#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟

۲ پاسخ

اخ جون پارت خدا قوت

کانال غذای کودک با بیش از ۲۹۰۰ مادر در روبیکا 👌💕.
@food_babyy

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۷۵


دیگه صبر نکردم یه دستم که زیر گردنش بود دست دیگمو بردم زیر زانوهاش و از زمین بلندش کردم
از کادر برگزاری دو نفر سریع دویدن سمتم و گفتن ببریمش درمانگاه
بردمش تو اتاق کوچیکی که یک تخت درمانگاهی و داشت و چند تا دستگاه
دکتر اومد سمتش و فشارشو و علائم حیاتیشو چک کرد
تا اون موقع زیبا و سلین و پارسا هم اومده بودن و جلوی در داشتن نگاه میکردن
دکتر با خونسردی گفت : چیزی نیست بخاطر استرس فشارش افتاده یک سرم بزنه خوب میشه
دستمو کشیدم تو موهام و نفسمو دادم بیرون پرستار که سرم نیازو وصل کرد زیبا گفت: من پیشش میمونم تو برو یکم بخواب دو سه ساعتی طول میکشه تا نتایجو اعلام کنن
به نیاز خیره شده بودم و گفتم: زیبا من قول داده بودم امنیت و سلامتیشو تامین کنم حالا چیکار کردم؟ اولین باری که اومد تو راه فرودگاه اذیتش کردن ، با اینکه من میدونم تو اون راه خیلی سعی دارن از بقیه اخاذی کنن بازم نرفتم دنبالش .. و الان .. اخه انقد باید استرس بهش وارد بشه که اینطوری بشه؟
زیبا دستشو گذاشت رو شونم و گفت: البرز جان میدونم که به نیاز اهمیت میدی ولی داری خیلی شلوغش میکنی ، یه افت فشار سادس دیگه حالا ما چون زیاد تو این موقعیت بودیم میتونیم کنترل کنیم ولی اون نتونست ، همین چیزا براش تجربه میشه
چیزی نگفتم و به نیاز نگاه میکردم
موهای خرماییش روی صورتش ریخته بود و تو حالت خواب قیافش جدیت بیداریشو نداره
مامان آقا
هیرمان مامان آقا هیرمان ۱ سالگی
یه توصیه برا مامانایی که بچشون تازه بدنیا اومده یا کوچیکه هنوز تا وقتی خودش بهتون نیاز نداره نرید کنارش نازش ندید باهاش صحبت نکنید بزارید آروم بمونه تو خودش باشه خودش بازی کنه من چون تنها بودم و پسرم رو خیلی دوست داشتم نمی‌خواستم یلحظه هم تنهاش بزارم حتی ساکت بود من میزاشتمش رو پام قربون صدقه اش میرفتم و الان انتظار دارم بچه خود به خود یاد بگیره که دیگه نمیتونم کل روز با اون باشم قربون صدقه اش برم و کار نکنم کلا با اون باشم من این مسیر رو با یک باور که بچم خجالتی نشه بچه ساکتی نباشه اشتباه رفتم و الان یکسالو نمیشه هرروز بهم چسبیده تقریبا هیچ بازی به تنهایی نمیکنه و من همش باید کنارش باشم یه آشپزی برا خودش رو با عذاب انجام میدم چون همش گریه که من برم پیش اون با اون باشم کاش من میدونستم که نباید انقدر بهش بچسبم که الان اون بهم چسبیده آرزومه بچم یکم با اسباب بازی هاش سرگرم شه بازی کنه فک میکردم کار من درسته الان بهش رسیدم که باید ولش میکردم برا خودش صدا دربیاره و دست و پا بندازه و ..... کاش من هم یه پیام اینجوری می‌دیدم...
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۳۳۴




ومد جارو رو از دستم گرفت و با لحن ارومی گفت: برو به خودت برس من بقیشو انجام میدم
بهش نگاه کردم و با چشمایی پر از اشک گفتم: فقط لطفا اون زنتو نیار تو خونه ای که رادمهر هست زندگی کنه.. اون بچه گناهی نداره که تو همچین محیطی بخواد بمونه
اشکام بخاطر این نبود که شوهرم زن دوم گرفته بود بلکه بخاطر این قانون لعنتی ای بود که با اینکه شوهرت یه مریض باشه و حتی زن دیگه هم بگیره باز اونه که برای طلاق باید رضایت بده و چقد که این وسط به خانوم های زیادی ظلم شده
متهان اروم گفت: باشه نگران نباش میبرمش همون خونه ی خودم
سرمو تکون دادم و رفتم‌ از پله ها بالا و یه دورس و شلوار مشکی پوشیدم، لباسامو برداشتم و رفتم ارایشگاه ….
شب شده بود و به همراه ماهان و رادمهر تو بغلم رفتیم هتل و از ورودی وی ای پی به سالن وارد شدیم ، اینبار خداروشمر ماهان لجبازی نکرد و به موقع رسیدیم
کت شلوار قرمز رنگ پوشیده بودم و‌ رادمهر کوچولو هم با لباسای اسپرتش دست در دستم باهام راه میومد
بعضی اوقات که نگاش میکنم انگار البرزه که داره جلوم راه میره انقد بهم شبیهن
زیبا که جلوی در داشت با چند نفر صحبت میکرد اولین نفر دیدمون و با ذوق داد کشید رادمهر خالههه نگاش کن چقد بزرگ شده
رادمهر انگار که بترسه چرخید و از پام گرفت
ماهان با حرص گفت: جان بابا ترسیدی ؟ بیا بغلم
خواست بغلش کنه ولی رادمهر فقط به من چسبیده بود و نمیزاشت ماهان بغلش کنه ، جای تعجب هم نداره وقتی حتی یبار بچه رو تو حالت عادی بغل نکرده اونم الان دوست نداره بره بغلش
رو پاهام نشستم جلوی رادمهر و گفتم: چیشده خشگل مامان ؟ خاله ترسوندت؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
نیاز قسمت ۶


کمی که نگاه کردم دیدم تمام دخترای منتظر بدون هیچ حجابی بودن انگار هیچ اشنایی با فضای اداری نداشتن
چرخیدم و خواستم بشینم رو صندلی که یکی از دخترا پاشو از قصد یا بدون قصد انداخت جلوم و باعث شد پام خطا بخوره و کیفم افتاد رو زمین پوشه رزومم روی زمین پخش شد
بدون هیچ حرفی نشستم روی زانوهام و تند تند برگه هارو جمع میکرد ، کودک درونم ازم میخواست گریه کنه کنم و فرار کنم ولی من باید بخاطر پدرمم شده محکم میبودم .
درحالی که داشتم برگه هارو جمع میکردم دوتا پسر که یکیشون همون فردی بود که بدو ورود راهنمایی کرده بود اومدن به سمتمون ،
همون پسر مودب گفت: از همگی ممنونم که امروز اینجا اومدین ولی اقا البرز کار ضروری ای براش پیش اومده و نمیتونه باهاتون مصاحبه کنه، لطفا تشریف ببرین
به برگه تو دستش نگاه کرد و گفت: فقط خانم اقلیمی…
سرشو اورد بالا و وقتی منو دید ادامه داد: شما بمونین
باتعجب بهش و برگه های تو دستم نگاه کردم و بقیه دخترا هر کدوم چیزی میگفت
پسرا رفتن داخل اتاق و من هاج و واج موندم
رفتم سمت میزی که گوشه ی دیوار بود و برگه هارو سریع گذاشتم داخلش ولی یکیش نبود ، اصلی ترینش، چرخیدم دیدم زیر مبل افتاده ولی همین که خواستم برش دارم یکی از دخترا پاشنه ی کفششو گذاشت روش و پاره شد
بعد با تمسخر گفت: پاره شد؟ اخ ببخشید
بعد هر هر کنان رفت
مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۵ ماهگی
چند روز پیش رفتیم مهمونی
ی خانمی که ایشون هم بچه کوچیک داشت تو اون مهمونی بود و هیچ آشنایی هم با همدیگه نداشتیم
وقتی وارد شدم با همه سلام و احوالپرسی کردم چه آشنا و غریبه و ی گوشه نشستم
کاری به نگاه های این خانم ندارم که خیره و بد نگاه میکرد (به این نیت کردم که فرم نگاه کردنش اینطوریه و قصد و غرضی نداره)
اما بچه اش مدام میومد پستونک از دهن آرسام میکشید و آرسام نق میزد و طوری شده بود که تا اون دختر بچه نزدیک می شد آرسام حالت حمله میگرفت که موهاشو بکشه 🫠🫠🫠
و من این وسط همش مراقب باید می‌بودم که به هم آسیب نزنن
اون خانم هم هیچ کاری با بچه اش نداشت فقط همونطوری چپ چپ منو زیر نظر داشت 🙄
من آرسام رو دادم بغل خواهرم گفتم برم براش شیشه آبش رو بیارم وقتی برگشتم دیدم پستونک آرسام تو دهن اون بچه هست و داره همینطور میجوه
آرسام هم داره نگاهش می‌کنه
خواهرم هم متوجه نشده چون همش این دختر بچه جلوی آرسام بود و بالاخره موفق شده بود پستونک رو از دهنش در بیاره و بزاره دهن خودش
اینقدر حرصم گرفت از بی خیالی اون مادر
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱۶ ماهگی
سلام لطفا فقط مامانایی که سزارین اجباری شدن این متن رو بخونن🌱
دیگه کم کم داشت زمستان 1403 به پایان می‌رسید... من خوشحال بودم از اینکه روزای دیدن دخترم خیلی نزدیکه هر روز لباسای قشنگش رو نگاه میکردم و تاشون میکردم و میگذاشتم کشو... ولی جواب سونوگرافی هایی که بارها تکرار شون کروم برای وزن هم میگفت دوهفته از رشد عقب و صدک رشدی اولین بار 50 درصد بود و بعد شد 25 درصد وهمین طور انگار داشت کم میشد ولی هر دوهفته که میرفتم بچه یه مقداری وزن گرفته بود... . یه روزی دکترم پیشنهاد داد که برو یه سونوگرافی دیگه شاید دستگاه شون اشتباهه من بازم همون سونوگرافی قبلی ادامه دادم تا بار آخر که خودم از دهنم پرید و رفتم یه سونوگرافی که خیر سرش همه میگفتن خیلی عالی و دقیقه... اون خانم کلی منو ترسوند که رشد بچت روی 2500 مونده و بزرگ نشده حتی میگفت شریان بند ناف هم مشکلی نداره... و من الان که فکر میکنم این سونوگرافی ها همش چرت و پرت بود این بچه آخرش با وزن 2830 به دنیا اومد... خلاصه من با ترس و لرز زنگ زدم به دکترم گفتم اینطوری شده... شوهرم منو دم خونمون پیاده کرد و گفت میرم به کارام برسم منم باخواهرم رفتم دکتز😔 اونجا ورق همه چی برگشت انگاری من یه گند بزرگ زده بودم که محل سونو رو عوض کردم دکترمم از استرس من یا نمیدونی سهل انگاری خودش بهم وقت سزارين داد که در بیاریمش.....تهش رفتم بیمارستان و بچه رو درآوردن... و وقتی منو آوردند تو بخش شوهرم گفت وزنش 2830 هست انگاری دنیا رو سرم خراب شد
ادامه کامنت
مامان یاسین جون🧿 مامان یاسین جون🧿 ۱۵ ماهگی
📝یه درد و دل صادقانه
قبل از بچه دار شدن شاغل بودن یحورایی دستم تو جیب خودم بود ،ولب یوقتایی زیادی مراعات خرج و مخارج رو میکردم و دو دو تا چهار تام به راه بود، یوقتایی هم نه.
تا اینکه خدا یاسین جون رو بهمون داد🙂 و من تموم نه ماه رو به کارم ادامه دادم، درست یک هفته قبل از زایمانم سر کار بودم😁.بعد از اون تا همین امروز به خونه داری 💒مشغولم و نگهداری از یاسین👩🏻‍🍼...
نه ماه حقوق مرخصی زایمان رو می‌گرفتم که البته اون هم منظم نبود و بعد از چهار ماه تازه حقوق سه ماه قبل رو ریختن و خلاصه حقوق هر ماه که واریز می‌شود برای دو ماه قبل بود ولی بازم شکر ، بماند که اداره بیمه سوابق بیمه منو دستکاری کرد 😁و من بجای اینکه بیشتر از وزارت کار حقوق بگیرم کمتر شد، تازه مازاد پولی که بابت بیمه واریز میکردم رو ندادن🤣

خلاصه زندگی در جریان بود 😌
کم و زیاد می‌گذشت 🤲🏻
قبل همه اینا دوست داشتم مناسبت ها پولی💰 تو جیبم باشه تا بتونم کاری کنم ، نه کار خیلی سنگین، در حد کادو کوچیک🎁،چند تا شیرینی🍰 یا حتی به شاخه گل 💐
ولی زمونه جوری تو این یکسال برام چرخید که امروز که روز پسره نتونستم برا یاسین کادو🛍️ بخرم 😞
ناراحتم براش ، خیلی ناراحت😮‍💨☹️
می‌دونم همه چی به کادو نیست و کادو هم همیشه مادی نیست، ولی خب مادره 🤱🏻 دیگه ، همیشه بهترین ها رو برای بچش میخواد😉
به جاش بردمش حموم🧼🛁 ، باهاش بازی کردم 🧸 و عصر اگه بارونی🌂🌧️ نشه میبرمش پارک🪁🎡🎠

همه اینا رو گفتم که بگم زندگی بالا پایین زیاد داره، سر سازگار و ناسازگاری داره⚖️ ولی همینکه خدا منو لایق مادر بودن دونسته شکر، ان‌شاءالله روزگار جوری بچرخه که بتونم براش جبران کنم🤲🏻🙂