#پارت۱۶_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
کم کم توی این تمرینات فک و دهان متوجه شدم که پسرم رفلاکس داره هروقت زیر سینه میزاشتیمش با کمک گفتار درمان بزور دوتا مک میزد و دوبرابر اون بالا میاورد چون همیشه گاواژ داشتند متوجه نشدیم تا ۱ ماهگیش
دخترم بهتر بود توی هفته ۳۲ به شکم راحت شیر مادر میخورد و من عاشقانه بهش نگاه میکردم خیلی حس خوبی بود شیر من چندین برابر میشد وقتی بچها میخوردن و تموم لباسام خیس میشد🫠
صبح روز بعد با دکتر صحبت کردم و از دخترم بهش گفتم که فکش اذیت نمیشه و راحت تر میتونه شیربخوره دکتر خیلی تشویق کرد و گفت ادامه دار باشه همین روزها ترخیصه😍 بهترین خبر برای یه مادر
ولی من دلم طاقت نمیاورد یکی رو ببرم و یکی رو نه! به دکتر گفتم میخوام باهم ترخیصشون کنم گفت نمیشه اگه الکی بخوان بیمارستان بمونن ممکنه خدایی نکرده ویروس بدی بگیرن زمستون بود و پر از ویروس
خیالم از بابت بچها و پرستارشون راحت بود و قرارشد من یه چندساعتی برگردم خونه استراحت کنم و دوباره برگردم بیمارستان
که دیگه زنگ زدمnicu گفتن استراحت کن فردا بیا شیرم که دارند
اون شبو خونه موندم و فرداش رفتم بیمارستان روز ۳۷ام
دکتر گفت برو کارای ترخیص رو انجام بده!
گفتم چرا انقدر یهویی ما که کاری نکردیم کاش دیروز میگفتین به همسرم میگفتم منو رسوند و رفت سرکار و باید برای دختر کوچولو دنبال لباس۳صفر میگشتیم🥲

تصویر
۲ پاسخ

سلام عزیزم،خداحفظشون کنه برات کدوم بیمارستان زایمان کردی؟بچه ها کدوم بیمارستان nicuبودن؟

تمام داستانتو خوندم با پوست استخوان درکت کردم حصت کردم منم ۳۷ هفت با کیسه اب پارگی دخترم ب دنیا اومد خداروشکر مشکلی نداشت تا اوردیمش خونه زردی کرد و داستان دار.....خدا کمک بچهات بکنه و همیشه سعی سالم باشن

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
بعد گفتن دراز بکش پرده کشیدن جلوم از قبلش گفته بودم پمپ درد هم میخام حتی پمپ درد هم جلوم آماده کرد دکتر بیهوشی یادمه گفت من استاد پمپ دردم ی چیز درست میکنم حرف نداره واقعا همینم بود چقد به کارم اومد پمپ درد هیچی دیگه همین که پرده کشیدن دکترم اومد یکم آروم گرفتم خیالم راحت شد😊😌سلام کردم بهش

دکتر بیهوشی بالا سرم بود گفت پاهاتو بیار بالا میتونستم بیارم بالا چندبار گفت تکرار کن گفت پاهات داغ شدن ولی هیچی نشده بودم راحت پاهامو میاوردم بالا اصلاااا بی حس نشده بودم 🙃🙃
گفتن شروع کنیم تو همین حین تیغ زدن فهمیدم به دکتر بیهوشی گفتم حس کردم به دستیارش گفت ی ماسک بزنیم براش همین حین یکی پرسید خانم امینی اسم پسرتو چی میخوای بزاری گفتم آرتا❤️

فقط یادمه ماسکو گزاشتن برام بعد که چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم کنارم انگار ی دختر بچه بود همش میگفتم چرا چیزی یادم نمیاد گربه میکردم دکتر بیهوشی گفت اینجا کجاست گفتم یثربی گفت خب
تو ریکاوری پسرمو آوردن پیشم صورتشو چسبوندن به صورتم ❤️😍یادمه فقط میپرسیدم حالش خوبه سالمه قربون صدقش رفتم خیلی هم گریه می‌کرد 😁

بعد بردنم از ریکاوری تو اتاق وای وقتی گذاشتنم تو تخت داشتم میمردم فقط ناله میکردم انگار شکمم داشت پاره میشد حس میکردم ی چاقو فرو میره تو شکمم بعد پرستار اومد ماساژ شکمی داد اونجا هم التماس میکردم میگفتم نکن درد داره 😩😖😖😖خیلی ناله کردم برای من سخترین قسمتش همین بود…
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۵_زایمان زودرس
#فرزند پروری
کم کم داشتم افسردگی میگرفتم و دیگه حتی نمیتونستم برم به خانوادم سر بزنم💔
و قراد بود چندین ماه دیگه دراز کشیده باشم و برای یه خانم خونه دار قطعا این حرف خیلی سخته
چطوری باید توقع میکردم از همسرم همه کار برام انجام بده پس کارش چی میشد زندگیمون چی میشد؟!
خلاصه روزا همسرم سرکار میرفت و عصرها هم میومد خونه و داخل خونه کار میکرد بشور بساب بپز و رسیدگی به کارهای من
منم بشدت روحیم حساس شده بود به هرچیزی ایراد میگرفتم گریه میکردم دعوا میکردم‌اگه جایی لکه میدیدم عیب و ایراد میگرفتم انگار دلم برای همه کارهای روزمرم تنگ شده بود💔 خیلی تنگ...
گذشت تا رسیدم به ۲۵هفته
بیشتر خرید هامو دیگه کرده بودم انلاین
دیگه از استراحت مطلق در اومده بودم و استراحت نسبی شده بودم اما باز خیلی مراقب بودم و کاری نمیکردم اما توی دلم حسرت شده بود یبار برم سیسمونی فروشی حتی یه دست لباس بتونم بخرم و زود برگردم خونه یچیزی حضوریم خریده باشم اخه هیچی از بارداریم جز درد و غصه نفهمیدم:)
با کلی خواهش همسرم قبولم کرد ببره منو سیسمونی فروشی و زود برگردیم با کلی شرط و شروط چون نگران حالم بود
رفتیم و در حد نیم ساعت سرپا بودم و کلی خرید کردیم برگشتیم من شده بودم شادترین مادر جهان تموم دردام رو فراموش کرده بودم😍 خیلی خوشحال و شاد پیش میرفتیم تا اینکه لکه بینیم شروع شد توی ۱ روز ۳ بار
این یکم ته دلم رو خالی کرد چون هفته مناسبی نبود برای لک دیدن
مامان بردیا مامان بردیا ۱ سالگی
خیلی دلم گرفته ..با مامانم صحبت کردنی پشت تلفن خواهرم زنگ زد ب مامانم ..مامانمم زود قطع کرد باشه باشه کاری نداری .
صبح هم به خاطر بزرگم زنگ زدم ج نداد دوباره زنگ زدم اشغال بود موند الان زنگ زد ....خیلی سخته تو زندگی واسه هیچ‌کس مهم نباشی
با مادر شوهرم دعوام شد زنگ زد گفت شوهرم دست تو اسیره منظور شوهرم
اختیار چیزیو نداره ‌معدش درد میکنه از عصابشه ...من بعد از زایمان سه چهار ماه هیچ به خودم نیومدم از کارای مادرشوهرم از استرس و ناراحتی که بهم داد شیرم خشک شد ....انقد شیر داشتم انقد شیر داشتم وقتی یه سینه مو میدادم اون یکی همینجوری سرازیر میشد تا شورتم خیس میشد ...تازه از بیمارستان مرخص شده بودیم اومد پیش مادر و خواهرم و زنداداشم انقد حرف زد حرف زد
ولی یکی پیدا نشد بگه بسه کن لال بشی انشالله بحق این روز عزیز ...این تازه زایمان کرده با شکم سزارینی یک هفته مونده پیش بچه ش این همینجوری حالش بده روحیه ش خرابه دم ب دیقه گریه می‌کنه بس کن ...
دلم گرفته از این که تو زندگی هیچ کس پشتم نبوده هیچ کس
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲