#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼

تصویر
۳۲ پاسخ

چقدر سختی کشیدی🥹🫂مادر بودن سخته مادر دوقلو بودن سخت تر و نارس به دنیا اومدن و تنها بودن واقعا فقط با عشق واقعی میشه تحمل کرد درد های سزارین و دوشیدن شیر …. خدا به خودت و خانواده ۴ نفره ی قشنگت سلامتی و آرامش بده مادر بودن برازندت ✨✨🤌🏻

عزیزم عکسشونم بزار ببینم

زنده باشن عزیزم
اگ ناراحت نمیشی عکس بزار ببینم

کاش یه عکس از الانشون میزاشتی

ندیدمشون این خوشگلارو

چرا عکسشون و میزاری و پاک میکنی ؟ منم میخوام ببینمشون 😍

عزیزم گروه نوزادای نارسو بده منم عضو شم

عزیزم چقدر سختی کشیدی خداروشکر که الان سلامتن خداحفظشون کنه برات🙏❤️عکسشون رو پاک کردی عزیزم؟

عزیزم خدانگه داره برات کوچولوهاتو از بچهام عکس بزار ببنیم حداقل چه شکلی شدن ☺️🥰

خدا حفظشون کنه عزیزم عکس شون رو بزار😍

خدا حفظشون کنه خیلی دوست دارم عکسشون ببینم

خدا برات حفظشون کنه😍😍
واقعا خیلی سخته مخصوصا روزای اولی که خودت به شدت درد داری نیاز به مراقبت و رسیدگی ، با این وجود باید از خودت بگذری و بااون بخیه ها بری بیمارستان
منم زایمانم ۳۲ هفته بود و طبیعی بدون هیچ استراحتی و دقیقا ۳۷ روز بعد از زایمانم مجبور شدم دوباره بخیه بخورم
میتونم عکس کوچولوهای نازتو ببینم 😍

عزیزم میشه عکسشونو ببینم😍

گلم عکس کوچولوهاتم میزاشتی ببینیم مشتاق شدم فسقلاروببینم

عزیزم خداحفظشون کنه
بچه های منم ۳۲ هفته اومدن
با وزن خیلی کم
دخترم غذا نمیخوره تجربه ای داری؟ دهنش نگه میداره

موقعی بی حسی زدن سرکلاژ و درآوردن ؟؟
الان سرکلاژم و این کابوس شده برام

اینایی که تعریف کردی انگار از دل من گفتی حرف دل من و زدی
بااین وجود که کیسه ابم پاره نشد ولی درد زایمان طبیعی شدید همراه با خونریزی شدید و کشیدم و چون بچم عرضی بود بردنم اتاق عمل تا ۶ سانت کددهانه رحمم باز شده بود

الهی منم این روزها و گذروندم خیلی سخت بود خیلی
الان با وجود سرکلاژ و استراحت و داروهای متفاوت بازم میترسم زایمان زودرس داشته باشم
انشاالله خدا نی نی کوچولوها تو حفظ بکنه

عکسشونو بذار مشتاقم ببینم .
من خیلی روزای بدی داشتم
با خوندنشون گریه کردم یادم افتاد چه روزای سختی گذروندم .
خدا قوت بهت

واییی خدا حفظشونه که اقا عکسشونم بزار بببینمشون

خدا حفظشون کنه معجزه های زندگیمون رو
انشالله موفقیت هاشون رو ببینی عزیزم

اقا قبول نیست🫤💔از دیشب دارم میخونم عکس‌آخر این فسقلی ها رو میخام من😂
خدا حفظشون کنه عزیزم برات
مادر بودن خیلی سخت و قشنگه❣️🫂

عکس نی نی هاتو بزار گلم
ماشالله داری عزیزم خدا براتون حفظ کنه

فقط میتونم بگم هم تو مادر خیلی قوی ای هستی هم بچه هات قهرمان ❤️

چقدر سختی کشیدی ولی دختر

وای عکس بچه هارو بذار عکس یکی از بچه ها توتاپینکت بود ننه چ مویی بوده 😍😍😍😍معجزه خدابودن خداروشکر سالمن

عکسشونم بزار خیلی مشتاقم ببینمشون فسقلیای قوی رو 😍😍😍😍

عزیزم تمام چیزایی که گفتی با بند بند وجودم حس کردم
من یه بچه ۸ماهه ۳۲هفته ب دنیا اوردم و ۳روز بیشتر نموند
۱سال بعذ مجدد باردار شدم ۳۶هفته ب دنیا اومد ولی ۷روز بیمارستان موند خیلی برام سخت بود اون ۷روز خیییلی چون چشمم از اولی ترسیده بود
قشنگ پیر شدم بعد ۲تا بچه قشنگ دیدم موهام سفید شد چون قبلش اصلا نداشتم خیلی غصه خوردم
ولی الان کنارمه ❤️
خدا همشونو حفظ کنه و سلامت نگه داره همیشه برامون

چقدر بارداری و زایمان سخت البته پر از امیدواری و قوی بودن داشتی

خداحفظشون کنه عزیزم واقعا نگهداری از بچه های نارس به شدت سخته🥲🥲🥰🥰🥰🥰😍😍😍

خدا پشت و‌‌ پناهشون باشه عزیزم

خیلیی برام جالب بود واقعا خداحفظشون کنه عزیزمم ❤️

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۵_زایمان زودرس
#فرزند پروری
کم کم داشتم افسردگی میگرفتم و دیگه حتی نمیتونستم برم به خانوادم سر بزنم💔
و قراد بود چندین ماه دیگه دراز کشیده باشم و برای یه خانم خونه دار قطعا این حرف خیلی سخته
چطوری باید توقع میکردم از همسرم همه کار برام انجام بده پس کارش چی میشد زندگیمون چی میشد؟!
خلاصه روزا همسرم سرکار میرفت و عصرها هم میومد خونه و داخل خونه کار میکرد بشور بساب بپز و رسیدگی به کارهای من
منم بشدت روحیم حساس شده بود به هرچیزی ایراد میگرفتم گریه میکردم دعوا میکردم‌اگه جایی لکه میدیدم عیب و ایراد میگرفتم انگار دلم برای همه کارهای روزمرم تنگ شده بود💔 خیلی تنگ...
گذشت تا رسیدم به ۲۵هفته
بیشتر خرید هامو دیگه کرده بودم انلاین
دیگه از استراحت مطلق در اومده بودم و استراحت نسبی شده بودم اما باز خیلی مراقب بودم و کاری نمیکردم اما توی دلم حسرت شده بود یبار برم سیسمونی فروشی حتی یه دست لباس بتونم بخرم و زود برگردم خونه یچیزی حضوریم خریده باشم اخه هیچی از بارداریم جز درد و غصه نفهمیدم:)
با کلی خواهش همسرم قبولم کرد ببره منو سیسمونی فروشی و زود برگردیم با کلی شرط و شروط چون نگران حالم بود
رفتیم و در حد نیم ساعت سرپا بودم و کلی خرید کردیم برگشتیم من شده بودم شادترین مادر جهان تموم دردام رو فراموش کرده بودم😍 خیلی خوشحال و شاد پیش میرفتیم تا اینکه لکه بینیم شروع شد توی ۱ روز ۳ بار
این یکم ته دلم رو خالی کرد چون هفته مناسبی نبود برای لک دیدن
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۵
#فرزند_پروری
اونجا با مادرای مشابه خودم و حتی هفته های کمتر هم آشنا شده بودیم و دوست شدیم از طریق این‌اشنایی و دوستی ما ادامه دار شد... (ا.ر ۲۵هفته ای)( دوقلوهای ۲۹هفته ای)
و بیشتر مواقع که اتاق مادران میرفتم برای تعویض لباس یا وسیله با مادرها صحبت میکردیم به هم دلداری میدادیم و بچها هر روز وزن میشدند و خداروشکر رو به بهبود بودند دخترمم معدش دیگه تحمل کرد شیر رو و باحجم کمتر بهش شیر میدادند.
من اشناییتی با معاینه چشم نوزادان نارس نداشتم و یکروز اتفاقی اونجا دیدم داشت برای بچهام انجام میشد برای بچهای ۱کیلو و نیمی🥹🥹 خیلی دردناک بود و بچهای به اون کوچولویی از ته دل هق هق میکردند یه میله ای داخل چشمشون میکردن و دکتر چک میکرد ببینه شبکیه کامل تشکیل شده یا نه🥲
نیاز به تزریق دارن یا نه
و بهمون گفتن بعد از ترخیص باید هر هفته چک بشه چشم هاشون و مسئله مهمیه و مجبور بودم با این اتفاق هم کنار بیام❤️‍🩹
بالاخره بچهارو از بخش پرخطر بردنnicu2🥰
خیلی حال دلم بهتر بود و هر روز صبح از دکترشون کلی سوال میپرسیدم دکترشونم همشهریم دراومد و خیلی هوامونو داشت
دکتر میرفت گفتار درمان میومد و فکشون رو ماساژ میداد اماده کنه بچهارو برای ترخیص کردن و به منم میگفت باید باهاشون کار کنی زودتر اماده بشن بعد ازkmc کلی با فکشون کار میکردم و ۳۰روز شده بود بیمارستان بودیم
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۱۶_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
کم کم توی این تمرینات فک و دهان متوجه شدم که پسرم رفلاکس داره هروقت زیر سینه میزاشتیمش با کمک گفتار درمان بزور دوتا مک میزد و دوبرابر اون بالا میاورد چون همیشه گاواژ داشتند متوجه نشدیم تا ۱ ماهگیش
دخترم بهتر بود توی هفته ۳۲ به شکم راحت شیر مادر میخورد و من عاشقانه بهش نگاه میکردم خیلی حس خوبی بود شیر من چندین برابر میشد وقتی بچها میخوردن و تموم لباسام خیس میشد🫠
صبح روز بعد با دکتر صحبت کردم و از دخترم بهش گفتم که فکش اذیت نمیشه و راحت تر میتونه شیربخوره دکتر خیلی تشویق کرد و گفت ادامه دار باشه همین روزها ترخیصه😍 بهترین خبر برای یه مادر
ولی من دلم طاقت نمیاورد یکی رو ببرم و یکی رو نه! به دکتر گفتم میخوام باهم ترخیصشون کنم گفت نمیشه اگه الکی بخوان بیمارستان بمونن ممکنه خدایی نکرده ویروس بدی بگیرن زمستون بود و پر از ویروس
خیالم از بابت بچها و پرستارشون راحت بود و قرارشد من یه چندساعتی برگردم خونه استراحت کنم و دوباره برگردم بیمارستان
که دیگه زنگ زدمnicu گفتن استراحت کن فردا بیا شیرم که دارند
اون شبو خونه موندم و فرداش رفتم بیمارستان روز ۳۷ام
دکتر گفت برو کارای ترخیص رو انجام بده!
گفتم چرا انقدر یهویی ما که کاری نکردیم کاش دیروز میگفتین به همسرم میگفتم منو رسوند و رفت سرکار و باید برای دختر کوچولو دنبال لباس۳صفر میگشتیم🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۲_ زایمان زودرس
#فرزند پروری
اشک میریختم و دختر کوچولومم اکسیژن وصل کردن بهش و بردن ان ای سیو و من جرئت حتی پرسیدن سوالی نداشتم از دکتر چون قفل شده بودم ولی دکتر بهم میگفت خوبن ها خوبن خداروشکر بچهات غصه نخوری ها تا اینکه بخیمم انجام شد رفتم توی ریکاوری میگن فکر کنم حتی اسم هاشون روهم درست متوجه نشدم😅
رفتم اونجا و برام یه چیز گرمایشی گذاشتن یکم لرزش بدنم کمتر شد و فقط به بچهام بکر میکردم میخواستم با همون وضعم برم ان ای سیو که اجازه نمیدادن💔
بعد نیم ساعت بردنم داخل بخش و همراهم اومد و کلی کمکم کرد و گفتن باید ۸ساعت بگذره بعد میتونی بری پیش بچهات
خیلی درد داشتم و یکسره ناله میکردم
پرستارها ۳ تا ۳ تا شیاف برام میزاشتن و انگار بی فایده بودن اروم نمیگرفتم
تا تایم ملاقات شد و تونستم خانوادم رو ببینم یه دل سیر گریه کردم و اشک ریختم همسرم اومد و برام گل گرفته بود و راجب بچها صحبت میکردیم معلوم بود حال خوبی نداره و بخاطر من داره سعی میکنه خوب خودش رو جلوه بده
هنوز ۸ساعت کامل نگذشته بود و من بی تاب بچهام بودم دور و بریام همه تخت ها پر بود از مادرها و بچهاشون و من با حسرت و شوق نگاهشون میکردم و عجیب غریب از من سوال میکردن ولی من حالم بد بود و نمیخواستم با کسی هم کلام باشم خیلی:)
خلاصه همراهمم منو بسته بود به نسکافه تا اثر بی حسی زودتر از بدنم بره و کلی چیزای مقوی بزور بهم میداد😅🤦‍♀
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱۵ ماهگی
سلام قشنگا بیاید خاطره زایمان و بارداری تونو بگید منم میگم
بخاطر دیسک کمرم استراحت مطلق بودم ولی اصلا استراحت نکردم کمر دردای فجیححح از همون ماهای اول شروع شد نفسمو بند میاورد
حالت تهوع شدید داشتم از سوپ و آش و عدسی و فست فود و خصوصا تخم مرغ و آبگوشت نفرت داشتم
از چهار ماهگی اوضاعم بهتر شد
دیگه خیلی خوش گذشت تااا ۸ ماهگی ۸ ماهگی من موندم شهر مادری و همسرم اومد خونه ی خودمون تو یه شهر دیگه برای کار دوماهی از هم دور بودیم تا ۱۰ روز به زایمانم مسموم شدم نه چیزی میتونستم بخورم غذا اصلا هضم نمیشد دائم گلاب به روتون حالت تهوع و اسهال با اون شکم گنده هربار اشکم درمیومد تا یکم مسمومیتم خوب شد نگم براتون نمیدونم این شپش گور به گوری از کجا پیدا شد افتاد تو موهام فقط ۵ روز تا زایمانم مونده بود موهای بلندی هم داشتم از کمر به پایین تو دو روز هرچی لباس و محلفه و پتو داشتم با اون شکمم شستم و خشک کردم گذاشتم سرجاش همچی رو ضدعفونی کردم موهامم بدون کوتاهی فقط توی دوروز از شپش پاکش کردم دیگه ریشه کن شد اون ده روز آخر پر از استرس بودم کلی گریه کردم تا همسرم دوروز مونده به زایمانم اومد پیشم و رفتم برای زایمان بعد زایمان بخیه هام عفونت کردن تا سه ماه زایمان خیلی سختی داشتم بچمو هم با بخیه های نگرفته تو ۱۵ روزگی سوار ماشین شدیم ۱۵ ساعت راه رو طی کردیم اومدیم خونه خودمون بعدشم خودم بودمو خودم خیلی سخت و پر چالش گذشت
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۲_زایمان زودرس
#دوقلویی
#فرزند پروری
فردای اونروز رفتم سریع بتا دادم و بهداشت رفتم پرونده باز کردم و بهداشت ارجاع داد به سونو تا ببینیم چندهفتمه🥹
رفتم سونو و منتظر نشستم تا صدام کنن برم داخل
بالاخره نوبت منم شد
رفتم تو و دکتری که اقا بود با جدیت تمام شروع کرد به سونوگرافی کردن
همینجوری که دستگاه رو اینطرف و اونطرف میکرد پرسید دارو خوردی؟!
گفتم نه چطور چیزی شده؟! استرس اشعه هارو داشتم ترسیده بودم
گفت نه چندتا بچه میخوای!
گفتم یعنی چی چنتا😳
گفت ببین توی مانیتور دوتاست...
با خوشحالی سریع شکمم رو پاک کردم و رفتم پیش همسرم گفتم دوتان😍🥹 و شروع کردم به گریه کردن که چجوری میخوام از پسشون من بربیام چون شهر غریب و بدون کمکی دست تنهام.
کلی حمایتم کرد و ارومم کرد انقدر گریه کرده بودم به هق هق افتاده بودم🥲 نه برای نخواستنشون برای تنهایی خودم و مسیر ۹ماهه پیش روم...
خلاصه گذشت و رسیدم به ۱۳ هفته رفتم ان تی
توی ان تی همه چیز اوکی و نرمال بود ولی یجا دیدم دکتر شوک شد
گفت سرویکست شکمی درحال پایین اومدنه انگار
برو واژینال هم سونو بده مطمئن شیم بعد تصمیم گیری میکنیم چیکار کنیم.....
مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 ۱ سالگی
مامانا یه مشورت
من سر زایمان اولم رفتم یه بیمارستان دولتی...چرا؟ چون ماما همراهم که آشنامونه اونجا سرپرستار‌ بود و میگفت میتونه بیمارستانای‌ دیگه هم بیاد اما دستش مثل اینجا باز نیست، درحدی که شما فکر کنین بچمو‌ خودش گرفت! یا حتی وقتی رفتم برای بستری، بعد از اون معاینه اول که مشخص شد ۴ سانتم، دیگه هیییچکسی‌ معاینه‌ام نکرد...تا خودش راه افتاد و اومد یه نیم ساعتی طول کشید، تو اون تایم زنگ زده بود بهترین مامایی که تو بیمارستان بود گفته بود خودت برو بالای سرش براش سرم بزن تا من بیام، به کس دیگه ای نسپاریش و فلان...خلاصه که پادشاهی کردم انگار😬😁
حالا برای زایمان دومم، یه کیست واژن گرفتم🤦🏻‍♀️ و اینکه با دکترم صحبت کردم گفت میام برات بخیه زیبایی میزنم، اما دکترم این بیمارستان نمیاد...یعنی نه که نیاد ها، اتفاقا دکتر همین بیمارستانه‌، اما اگر شانسم‌ بگیره و شبفتش‌ باشه هست، وگرنه در کل برای قرارداد این بیمارستان قرارداد نمی‌بنده...
حالا موندم چیکار کنم...برم بیمارستان دیگه ای، که دکترم بیاد بالا سرم اما ماماهمراهم‌ خیلی دستش باز نباشه، یا برم همین دولتی به خاطر مامام‌ و هر دکتری که شیفتش بود بهش بگم کیستمو‌‌ برداره و بخیه زیبایی بزنه؟!
از نظر مالی اصلا فرقی نداره برام....