خیلی خوشحال و امیدوار شده بودم میرفتم گاهی توی اتاق یواشکی اشک میریختم همسرم متوجه نشه ولی خب چهرم نشون میداد حال دلم رو
اون از من بدتر بود و دنبال بهونه ای بودیم فقط گریه کنیم
خداروشکر ۱ هفته گذشت و من هر روزی که میگذشت امیدوارتر از روزای قبل میشدم به موندنشون و همینجوری شیر میدادم همسرم میبردnicu تا اینکه گفتن دختر کوچولوم معدش۱cc شیر تحمل نکرده💔
و به پسرم دارن ۲cc شیر میدن روزانه ۱ سیسی بیشتر میکرد دکتر مقدار رو بسته به تحمل معده بچها و من انقدر درد داشتم تا روز دهم نمیتونستم برم دیدنشون شرایطم خیلی سخت بود و مسیر دور
اما با خواهش دیگه راضی شدند دوبار تصویری دیدمشون طی این مدت😍
رفتم سریع بخیه هام رو کشیدم و ساک بستمکلا رفتم اتاق مادران بمونم پیش بچهام تا زمان ترخیص این مدتیم که نمیتونستم برم خیلی ناراحت و پریشون بودم🥹
بعد ۱۰ روز میدیدمشون چقدر بهتر شده بودند پسرم دیگه شکل جنین نبود دیگه یه پسر پر موی بامزه ضعیف چشم مشکی نگاهم میکرد دلم ضعف میکرد براش خیلیم شیطون شده بود و همش سرشو میزد به در انکباتور😂
ادامه اش گلم
خدا رو شکر عزیزم انشاالله همیشه بچه هات کنارت سالموسلامت باشن
ایشالا کوچولوهات همیشه سالم و سلامت باشند
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.