سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
سلام بچه ها
میشه اگه تجربه ای دارید بگید؟؟
نیکی از روز جمعه سرما خورد و دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شد تب کرد...
با پاراکید و حتی شیاف تبش از بین نرفت و از ظهر دیروز تنش یکسری دونه ریخت بیرون، اول به آبله مرغون شک کردیم ولی بعد فهمیدیم آبله مرغان نیست...
دیشب ساعت ۴ تبش بالا رفت و بردیمش بیمارستان، اونجا ازش آزمایش گرفتن ولی ما نموندیم و با جواب آزمایش اومدیم پیش دکتر خودش، نظر دکترش این بود که این لکه ها ی روی پوستش ممکنه حساسیت به آنتی بیوتیکی که داشت مصرف میکرد( فارمنتین) باشه ، پس آنتی بیوتیکشو تغییر داد بهش زیتروماکس داد، ولی ظهر بعد از خوردن زیتروماکس یبار دیگه تبش بالا رفت و بدنش به شدت دونه و کهیر ریخت بیرون، طاقت نیوردم بردمش پیش یه متخصص پوست ولی تشخیص اون با توجه به جواب آزمایشش کوید بود، یسری دارو هم اون داد، آمپول بتامتازونم داد که یک سوم براش زدیم، الان موندیم نظر کدوم دکتر درسته،،، اون لکه ها و دونه ها به شدت خودشون باقین و تبش هم همچنان بالاس، الان ۳۸.۵ تبشه....
چیکار کنم؟؟؟؟ تو رو خدا راهنماییم کنید....
عکس دونه هاش رو هم میذارم ببینید
مامان گل های من ❤️🫠 مامان گل های من ❤️🫠 ۱۶ ماهگی
بنظرتون چکار کنم میدونین ک من باخانواده شوهرم زندگی میکنم تو یه اتاق خب ـبعد تا خواهرشوهرم شوهرش بره جایی همینجاس دوسه شب بعد وقتی اینجاس بچه هام نباید اسباب بازی هاشونو دربیارن بازی کنن یا چیزی بخورن که اینادیونه میشن صبح پسرم ماشین کوچولوش تو حال بود پسر اون برداشت این گریه کرد ماشین دگه بهش دادم تا رفت باز دوباره گریه کرد ک اینو میخوام مادرشوهرم به پسرم گفت ببرش قایمش کن اینو دیونه کردی یا بهش بده باز ماشینو گرفتم یه خیلی کوچولو دادم بهش اینم بچس نمیفمه رفت باز گفت هان باز دوباره یکی دیگه اوردی من حرف نزدم بعد بچه های اون رفتن مغازه من دخترمو نذاشتم گفتم گرمه رفتن خوراکی خریدن اوردن بهش ندادن بعد از قبل خوراکی بود گفت مامان همون دوغمو بده دیشب بابا خرید گفتم باش رفت تو حال گفت من دروغمو میخورم پدرشوهرم گفت باش برو تو بلندگو اعلام کن یعنی چی اینا باز میخوان منو شوهرم تو اتاق بودیم شوهرم گفت ببینشون اول ک اونا خوردن این خواس بهش ندادن الان این یه حرفی زد بهش اینجوری میگم من بازم چیزی نگفتم
مامان رادوین کوچولو مامان رادوین کوچولو ۱ سالگی
دیروز دلوین خیلی اذیتم کرد
صبح بلند شدم بیبی بچه هارو عوض کردم لباساشونو عوض کردم صبحانشونو دادم یه کوه لباسو از لباسشویی در آوردم پهن کردم لباسایی که خشک شده بودنو تا زدم بعضی هارو هم اتو کشیدم و همشونو جابه جا کردم برای شام قرمه سبزی بار گذاشتم که تا شب جا بیوفته برای نهار بچه هام تهچین گذاشتم ،خونه رو هم دستمال کشیدم و تو این اوضاع و احوال اسباب بازی هایی که بچه ها هر لحظه میریختن رو هم سرو سامون میدادم، نهار بچه هارم دادم و پسرم شیشه شیرشو ازم گرفت رفت رو تخت خوابید منم گفتم بعد این همه کار برم کمی دراز بکشم😑چشمتون روز بد نبینه این دختر بلایی به سرم آورد که به گریه افتادم میومد رو کمرم می‌پرید، موهامو می‌کشید تا بلندشم،هر چقدر بهش میگفتم مامان جون بزار کمی استراحت کنم میام باهات بازی می‌کنم اصلا متوجه نمیشد آخرشم زنگ زدم به همسرم با داد و گریه بهش گفتم بیا دخترتو بردار ببر روانیم کرد ،هر چند بعدش پشیمون شدم ولی اون لحظه انگار داشتم زیر فشار خفه میشدم واقعاااااا خسته بودم و دلوینم با تمام توانش میخواست آزارم بده انگار لذت می‌برد 🥲
خلاصه که تا همسرم بیاد پسرمم بیدار شد اونم اومد سه تامونو بار ماشین کرد برد خانه بازی😒🥰🎀
دیروز روز سختی داشتم🤧😮‍💨