سلام قشنگا بیاید خاطره زایمان و بارداری تونو بگید منم میگم
بخاطر دیسک کمرم استراحت مطلق بودم ولی اصلا استراحت نکردم کمر دردای فجیححح از همون ماهای اول شروع شد نفسمو بند میاورد
حالت تهوع شدید داشتم از سوپ و آش و عدسی و فست فود و خصوصا تخم مرغ و آبگوشت نفرت داشتم
از چهار ماهگی اوضاعم بهتر شد
دیگه خیلی خوش گذشت تااا ۸ ماهگی ۸ ماهگی من موندم شهر مادری و همسرم اومد خونه ی خودمون تو یه شهر دیگه برای کار دوماهی از هم دور بودیم تا ۱۰ روز به زایمانم مسموم شدم نه چیزی میتونستم بخورم غذا اصلا هضم نمیشد دائم گلاب به روتون حالت تهوع و اسهال با اون شکم گنده هربار اشکم درمیومد تا یکم مسمومیتم خوب شد نگم براتون نمیدونم این شپش گور به گوری از کجا پیدا شد افتاد تو موهام فقط ۵ روز تا زایمانم مونده بود موهای بلندی هم داشتم از کمر به پایین تو دو روز هرچی لباس و محلفه و پتو داشتم با اون شکمم شستم و خشک کردم گذاشتم سرجاش همچی رو ضدعفونی کردم موهامم بدون کوتاهی فقط توی دوروز از شپش پاکش کردم دیگه ریشه کن شد اون ده روز آخر پر از استرس بودم کلی گریه کردم تا همسرم دوروز مونده به زایمانم اومد پیشم و رفتم برای زایمان بعد زایمان بخیه هام عفونت کردن تا سه ماه زایمان خیلی سختی داشتم بچمو هم با بخیه های نگرفته تو ۱۵ روزگی سوار ماشین شدیم ۱۵ ساعت راه رو طی کردیم اومدیم خونه خودمون بعدشم خودم بودمو خودم خیلی سخت و پر چالش گذشت

۵ پاسخ

من بارداریم وزایمانم خوب بود ولی امان ازبعدش🥲فکر کنم ۲۰ نا بخیه خوردم به اضافه اینکه خیلی بدگوشت بودم بخیه هاج جوش نمیخورد و۳بار بازشد🥲🥲و تا ۶۰ روز خونریزی داشتم ودرگیر بخیه ها بودم ونمیتونستم بشینم ،خداروشکر اون روزا گذشت🫠

واای خواهر نگو گریه ام گرفت هیچکس به اندازه من درد بی کسی و زایمان و نکشیده

من تا هشت ماهگی سرکار بودم بعد بخاطر اینکه زایمانم طبیعی بود میرفتم ورزش انجام میدادم با یه ماما که راحتتر زایمان کنم همه دردامو تو خونه کشیدم تا بیمارستان رفتم به اتاق زایمان نرسیدم تو اتاق معاینه فارغ شدم خیلی زایمان راحتی داشتم

من از اول‌۵هفته عق زدمو‌بالا اوردم‌تا خود زایشگاه. به‌خاطر جفت پایین تا ۲۶هفته استراحت نسبی بودم. از اول‌۸ماه‌هم‌ اسید معده‌میزد بالا علاوه‌بر تهوع شدید ترش میکردم. جوری که شبا نشسته میخوابیدم.با وجود کلی ورزش هم‌باز زایمانم‌طولانی شد و به سختی زایمان‌کردمم. بچمم‌برازایمان سختی که داشتم همون‌روز‌اول‌زردی گرفت دو‌روز بیمارستان بستری بود سه روز توی‌خونه. تا ۴ماه تا صبح با کولیک بیدار بودیم. تا ۱۰ماهگی هم درگیر رفلاکس😂😂😂

ول کن بابا اعصابم میریزہ بہم انقدر اذیت شدم۔۔

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان دایان مامان دایان ۱ سالگی
سلام خانما
میخواستم چندتا تجربه برای خوش غذایی بچه ها برای کسایی که تازه بچه هاشون میخوان غذاخور بشن بگم:
من غذای کمکی دایان رو از پنج ماهگی شروع کردم به دستور پزشک
هر سه روز تست حساسیت غذایی داشتم و با پوره سبزیجات و میوه های مجاز شروع کردم ( ماه اول: هویج ، سیب زمینی، آووکادو، کدو سبز، کدو حلوایی، سیب زرد، موز، انبه و مغز بادوم رو تست کردم)
ماه بعد که دایان ۶ ماهه شد گوشت گوسفند و گوشت مرغ، بلدرچین ، بوقلمون و آب قلم و جودوسر پرک و جوپرک و جعفری رو هم اضافه کردم به اون ترکیبات و تقریبا حالت سوپی بهش غذا میدادم
تا ماه ۷ام من فقط یک وعده غذا و هرچقدر میل داشت بهش میدادم قاشق نمیشماردم
از ماهای بعدی مواد غذایی جدید و مجاز( از توی همین گهواره پیدا میکردم قسمت خوراکی های مجاز) رو اضافه کردم و همچنان سه روز سه روز تست حساسیت ميگرفتم و وعده ها رو کردم دوعده
ماه دهم سه وعده
تا یکسالگی من غذای دایان رو جدا می‌پختم و اصلا نمک بهش نمیدادم
غذاشم فقط با روغن گاو یا روغن زیتون طبخ می‌کردم
مادرشوهرم یا مادرم اگه میخواستن بهش از غذای سقره بدن به شدت برخورد میکردم حتی چندبار از دشتم ناراحت شدن ولی خوش غذایی و سلامت بچه الویت بود برام
از یکسالگی سه وعده غذای اصلی و دو میان وعده بهش دادم
تا یکسالگی هم شیر خودم و هم شیرخشک بهش دادم
ولی از یکسالگی به بعد دیگه شیرخشک رو قطع کردم و دوبار در روز ۱۵۰ سیسی شیر ماجان بهش میدم
عکس تزئینی از دیشب که مهمون داشتم 😁😁