۸ پاسخ

لطفا این افکار و این ذهنیت بد رو از بچت بزار کنار اون تموم هست و نیستش تو هستی ، اگه توام همچین حسی داری پس اون بچه به کی تکیه کنه ؟
نقطه امنش شما هستی
از نظر من اگر شرایطش رو داری تراپی برو ک کمی حداقل ب بچت حس خوب بدی
بخدا منم همش بیدارم منم همش درحال کار کردنم
کلی دغدغه و مشکلات دارم
ولی جونم برای این فسقلی در میره

این حرفا با وجود ی بچه خیلی سخت و بده چرا از اول جدا نشده ی فرشته پاک و معصوم به دنیا آوردی همه خودتو داری نابود میکنی با این طرز فکر همه آینده بچتو بهش ظلم نکن

من خودم خاستم بچه دار بشم،تو سنی که میخاستم اما منم یه روزایی میبرم خسته میشم از زندگی از شوهرم از بچه داری ، بدون تنها نیستی و زندگی همینه اگه نمیتونی عوضش کنی باهاش بساز، یه چیزایی رو نمیتونی تغییربدی اما هستن یه چیزایی که میتونی انجام بدی تا حالت بهتر بشه

عزیزم خیلی سخته
منم یه مدت گیر کرده بودم توی این حس
الان که بچه شیرین کاری مبکنه خوشحالم خیلی
افسردگی دلیلشع

عزیزم روتین ما هم تکراری هستش دیشب کلا ۳ ساعت خوابیدم اما به دخترم که نگاه میکنم آروم میشه حالم خوب میشه
برو وقتی خواب بهش نگاه کن انگار از بهشت اومده

برو‌پیش مشاور. این‌حجم‌برای هررروز و‌همیشه حمل کردن اثر خوبی روت نمیتونه بزاره برو یکم‌حرف بزن

عزیزم بچه داری سخته ولی اینکه هرروز این حسو در خودت پرورش بدی سختر میکنه همه ما خسته ایم خواب و خوراک درست نداریم ولی تمام اینا با دیدن یه خنده بچه از یادمون میره اون بچه احساسات تورو حس میکنه نباید اینجور کنی

چرا عزیزم؟با شوهرت مشکل داری؟

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2