته بودم😂 خانمه میگفت بابا تو که حالت بدتره ببین بچه چیزی نمیگه تو اینجوری میکنی خلاصه سوزن که رفت داخل دستش میخواست گریه کنه گفتم نه مامان خاله باهات بازی میکنه ببین میخوایم بازی کنیم گقتم به خاله نگاه کن چیکار میکنه خودش نگاه کرد حتی گریه هم دیگه نکرد آروم موند ولی من دستشو گرفته بودم خیلی سریع ازش خون گرفتن اصلا گریه نکرد خیلی راحت بود بنظر من انجام بدین من میترسیدم ولی خب خودمم به دکتر گفتم بنویسه خیلی خوشحال شدم که دخترم گریه نکرد هیچی نگفت فقط نگاه کرد شاید باورتون نشه خودم باورم نمیشه دخترم همچین رفتاری داشت اون با کوچیکترین کار گریه میکنه واکسن یک سالگی داخل بهداشت خانمه گفت صورتشو بگیر نگاه نکنه دخترم ترسید گریه کرد ولی الان که نگاه کرد گریه نکرد خب خداروشکر اینم به خیر گذشت

تاریخ ۱۴۰۴.۰۶.۱۳
ساعت ۱۰:۰۰
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
همین که رسیدیم جلو بیمارستان باز دوباره از بیمارستان زنگ زدن که کجایی امینی بدو بیا بزا🤣🤣🤣

من و مامانم با آسانسور رفتیم بالا بخش زایمان شوهرم پایین بود فرم پر می‌کرد من رفتم داخل گفتن برو سرویس و لباساتو در بیار لباس اتاق عمل بپوش بعد از بچه نوار قلب گرفتن و از خودمم آزمایش
ی پرستار بد اخلاق بود آی بدم میاد ازش برام سوند گذاشت ولی حقیقتا اصلا درد نداشت فقط همش احساس ادرار داشتم بعد شوهرم اومد پیشمچقد خوب بود اون لحظه😍😍یکم حرف زدیم خواهرشوهرم زنگ زد صحبت کردیم گفتم دعا کن سالم دنیا بیاد پرستار اومد گفت بریم اتاق عمل
گفت ویلچر میخای گفتم نه اوکیم میتونم راه برم اونم از خدا خواسته
جلو در اتاق عمل به شوهرم گفتم ما رفتیم بای بای 👋👋👋الان میرم تو
دونفره بر میگردم 😍🤱
خواستم با مامانمم خداحافظی کنم نبود پرستار گفت دیر میشه 🙁

هیچی رفتم تو اتاق عمل…ی خانم بودن و ی آقا نمیدونم چکاره بودن کمک کردن رفتم رو تخت دکتر بیهوشی اومد سلام عیلک کردم گفتم من دیروز اومدم پیشتون نامه گرفتم گفت اره یادمه
من هیچ ترسی از اتاق عمل نداشتم انقد اون فضارو دوست داشتم انقد آدمای اتاق عمل باحال بودن شوخی میکردن که بازم دوست دارم برگردم به اون لحظه 😇😇
حتی اتاق عمل آماده هم نبود جلو من آماده کردن

فقط نگران بودم ی موقع دکترم نیاد چون هنوز نرسیده بود پرسیدم گفتن میاد میترسیدم کسی غیر از دکترم عملم کنه 😩ی پرستار اومد از بخش زایمان داخل گفت اومدم کمکتون بعد کمرم بتادین زدن گفتم میخوای بیحس کنی دکتر بیهوشی گفت اره گفتم درد داره پرستار اومد شونه هامو نگه داشت گفت خودتو شل بگیر دستش خیلی خوب بود اصلا چیزی حس نکردم از تزریق اپیدورال🤩
مامان آراد💙 مامان آراد💙 ۱ سالگی
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
بعد گفتن دراز بکش پرده کشیدن جلوم از قبلش گفته بودم پمپ درد هم میخام حتی پمپ درد هم جلوم آماده کرد دکتر بیهوشی یادمه گفت من استاد پمپ دردم ی چیز درست میکنم حرف نداره واقعا همینم بود چقد به کارم اومد پمپ درد هیچی دیگه همین که پرده کشیدن دکترم اومد یکم آروم گرفتم خیالم راحت شد😊😌سلام کردم بهش

دکتر بیهوشی بالا سرم بود گفت پاهاتو بیار بالا میتونستم بیارم بالا چندبار گفت تکرار کن گفت پاهات داغ شدن ولی هیچی نشده بودم راحت پاهامو میاوردم بالا اصلاااا بی حس نشده بودم 🙃🙃
گفتن شروع کنیم تو همین حین تیغ زدن فهمیدم به دکتر بیهوشی گفتم حس کردم به دستیارش گفت ی ماسک بزنیم براش همین حین یکی پرسید خانم امینی اسم پسرتو چی میخوای بزاری گفتم آرتا❤️

فقط یادمه ماسکو گزاشتن برام بعد که چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم کنارم انگار ی دختر بچه بود همش میگفتم چرا چیزی یادم نمیاد گربه میکردم دکتر بیهوشی گفت اینجا کجاست گفتم یثربی گفت خب
تو ریکاوری پسرمو آوردن پیشم صورتشو چسبوندن به صورتم ❤️😍یادمه فقط میپرسیدم حالش خوبه سالمه قربون صدقش رفتم خیلی هم گریه می‌کرد 😁

بعد بردنم از ریکاوری تو اتاق وای وقتی گذاشتنم تو تخت داشتم میمردم فقط ناله میکردم انگار شکمم داشت پاره میشد حس میکردم ی چاقو فرو میره تو شکمم بعد پرستار اومد ماساژ شکمی داد اونجا هم التماس میکردم میگفتم نکن درد داره 😩😖😖😖خیلی ناله کردم برای من سخترین قسمتش همین بود…
مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
من یبار بچم کوچیکتر که بود بردم پسش فوق تخصص گوارش
گفت خانم به بچت شیر خشک عادی میدی الرژی نداره
و قطره اهن و آ د تمام همه نوع غذاهم براش کم کم امتحان میکنی شاید خوب وزن نگیره ولی دراینده یه بچه ی همه جی بخور نصیبت میشه
گفتم زینک گفت اصلاااا عوارض زینک خوردنها بعدها خودشو نشون میده کلا اعتقادی به دارو نداره از اون دکترایی هم هست که عمل کبد و مری و روده هم انجام میده برا اطفاا جراحه
من بچم مدفوعش خلطی بود گوش نکردم به حرفش کلی دکتر بردم اندازه موهای سرم
کلی رعایت غذایی کردم شیرخشکای خاص که هیچکدوم به بچمم نیفتادن البته بهترین مکمل های خارجی و....خلاصه حساسیت زیاد به خرج دادم .
حالا یه بچه ی به شدت بدغذا رو دستم مونده که با اون همه رعایت نهایت وزتش سده ۸و۶۰۰
چاق نشد هیچ الان میخام یه ذره خرما بدم بهش یا موز یا آحیل چنان قیافش میرع تو هم و تهوع میگیره چون ایناها در نظرم الرژن بودن و معدشو بهم میریختن نمیدادم عیچوقت با خیلی از طعمها اشنا نشد و
الان پی بردم که اون دکتره چقدر حالیش بوده
اگر به روز معجزه رخ بده بچه دوم بیارم
دیگه نگاه نمیکنم چی براش بده چی خوبه
سعی میکنم همه چی بهش بدم
چش بازارو دراوردم با بچه بزرگ کردنم ۸و۶۰۰
و الان یه دفعه حرف اون دکتر یادم افتاد که چقد حالیش بوده

رفلاکس
الرژی
پوشک
مای بی بی
فرزند پروری