چند روز پیش رفتیم مهمونی
ی خانمی که ایشون هم بچه کوچیک داشت تو اون مهمونی بود و هیچ آشنایی هم با همدیگه نداشتیم
وقتی وارد شدم با همه سلام و احوالپرسی کردم چه آشنا و غریبه و ی گوشه نشستم
کاری به نگاه های این خانم ندارم که خیره و بد نگاه میکرد (به این نیت کردم که فرم نگاه کردنش اینطوریه و قصد و غرضی نداره)
اما بچه اش مدام میومد پستونک از دهن آرسام میکشید و آرسام نق میزد و طوری شده بود که تا اون دختر بچه نزدیک می شد آرسام حالت حمله میگرفت که موهاشو بکشه 🫠🫠🫠
و من این وسط همش مراقب باید می‌بودم که به هم آسیب نزنن
اون خانم هم هیچ کاری با بچه اش نداشت فقط همونطوری چپ چپ منو زیر نظر داشت 🙄
من آرسام رو دادم بغل خواهرم گفتم برم براش شیشه آبش رو بیارم وقتی برگشتم دیدم پستونک آرسام تو دهن اون بچه هست و داره همینطور میجوه
آرسام هم داره نگاهش می‌کنه
خواهرم هم متوجه نشده چون همش این دختر بچه جلوی آرسام بود و بالاخره موفق شده بود پستونک رو از دهنش در بیاره و بزاره دهن خودش
اینقدر حرصم گرفت از بی خیالی اون مادر

تصویر
۱۵ پاسخ

چقدر مادر بیشعوری بود.. تو باید صداش میکردی بیا بچت رو بگیر..

عزیییزم،چقدحرص خوردم،شاید طور دیگه ای برامنم پیش اومده باشه،اما اینکارشون خییلی بدبوده،من خودم همسرم همیشه بهم میگه،همون لحظه جواب بده نیاحرص بخوربعدش،میگه حتی مادرمم کاراشتباهی کرد،درجابگو تعارف نکن،،،

از اینجور آدما متنفرررررررم

واااای چقدناراحت شدمو،حرص خوردم من،،،باید میگفتی عزیزم،سر بچه ات باکسی تعارف نکن اصلا،اونم تازه ی غریبه،اونم دراین حد بیشعور و بی ملاحضه😬😬😬😬😬

چ ریلکسی😐
من اگ بودم ی دعوا درس میکردم😁

واای خدااا چ مامان بیشعوری

من این طوری شم خیلی قشنگ به طرف میگم ، بعد هم میگم شما که این طوری هستی نباید بیایی مهمونی ،بخدا من همسرم میگه نرو روضه شبا یهو دخترمون اذییت میکنه مردم گناه دارن 😶
باورت میشه دیشب راه میرفت توی مسجد ،رفته بود عروسکه بچه رو نگاه کنه مامان بچه داده بود که مثلا دخترم بازی کنه رفتم از دخترم گرفتم گفتم بهش مامان این برا نینیه 😅 تو خودت داری بچم اومدهه

بهترین کار این موقع صحبت با مادره باید حواسش به بچش باشه مخصوصا وقتی که آرسام داشته اذیت میشده با کاراش
واقعا مادرا دیگه بعضیاشون خیلی بیخیال شدن🥴🥴🥴🥴🥴🥴

من جات بودم میرفتم بغلش میکردم ب هوای اینکه باارسام دوستش کنم
تا جایی ک توان داشت وشکونش میگرفتم

وای پسرم دیشب یهو رفت سمت نوه خاله ام ک یکساله
یک نگاهی کرد یهوووو پستونک کشید گذاشت دهنش
من مردم.... آخه پسرم پستونکی نیس
بلند شدم کشیدم ار دهنش

عروس خاله ام گفت اشکال نداره بچه اس خودم میشورم
گفتم ن خودم میشورم برات ...
بلند شدم شستم خشک کردم آوردم

وای ماهم یدونه ازینا داریم
۳ سالو نیمشه باید همش مواظب پسرم باشیم بلایی سرش نیاره

😐🙄😶

بلند طوری که مادر بفهمه به بچه میگفتی عزیزم برو پیش مامانت یا میگفتی ببین مامانت داره صدات میکنه بعضی ها بیخیالن باید بهشون ی تلنگر زد تا به خودشون بیان

همچین بلایی سره منم اومده
تو یه مهمونی دختر گیر داده بود به نیکا نیکا 6ماه دختره سه سال داشت یه بچه چیغ چیغو بود من یه لحضه غافل شدم یهو دیدم نیکا گریه می‌کنه نگو زنه واس این که بچش آروم بگیره پستونک نیکا رو از دهنش کشیده بیرون داده دهن دخترش اصلا من هنگ کردم بخدا بعد میگه بزار یکم بمکه میده بهش گفتم خانم محترم پستونک شخصیه برداشته میگه بچست بابا دهنش تمیزه😐😐😐😐دختره با بیست تا دندون داشت پستونک نیکا رو میجوید دختر منم گریه میکرد

سلام آتلیه میخواید من ۵۰ تومان درست میکنم براتون، هرجوری که شما بخواید درست میکنم، خواستید میتونید به پیچم سر بزنید ببينيد نمونه هام.

سوال های مرتبط

مامان 🫐رُهــام جون🫐 مامان 🫐رُهــام جون🫐 ۲ سالگی
در اینکه داستان این فیلم مسخره س که شکی نیس کلا کاری ندارم🤔
ولی به نظر من اصلا درست نیس که ادم ضعف های زندگیشو
اینکه مامان خوبی نداشتم بابام بد بود بابات اینطوریه عمو باهامون این کارو کرد داداشم اینجوری شد من نمیخوام مث اونا زندگی کنیم😭...به بچه هامون بگیم
نظر شخصی منه من دلم نمیخواد هیچوقت بچه م از اینکه این موضوعات باعث شکستای من شده باخبر بشه🥺
چون بچه م نمیتونه اتفاقای قبلو برامون درست کنه ،فقط میره تو فکر که این بد....اون بد...😑
یه ضعف تو وجودش اتفاق میوفته 😓
همش ازشون میترسه😥
یا همش از اون اتفاقا میترسه
مثلا بگیم بابام منو میزد.چه هم هر وقت بابامو ببینه یا همون اول میترسه یا با یه داد که اصلا هم قصد دعوا نبود یا بچه منم نبود خودشو میکشه کنار که مامانم میگفت میزدش شاید منم بزنه.😢
این لرزشایی که تو قلب بچه ها ایجاد میشه خییییلی خطرناکه😢
.
.
من اگاهی خییییلی زیادی برای تربیت بچه م ندارم ولی میتونیم عبرت بگیریم از خودمون که چه چیزهایی باعث شد خودمونم تو بچگی یه ترسایی ندونسته از سمت پدر مادرامون بهمون منتقل بشه🙁
و سالها تا الان اون ترسا اون اتفاقای بد یا اون بی اعتمادیایی که نسبت به اطرافیان داشتیم که هیچوقت هم بهمون لطمه نزد ولی فقط تو سرمون بود چون یه بزرگتر بهمون از ضعفاش گفته بود 😢
مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۳۳۴




ومد جارو رو از دستم گرفت و با لحن ارومی گفت: برو به خودت برس من بقیشو انجام میدم
بهش نگاه کردم و با چشمایی پر از اشک گفتم: فقط لطفا اون زنتو نیار تو خونه ای که رادمهر هست زندگی کنه.. اون بچه گناهی نداره که تو همچین محیطی بخواد بمونه
اشکام بخاطر این نبود که شوهرم زن دوم گرفته بود بلکه بخاطر این قانون لعنتی ای بود که با اینکه شوهرت یه مریض باشه و حتی زن دیگه هم بگیره باز اونه که برای طلاق باید رضایت بده و چقد که این وسط به خانوم های زیادی ظلم شده
متهان اروم گفت: باشه نگران نباش میبرمش همون خونه ی خودم
سرمو تکون دادم و رفتم‌ از پله ها بالا و یه دورس و شلوار مشکی پوشیدم، لباسامو برداشتم و رفتم ارایشگاه ….
شب شده بود و به همراه ماهان و رادمهر تو بغلم رفتیم هتل و از ورودی وی ای پی به سالن وارد شدیم ، اینبار خداروشمر ماهان لجبازی نکرد و به موقع رسیدیم
کت شلوار قرمز رنگ پوشیده بودم و‌ رادمهر کوچولو هم با لباسای اسپرتش دست در دستم باهام راه میومد
بعضی اوقات که نگاش میکنم انگار البرزه که داره جلوم راه میره انقد بهم شبیهن
زیبا که جلوی در داشت با چند نفر صحبت میکرد اولین نفر دیدمون و با ذوق داد کشید رادمهر خالههه نگاش کن چقد بزرگ شده
رادمهر انگار که بترسه چرخید و از پام گرفت
ماهان با حرص گفت: جان بابا ترسیدی ؟ بیا بغلم
خواست بغلش کنه ولی رادمهر فقط به من چسبیده بود و نمیزاشت ماهان بغلش کنه ، جای تعجب هم نداره وقتی حتی یبار بچه رو تو حالت عادی بغل نکرده اونم الان دوست نداره بره بغلش
رو پاهام نشستم جلوی رادمهر و گفتم: چیشده خشگل مامان ؟ خاله ترسوندت؟
مامان 💙👶🏻محمدحسین مامان 💙👶🏻محمدحسین ۱ سالگی
تو اعتکاف که بودم یه دختربچه بود اسمش مهنا بودش
خیلی دختر خوب و مستقلی بود
خوب صحبت می‌کرد و مهربون بود و اما حساسیت های دخترانه داشت🥰

مادرش و دادشش فقط روز اول بودن و بقیه دو روز رو پیش مادربزرگش و دوست مادرش بود
خیلی به اندازه سنش به من برای پسرم کمک می‌کرد میگفت عین دادشمه اخه هم اسم دادشش بود و ۴ ماه فقط اختلاف داشتن
منم برای اینکه خوشحالش کنم گفتم بیا ازت عکس بگیرم و کارتونیش کنم

حالا روز سوم زودتر رفت نشد عکس رو بهش بدم😐به مسئول اعتکاف گفتم من باید یچیزی براش بفرستم شماره اش تو شاد پیدا نمیشه مادرشم پیام داده به من بفرست که اونم حسابش پیدا نمیشه😂 که گفت مادربزرگش اون ته نشسته و برو پیشش که از طریق اون بالاخره دستش رسوندم اخه خیلی ذوق داشت عکسش کارتونی بشه🫠 شاید هیچ وقت نبینمش اما همینکه به قوام عمل کردم خوشحالم…

و خلاصه این شد نتیجه کار🥹😍

درکل میخوام بگم وقتی به بچه ها قول میدید حتما عمل کنید هیچ وقت وعده و حرف دروغ بهشون نگید…
اینجا جوجوعه ( درحال که نیس) بخور بریم پارک( درحالی که نمیرید)و…


واکسن بهداشت پوشک قطره