#پارت۵_زایمان زودرس
#فرزند پروری
کم کم داشتم افسردگی میگرفتم و دیگه حتی نمیتونستم برم به خانوادم سر بزنم💔
و قراد بود چندین ماه دیگه دراز کشیده باشم و برای یه خانم خونه دار قطعا این حرف خیلی سخته
چطوری باید توقع میکردم از همسرم همه کار برام انجام بده پس کارش چی میشد زندگیمون چی میشد؟!
خلاصه روزا همسرم سرکار میرفت و عصرها هم میومد خونه و داخل خونه کار میکرد بشور بساب بپز و رسیدگی به کارهای من
منم بشدت روحیم حساس شده بود به هرچیزی ایراد میگرفتم گریه میکردم دعوا میکردم‌اگه جایی لکه میدیدم عیب و ایراد میگرفتم انگار دلم برای همه کارهای روزمرم تنگ شده بود💔 خیلی تنگ...
گذشت تا رسیدم به ۲۵هفته
بیشتر خرید هامو دیگه کرده بودم انلاین
دیگه از استراحت مطلق در اومده بودم و استراحت نسبی شده بودم اما باز خیلی مراقب بودم و کاری نمیکردم اما توی دلم حسرت شده بود یبار برم سیسمونی فروشی حتی یه دست لباس بتونم بخرم و زود برگردم خونه یچیزی حضوریم خریده باشم اخه هیچی از بارداریم جز درد و غصه نفهمیدم:)
با کلی خواهش همسرم قبولم کرد ببره منو سیسمونی فروشی و زود برگردیم با کلی شرط و شروط چون نگران حالم بود
رفتیم و در حد نیم ساعت سرپا بودم و کلی خرید کردیم برگشتیم من شده بودم شادترین مادر جهان تموم دردام رو فراموش کرده بودم😍 خیلی خوشحال و شاد پیش میرفتیم تا اینکه لکه بینیم شروع شد توی ۱ روز ۳ بار
این یکم ته دلم رو خالی کرد چون هفته مناسبی نبود برای لک دیدن

تصویر
۲ پاسخ

عزیزم 😥

یک‌ جوری با استرس دارم داستانتو دنبال میکنم انگار نه انگار که دوقلوهات ماشاالله بزرگم شدن 😅❤️

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۷_زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
تا صبح تحت نظر بودم و دم دمای ۶ صبح بعد از کلی چکاب و ان اس تی گفتند میتونی بری دیگه همه چیز نرماله ولی دوباره مطلق:)
از این‌کلمه متنفر بودم دیگه😅
با خودم میگفتم به ۳۰هفته هم برسونم به هفته های امن برسونم بقیش انشالله میگذره فقط منتظر بودم ۵هفته دیگه هم به خیر بگذرونم به هفته های ایمن برسم
توی همین حین دیدم یکی از دوستای گهوارم که دوقلو داره توی ۳۰ هفته زایمان کرد و یه قلشون آسمونی شد🖤
خیلی ترسیده بودم خیلی حالم بد بود تموم احساس های بد تو قلبم ریخته بودن کلی گریه میکردم تا اینکه شدم ۲۷هفته و قرار بود برم چکاب شم
رفتم و اونجا دکترم ازم ازمایش گرفت فشارم یکم بالا بود و مشخص شد که دیابت هم گرفتم از خوش شانسیم و نزدیک بود دوباره بستری بشم🫠
خلاصه رفتیم توی رژیم سخت و حذف شدنه حداقل ۹۰ درصد موادهای غذایی چون دیابت هم خطرناک بود
سخت ترین روزارو میگذروندم همش گریه میکردم گرسنم میشد فقط مجاز بودم روزانه یه کف دست نان سنگک بخورم و یه کف دست سینه مرغ و یه پیاله کاهو و میوه جات هایی که شیرین نباشن
همش هوس چیزای شیرین میکردم و محدود بودم پیرشده بودم از غصه سر شکموییم🙊😂
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۲_ زایمان زودرس
#فرزند پروری
اشک میریختم و دختر کوچولومم اکسیژن وصل کردن بهش و بردن ان ای سیو و من جرئت حتی پرسیدن سوالی نداشتم از دکتر چون قفل شده بودم ولی دکتر بهم میگفت خوبن ها خوبن خداروشکر بچهات غصه نخوری ها تا اینکه بخیمم انجام شد رفتم توی ریکاوری میگن فکر کنم حتی اسم هاشون روهم درست متوجه نشدم😅
رفتم اونجا و برام یه چیز گرمایشی گذاشتن یکم لرزش بدنم کمتر شد و فقط به بچهام بکر میکردم میخواستم با همون وضعم برم ان ای سیو که اجازه نمیدادن💔
بعد نیم ساعت بردنم داخل بخش و همراهم اومد و کلی کمکم کرد و گفتن باید ۸ساعت بگذره بعد میتونی بری پیش بچهات
خیلی درد داشتم و یکسره ناله میکردم
پرستارها ۳ تا ۳ تا شیاف برام میزاشتن و انگار بی فایده بودن اروم نمیگرفتم
تا تایم ملاقات شد و تونستم خانوادم رو ببینم یه دل سیر گریه کردم و اشک ریختم همسرم اومد و برام گل گرفته بود و راجب بچها صحبت میکردیم معلوم بود حال خوبی نداره و بخاطر من داره سعی میکنه خوب خودش رو جلوه بده
هنوز ۸ساعت کامل نگذشته بود و من بی تاب بچهام بودم دور و بریام همه تخت ها پر بود از مادرها و بچهاشون و من با حسرت و شوق نگاهشون میکردم و عجیب غریب از من سوال میکردن ولی من حالم بد بود و نمیخواستم با کسی هم کلام باشم خیلی:)
خلاصه همراهمم منو بسته بود به نسکافه تا اثر بی حسی زودتر از بدنم بره و کلی چیزای مقوی بزور بهم میداد😅🤦‍♀
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۶_زایمان زودرس
#فرزند_پروری
اون روز پدرم ایناهم از شهرستان اومده بودن و مهمونمون بودن
با یه دکتر انلاین صحبت کردم و بنابر شرایطم(سرکلاژ و استراحت) گفت نمیخواد بری بیمارستان اگه اونقدر زیاد نیست لکه بینیت
ولی خب خودم دل تو دلم نبود انقباضم نداشتم ترسیده بودم هراسون یه دست لباس دم دستی پوشیدم و رفتم توی ماشین خوابیدم(همسرم صندلی های پشت رو برام درست کرد پتو بالشت گذاشت دراز کشیدم تا بیمارستان) بیمارستانم ۴۰ دقیقه ای باهام فاصله داشت چون بیمارستانی میرفتم که برای نوزادان نارس خیلی مجهز بود و خودم میدونستم که بچهام زود بدنیا میان از اول تحت نظر همون بیمارستان بودم:))
توی راه از استرس عرق سرد کرده بودم و زنگ زدم دکترم باهاش صحبت میکردم و داشت دلداریم میداد
رسیدم بیمارستان و گفتن سریع بخواب معاینت کنیم!
اجازه نمیدادم و میگفتم سرکلاژم و اول اخر سزارین نیازی به معاینه نیست توی این هفته! ولی خب کلی اسرار کردن که ببینن بچها توی خطر نباشن و جای سرکلاژم مناسب باشه و مجبورا از سر نارضایتی توکل برخدا کردم و اجازه دادم ریسک رو بخاطر بچهاپذیرفتم
تا دیدند بلههه!! نخ سرکلاژ یکم جابجا شده🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۹_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
تا خود بیمارستان نفهمیدم چجوری رسیدیم پرواز کردیم رسما مسیر ۴۰دقیقه ای رو فکر کنم ۲۰دقیقه ای رسیدیم و من همش گریه میکردم و همسرم سعی میکرد دلداریم بده تازه نزدیکای بیمارستان یادم افتاد باید به خانوادمم خبر میدادم!
سریع زنگ زدم به پناهم پدرم🫂
کلی گریه کردیم باهم و پدرم شیفت شب سرکار بود و قول داد حتما فردا صبح پیشمون باشن با عمه هام و مادربزرگام🥹
خیلی دوسشون دارم عمه هام رو یه تیکه ماهن واقعا
تموم شلوارم دیگه خیس شده بود و با خجالت رفتم داخل اورژانس تا وضعیت منو دیدن اورژانسی معاینه شدم و رفتم سونو کم کم دردای پریودی ریز زیر شکمم داشتم ولی هنوزم بدنم اصلا امادگی زایمان نداشت!
باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده اصلا شوک بودم
همسرمم فرستادن بره برام لباس بخره و بده سونوهام رو بزارن داخل پروندم
برام امپول بتا تزریق کردن و چون دیابت داشتم حالم بد شد مرگ رو جلوی چشمام میدیدم تختو فشار میدادم التماسشون میکردم انگار تب کرده بودم داغ داغ شده بودم و منتظر بودن که انقباضات رحمی رو کنترل کنن شروع نشه و با امپول بتونن اب دور پسرم رو جبران کنن تا حداقل به ۳۰هفته برسونم زایمانم کنن🥹
ولی نمیشد پسرکوچولوی عجول مامانش میخواست زودتر بیاد بغلش میخواست زودتر پا توی این جهان بزاره👩‍🍼
حالم خیلی بد بود و منو گذاشتن روی ولیچر بردن بلوک زایمان🚶‍♀
بدون همراه بدون هیچی حتی گوشی تلفنمم نمیتونستم ببرم باهمسرم صحبت کنم ارومم‌کنه چون فقط اون حال منو میفهمید و حالمون یکی بود باهم❤️‍🩹
مامان بچه هام❤️ مامان بچه هام❤️ ۱۵ ماهگی
دیشب یه بلایی سرم اومد خدا سر دشمنمم نیاره😑دخترم ۱۴ ماهس از اول هرکاری کردم غذا نخورد که نخورد همه جور غذا ها همه چیم امتحان کرده بودم براش بعد یکسالگی گاهی وقتا که عشقش میکشید یه کوچولو اونم درحد خیلی کم از غذا میخورد اونم کم ها خلاصه چند وقتی بود این دختر من وقتی همون خیلی کم غذارو میخورد شکمش درد میکرد زیاد نه ولی اذیت میشد معلوم بود واینکه هر روز مدفوع نمیکرد یک روز درمیون بعضی وقتا هم دو روز یبار خلاصه معجزه شد و دیروز و پریروز دخترم هر وعده زیاد نه ولی یکم خودش غذا میخورد منم فوقالعاده خوشحال بودم تا دیشب که یکم آش خورد موقع خواب یکم اذیت کرد بزور خوابید از ساعت ۱شب بلند شد گریه کرد نفخ کرده بود شکمش باد کرده بود سفت سفت بود هرکاری کردم بهتر نشد شکمشو کمرشو ماساژ ندادم یکم عرق نعنا دادم پاهاشو باز و بسته کردم خونه مامانمم بودم شوهرمم نبود ببرمش دکتر یا برم دارو بگیرم تا خود صبح گریه کرد به خودش پیچید دیگه صبح ساعت ۸پاشدم رفتم داروخونه براش شربت ضد نفخ گرفتم با روغن گلیسیرین اوردم یکم زدم به مقعدش یکم شربت دادم به زور یکم پی پی کرد الان یکم داره خوب میشه یعنی میتونم بگم دیشب بدترین شب بود برام😭