۱۴ پاسخ

من همه جا میرم سختیشم داره ولی خودمو محدود نمیکنم

من یدونه دارمـ،(نتونستم سفر برم)،،،، یه دستشویی بزور میرمـ🫠

خوش به حالت از یدونه جیگرت دوتا داری .
منم دلم خواست از دخترم دو تا داشته باشم

من یه بچه دارم نمیتونم برم دسشویی چه برسه سفر البته شوهر من اهل جایی رفتن نیس

والا هیچ جا
تنها مسافرتم اومدن خونه بابامه ک ده دیقه فاصله داره

عزیزم من‌که ۱ بچه دارم تا حالا جایی رفتم شما و اونایی که ۲قلو دارن که دیگه بماند😅ماشالله تو ماشین نگه‌داشتن بچه سخته

ولی من بایه بچه همیشه تو سفرم. سفر ب دسشویی، سفر ب آشپزخونه 🤣🤣🤣

من شهرستان میرم هر ماه یک ساعتو نیم راهه، یه جوری ساعتشو برنامه ریزی میکنیم که وقت خواب بچه ها باشه وگرنه مغزمو میجوند🙂😬

من دوست دارم خودمو به چالش بکشم چون بچه ها بیرون از خونه بیشتر مبهوت اطراف جدید میشن ولی همسرم به شدت مخالفه حتی فقط وقتی یه بچه هم داشتیم مخالف مسافرت با بچه بود چه برسه الان با دوقلوهااات

چه مامان قشنگی ماشالله🧿🪬

من با یدونه بچه دوماه یبار خونه اقوام میرم فقط🤣

چ خوب به فکر سومی ام هم هستی 🥰😊
فکر میکردم انقدر با دوقلو ها اذیت شده باشی ک دیگه قصد بچه بعدی نداشته باشی😜😅

بله دیگه سختی هایی ک کشیدی باید یک جا جبران بشه عزیزم هر زحمتی ک ما میکشیم واسه شما دوبرابره خسته نباشی🥰 ۷ سال عشق و حال بدون نگرانی،

عهههههه پیدات کردممم با اون اکانتم داشتمت میشه در خواست بدی 🥹

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟