۱۴ پاسخ

منم بچه نميخاستم تا باردارم بودم حسي بش نداشتم الان شده تمام جونممممم

عزیزززم😍

منم عاشق سفرم
شوهرمم همینطور
ولی دوست داشتیم خانواده‌امونو بزرگ کنیم
یه پنج سالی گشتیم دوتایی بعد ایلیا دنیا اومد
بعد اینکه دنیا میان ادم میگه سفرو لینا چیه دیگه
بچمو عشق است😍

منم دقیقا همینجوری و بمرور کم کم بیشتر باهم کنار اومدیم 😍

واقعا تا چند ماه اول که ریتم کل زندگی عوض میشه و قلق هیچی دستمون نیست ،واقعا واقعا سخته برای یه مادر
تا بیایم عادت کنیم و باهاش کنار بیاییم بکم زمان میبره
ولی بعد عاشق این دردونه های خونمون میشیم😍

ای جااانم🥺❤️منم دقیقا شرایطم مثل توعه و از مادر شدن خیلی ترس دارم...
خدا برات حفظش کنه عزیزم🫶🏻🩵

ما دقیقا برعکس شما بودیم😅
دوتایی اهل سفر و گردش و...
اما من اصرار داشتم به بچه.
الان همش بهش میگم خداااا پدرتو بیامرزه نذاشتی من ۷سال بچه بیارم قشنگ همه کیفامو کردم😅🤣
و اینم بگم بچه هیچوقت باعث نشد از تفریحاتم بزنم🫠
با بچه همه چی خیلی خیلی سخت تره ولی خب بازم یه تجربه متفاوته و میچسبه.
اما بگم از الان دارم لحظه شماری میکنم واسه ۵۰_۶۰سالگی که بچه هامو بفرستم سر خونه زندگیمو دوتایی باز بریم عشق و صفا🥹🥲🤧به شدت دلتنگ اون روزام

کانال غذای کودک با بیش از ۲۹۰۰ مادر در روبیکا 👌💕.
@food_babyy

منم با این که دست وبالم بسته بچم با وجود طلاقم دیگه موقعیت ازدواج خوب ندارم ولی بازم شکر بابت هر لحظه بودن بچه هام 😍

ای جان 😍😍خداحفظش کنه برات عزیزم

ممنونم

دقیقا منی
منم دوست دارم برگردم ب روزای قبل بچه البته ک‌واسه من دوتا بچن
خدا کلا دست و پامو بست دوقلو بهم داد😂
اما خداروشکر میکنم ک‌دارمشون و لحظه شماری میکنم واسه وقتی بزرگ بشن باهم بیرون بریم

خدا حفظش کنه برات
آره واقعا قبل بچه دارشدن زندگیمون بی معنی بود
خدایا شکرت🤲🤲🤲

دقیقا مث اوایل بارداری من البته من افسردگی بعد زایمان گرفتم اون لحظه ها خیلی بد بود ولی الان دایان شده تموم زندگیم😍😍

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۶ ماهگی
#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼