۹ پاسخ

منم میگم تاوقتی وسایلمو استفاده میکنم سالم باشه🙂،نخواستم میدم بیرون،چون اصلا آدم شلخته ای نیستم،اینطوری شدنی دیوونه میشم😂درکت میکنم عزیزم،بخدا منکه انقد فراموشی گرفتم ک نگوووو😭😭😱

ی شلواره دیگه

ای خدا 😄😄😄😄😄

حیفششششش

آااااخ چ حس بدی،همیشه اول رو میز اتو چندبار بکش ،بعد بزار رو لباست،من یسری سرم اومده،همیشه شال اتو مردنی ،یه پارچه میندازم روش بعد اتو‌میکنم،تازه شال مجلسی خریده بودم خیییلی دوسش داشتم،عجله داشتم،اتو گذاشتم چسبید بهش،حالا خوبه کم بود،اما شال نو ،به فنارفت خلاصه،اتفاق بخواد بیفته ،میفته عزیزم،فدای سرت،بزار رو حساب ،قضا بلا

خیلی بده من یه بار سوزندوم اتو اصلا داغون شد

ای وای فداسرت😂😂😂منم ی مانتومجلسیرو سوزندوم

ای خدا😬عجب مکافاتی شده انگار تو مسابقه اییم

فدای سرت غصه نداره ک

سوال های مرتبط

مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۵ ماهگی
چند روز پیش رفتیم مهمونی
ی خانمی که ایشون هم بچه کوچیک داشت تو اون مهمونی بود و هیچ آشنایی هم با همدیگه نداشتیم
وقتی وارد شدم با همه سلام و احوالپرسی کردم چه آشنا و غریبه و ی گوشه نشستم
کاری به نگاه های این خانم ندارم که خیره و بد نگاه میکرد (به این نیت کردم که فرم نگاه کردنش اینطوریه و قصد و غرضی نداره)
اما بچه اش مدام میومد پستونک از دهن آرسام میکشید و آرسام نق میزد و طوری شده بود که تا اون دختر بچه نزدیک می شد آرسام حالت حمله میگرفت که موهاشو بکشه 🫠🫠🫠
و من این وسط همش مراقب باید می‌بودم که به هم آسیب نزنن
اون خانم هم هیچ کاری با بچه اش نداشت فقط همونطوری چپ چپ منو زیر نظر داشت 🙄
من آرسام رو دادم بغل خواهرم گفتم برم براش شیشه آبش رو بیارم وقتی برگشتم دیدم پستونک آرسام تو دهن اون بچه هست و داره همینطور میجوه
آرسام هم داره نگاهش می‌کنه
خواهرم هم متوجه نشده چون همش این دختر بچه جلوی آرسام بود و بالاخره موفق شده بود پستونک رو از دهنش در بیاره و بزاره دهن خودش
اینقدر حرصم گرفت از بی خیالی اون مادر
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
نیازی به سرزنش ندارم چون خودم به اندازه کافی خودم رو سرزنش کردم
امشب خیلی از دست خودم عصبی و ناراحتم، حس بدی دارم
نیکان اگر آخر شب غذا نخوره تا صبح هزاربار برای شیر بیدار میشه اما اگر غذا بخوره یک بار بیشتر بیدار نمیشه
امشب تا ساعت 10 و نیم دکتر بودم و قبلش هرچی به نیکان غذا دادم نخورد برای همین تا اومدن خونه و شروع کردم به غذا دادنش شد 11 و تا 12 و ربع درگیر غذا دادن بودیم، لقمه آخر رو گذاشتم دهنش سریع بالا او. و همیشه بهش میگم تف کن، تف میکنه و دیگه بالا نمیاره اما امشب بهش گفتم تف کن به خودش فشار اورد و هرچی خورده بود رو بالا آورد و منم به شدت عصبی شدم، طفلی با دستای کوچولوش فرش رو نشون میداد که کثیف شده و رفت دستمال آورد تمیز کنیم اما من به شدت عصبی بودم و سریع بلندش کردم و باهاش کلی غر زدم و لباساش رو عوض کردم و برقا رو خاموش کردم و همه‌ی اینکارا روی دو تند و با تنش زیاد بود!
اولین بار بود که اینجوری از کوره در رفتم و باهاش برخورد بدی داشتم و الان به شدت حالم بده، دلیل از کوره در رفتنم بخاطر این بود که تمام تلاشم برای غذا دادنش هدر رفت اما ته ته ذهنم از مامای مطب دکتر عصبی تر بودم بخاطر رفتار بدی که باهام داشت ، الهی بمیرم که امشب دیواری کوتاه تر از بچم پیدا نکردم 😭😭😭
مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
دیشب سروصدا اطرافمون خیلیییی بود بشدت میلرزیدیم که صبح فهمیدیم کجا تخریب شده.
بعد تو اون سرو صدا و لرزش دخترم که خواب بود هوشیار میشه یکم شوهرمم میره بیرون مثلا ببینه کجاس نزدیکه و ... (اخه تو شب چی دیده میشه؟) خلاصه دخترم هوشیار میشه با رفتن باباش باز تلاش میکنم بخوابونمش که باباش میاد میگه سریع لباس بپوشید بریم بیرون😐دیگه کلا خواب از چشمای آوین میپره خلاصه تا من کاپشن تن آوین کنم و خودم تنم کنم باز شوهرم میاد میگه تموم شد دیگه بیخیال😐بعد میگه خب بیا آماده شدی بریم خونه بابام اینا ده دیقه بشینیم 😐یه نگاه به ساعت کردم یه نگاه به خودش گفتم تو این چندروز من اصلا هیجانی با بچه رفتار نکردم که بترسه بااینکارت الان ترسیده از طرفیم بچه خواب بود کجا بریم بشینیم دیگه بعدش بیایم خونه نمیخوابه که خلاصه اومدیم خونه ازترسش با کاپشن یه ساعت خوابید ولی آوین مگه میخوابید🙄دیگه شوهرم بیدار کردم بره تو اتاق بخوابه اون رفت آوینم دنبالش رفت دیگه مجبورشدم رفتم.