دیروز دلوین خیلی اذیتم کرد
صبح بلند شدم بیبی بچه هارو عوض کردم لباساشونو عوض کردم صبحانشونو دادم یه کوه لباسو از لباسشویی در آوردم پهن کردم لباسایی که خشک شده بودنو تا زدم بعضی هارو هم اتو کشیدم و همشونو جابه جا کردم برای شام قرمه سبزی بار گذاشتم که تا شب جا بیوفته برای نهار بچه هام تهچین گذاشتم ،خونه رو هم دستمال کشیدم و تو این اوضاع و احوال اسباب بازی هایی که بچه ها هر لحظه میریختن رو هم سرو سامون میدادم، نهار بچه هارم دادم و پسرم شیشه شیرشو ازم گرفت رفت رو تخت خوابید منم گفتم بعد این همه کار برم کمی دراز بکشم😑چشمتون روز بد نبینه این دختر بلایی به سرم آورد که به گریه افتادم میومد رو کمرم می‌پرید، موهامو می‌کشید تا بلندشم،هر چقدر بهش میگفتم مامان جون بزار کمی استراحت کنم میام باهات بازی می‌کنم اصلا متوجه نمیشد آخرشم زنگ زدم به همسرم با داد و گریه بهش گفتم بیا دخترتو بردار ببر روانیم کرد ،هر چند بعدش پشیمون شدم ولی اون لحظه انگار داشتم زیر فشار خفه میشدم واقعاااااا خسته بودم و دلوینم با تمام توانش میخواست آزارم بده انگار لذت می‌برد 🥲
خلاصه که تا همسرم بیاد پسرمم بیدار شد اونم اومد سه تامونو بار ماشین کرد برد خانه بازی😒🥰🎀
دیروز روز سختی داشتم🤧😮‍💨

تصویر
۸ پاسخ

اون شیشه رو میز خطرناک نیس واسه بچه ها؟🥹

چرا خندم گرف من مث انیمیشن تو ذهنم شدی 😂😂 خسته نباشی عزیزم من با ی بچه دیوونه شدم 😂💕

خدا قوت بهتون
واقعا سخته مدیریت دوتا بچه😢

به قدری کار کردم و بی فایده بوده دیگه اهمیت نمیدم خونمون بمب ترکیده

خدا قوت عزیزم
بچه ها چند سالشونه

عزیزم خداقوت ولی یکم تقسیم کن تا بتونی به بچه هام کمی برسی انقد جسمی اذیت نشی

خسته نباشی 😑🥰

کلی لباس گوگولی با قیمت تولیدی دارم واسه کوچولوهای دلبرتون🥰😍 جهت بازدید ب کانالم داخل روبیکا سر بزن🙏🩵
@ninianli

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱۷ ماهگی
سلام به همه مامانا خدا قوت به همتون💖چه اونایی که داخل خونه هستین و مشغول خانه داری و بچه داری چه اونایی که الان شاغل هستید😘
دیشب این بازی رو آماده کردم که با نیکان انجام بدم(این بازی رو از فاطمه جان مامان مهراد و هیراد یادگرفتم)
رو برگه نقاشی کشیدم چسبوندم به در قوطی قسمت دهان رو باید ببرید که بچه ها برگه های غذا هر حیوون رو بندازن داخلش (البته نیاز به تکرار زیاد داره تا یادبگیرن)که نیکان اصلا با این بازی ارتباط نگرفت همش غر میزد و می‌خواست بغلم باشه یا می‌گفت بریم دده🥴کاغذ های هویج و استخوان رو که می‌خواست بخوره به خاطر همین من گوش پاک کن آوردم تا بندازه داخلش یه چند تا انداخت دوباره شروع کرد غر زدن
امروز صبح که بیدار شدم خیلی عصبی بودم نیکان دیشب خیلی بد خوابید و زیاد شیرخورد اولین بار نبود که اینجوری میشه اما انگار من کم آورده بودم،فکر کنم هیچ روزی انقد بهم فشار نیومده بود بعضی روزا فقط باید دووم بیاریم💚
البته یه نکته مثبت بخوام از امروز بگم صبحانه خوب خورده😂
امیدوارم ادامه روز برای همه خوب باشه✨
شیرخشک
رفلاکس
تغذیه
بازی
فرزندپروری
مادرانه
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
درباره بازی- ۸
من خیلی دنبال این بودم که هم سن و سال پسرم پیدا کنم تا باهم بازی کنن. ولی تجربه ام نشون داد که این سن برای هم بازی شدن خیلی زوده. مطلبش رو هم خوندم که بچه ها تو این سن بازی نمیکنن. یه پدیده ای هست به اسم بازی موازی. یعنی هر کدوم برای خودشون بازی میکنن.
بچه های کم سن تر ، بچه های بزرگتر و بچه های دقیقا هم سنش رو امتحان کردم.
کلا از دیدن هر نوع بچه ای خوشحاله☺️
بچه های کوچیکتر رو دوست داره نگاه کنه و ناز کنه و دست بزنه. بچه های هم سن خودش خوب میتونن با هم راه برن، بیشتر با هم به به میخورن و دبنال هم راه میفتن و سر اسباب بازی دعواشون میشه😅
بچه های حدود ۲ یا ۳ سال خیلی تجربه جالبی نبوده. چون خیلی تو اون سن بچه ها بچن و همینطور لجباز و خودمحور میشن.
بچه های سن بزرگتر حدود ۴ یا ۵ و ۶ هم با دخترا بهتر کنار میاد.مواظبشن. رعایتشو میکنن. پسرها خیلی ورجه وورجه دارن تو این سن انگار‌ یه جا بند نمیشن که البته طبیعیه.
بچه های بزرگتر که دیگه مدرسه ای شدن هم خیلی دوستش دارن خیلی توب مواظبشن. ولی خوب دیگه پسرم نمیتونه به اون صورت باهاشون بازی کنه.
و اینکه تو این سن باید حتما بازی با نظارت و دخالت بزرگترا باشه. باید اگه دعواشون‌میشه دخالت کرد حتما.
سن پسرم ۱ سال و ۴ ماهه.
و از همون موقعی که میتونست بشینه قرارهای دوستانه براش میذاشتم.
الان چندتا دوست داره که خونمون میان و خونشون میریم. فکر میکنم بیشتر دوس داره که نی نی بیاد خونمون و باهاش تو اتاقش بازی کنه. ولی رفتن به خونه بقیه و اسباب بازی های جدیدم خیلی براش جالبه.
خانه بازی هم بردمش چند بار. از وقتی تونست خوب راه بره. ولی با کسی هم بازی نمیشه. خودش بازی میکنه ولی بودن تو محیط بچه ها رو مسلما خیلی دوست داره.
مامان 🧚panah🤍 مامان 🧚panah🤍 ۲ سالگی
مامان یزدان مامان یزدان ۱ سالگی
احساس میکنم خیلی مادر بدی ام
خیلی
خدا منو بکشه با این مادر بودنم
خیلی عصابم ضعیف شده،سره هرکار بچه ها داد میزنم
دخترم ۹ سالشه همش دعواش میکنم چرا ریختی چرا درستو نمینویسی چرا جمع نمیگنی و...
پسرم هروز ساعت ۲ ۳ میخوابه بعد ازظهرا
امروز اوردم بخوابونمش که بابام اومد پاشد از پام
بعد بابام رفت خواستم بخوابونمش که دخترم هی رفت اومد اینم اونو میبینه شیطونی میکنه نمیخوابه
به دخترم گفتم برو اتاقت بزار فک کنه خوابیدی اینم بخوابه
دخترم رفت اتاق لامپو روشن کرد اینم گفت ابجی ابجی پاشد رفت عصابم خراب شد گفتم چرا لامپو روشن کردی اینم پاشد اومد..
دوباره یکم بعد اوردم بخوابونم نمیدونم دخترم چیکار کرد بازم نخوابید منم ول کردم به دخترم گفتم بخواب یجا بزار اینم بیاد،یلحظه دراز کشیدم دیدم دخترم اومده با پسرم تو حال بدو بدو بازی میکنن دیوونه شدم یلحظه
داد زدم که چرا اومدی نموندی سرجات،دختر دوید رفت اتاق پسرمو هم داشتم داد میزدم از دستش گرفتم بلند کردم اوردم بخوابونم که افتاد به گریه،جیغ میزد بچم
فهمیدم ترسیده🥹
کلی گریه کرد ،حالا اوردم یکم ارومش‌کردم خوابید دو دقیقه بعد با حالت ترس از خواب پرید دوباره گریه کرد
بازم ارومش کردم یکم بازی کردم باهاش اروم شد الان میخوابونمش
خلاصه من نمیدونم چرا انقد بدشدم چرا انقد عصابم زود بهم میریزه
کنترل ندارم رو عصبانیتم😔💔
مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
روز ۵: در طول روز اصلا سراغ پستونک رو نمیگرفت،خودم آوردم براش گفتم چیشد پستونکت؟گفت اه اه شده و خودش انداخت سطل آشغال ، به هرکی میرسیدیم میگفتیم ،مثلا مامان بزرگش داییش دوستاش ، به همه جلو خودش میگفتم پستونکش اه اه شده انداختیم بیرون،شب گریه کرد آب دادم بهش باز گریه کرد بغلش کردم رو پا گذاشتم هی گفتم پستونک نیست ولی قیامت کرد و پستونک رو گرفت!
روز ۶:به جای پستونک شبا هروقت بیدار شد یه دندونی دادم دستش،جیغ کشید پرتش کرد! هی بلند بلند گفتم هیما پستونک رو انداختیم دور! یکی دوبار اول قبول کرد خوابید دفه سوم ک از خواب بیدار شد دیگه بهش دادم راحت بخوابه.
روز۷:در طول روز که اصلا نخواست ، خودمم میگفتم میخوای بهت بدم میگفت نه اه اه! شب موقع خوابم که اصلا نمیخواست،در طول شب بیدار ک میشد میگفت آب و با گریه آب میخورد میخوابید و این شروع پیروزی من بود😁
روز ۸:کلا پستونک به فراموشی سپرده شده بود،درطول شب نق نق میکرد،تختش گهواره ایه،تکونش میدادم بلند میگفتم بخواب عزیزم و خودش میخوابید!
امروزم که روز ۹! امیدوارم بیدارشدناش تا صبح کمتر بشه و دیگه بخوابه! 😄