#پارت ۱۵
#فرزند_پروری
اونجا با مادرای مشابه خودم و حتی هفته های کمتر هم آشنا شده بودیم و دوست شدیم از طریق این‌اشنایی و دوستی ما ادامه دار شد... (ا.ر ۲۵هفته ای)( دوقلوهای ۲۹هفته ای)
و بیشتر مواقع که اتاق مادران میرفتم برای تعویض لباس یا وسیله با مادرها صحبت میکردیم به هم دلداری میدادیم و بچها هر روز وزن میشدند و خداروشکر رو به بهبود بودند دخترمم معدش دیگه تحمل کرد شیر رو و باحجم کمتر بهش شیر میدادند.
من اشناییتی با معاینه چشم نوزادان نارس نداشتم و یکروز اتفاقی اونجا دیدم داشت برای بچهام انجام میشد برای بچهای ۱کیلو و نیمی🥹🥹 خیلی دردناک بود و بچهای به اون کوچولویی از ته دل هق هق میکردند یه میله ای داخل چشمشون میکردن و دکتر چک میکرد ببینه شبکیه کامل تشکیل شده یا نه🥲
نیاز به تزریق دارن یا نه
و بهمون گفتن بعد از ترخیص باید هر هفته چک بشه چشم هاشون و مسئله مهمیه و مجبور بودم با این اتفاق هم کنار بیام❤️‍🩹
بالاخره بچهارو از بخش پرخطر بردنnicu2🥰
خیلی حال دلم بهتر بود و هر روز صبح از دکترشون کلی سوال میپرسیدم دکترشونم همشهریم دراومد و خیلی هوامونو داشت
دکتر میرفت گفتار درمان میومد و فکشون رو ماساژ میداد اماده کنه بچهارو برای ترخیص کردن و به منم میگفت باید باهاشون کار کنی زودتر اماده بشن بعد ازkmc کلی با فکشون کار میکردم و ۳۰روز شده بود بیمارستان بودیم

تصویر
۲ پاسخ

منم دخترم معاینه چشم میشد خیلی سخت بود🥲🥹🥹

این عکس خودشونه؟

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۲_ زایمان زودرس
#فرزند پروری
اشک میریختم و دختر کوچولومم اکسیژن وصل کردن بهش و بردن ان ای سیو و من جرئت حتی پرسیدن سوالی نداشتم از دکتر چون قفل شده بودم ولی دکتر بهم میگفت خوبن ها خوبن خداروشکر بچهات غصه نخوری ها تا اینکه بخیمم انجام شد رفتم توی ریکاوری میگن فکر کنم حتی اسم هاشون روهم درست متوجه نشدم😅
رفتم اونجا و برام یه چیز گرمایشی گذاشتن یکم لرزش بدنم کمتر شد و فقط به بچهام بکر میکردم میخواستم با همون وضعم برم ان ای سیو که اجازه نمیدادن💔
بعد نیم ساعت بردنم داخل بخش و همراهم اومد و کلی کمکم کرد و گفتن باید ۸ساعت بگذره بعد میتونی بری پیش بچهات
خیلی درد داشتم و یکسره ناله میکردم
پرستارها ۳ تا ۳ تا شیاف برام میزاشتن و انگار بی فایده بودن اروم نمیگرفتم
تا تایم ملاقات شد و تونستم خانوادم رو ببینم یه دل سیر گریه کردم و اشک ریختم همسرم اومد و برام گل گرفته بود و راجب بچها صحبت میکردیم معلوم بود حال خوبی نداره و بخاطر من داره سعی میکنه خوب خودش رو جلوه بده
هنوز ۸ساعت کامل نگذشته بود و من بی تاب بچهام بودم دور و بریام همه تخت ها پر بود از مادرها و بچهاشون و من با حسرت و شوق نگاهشون میکردم و عجیب غریب از من سوال میکردن ولی من حالم بد بود و نمیخواستم با کسی هم کلام باشم خیلی:)
خلاصه همراهمم منو بسته بود به نسکافه تا اثر بی حسی زودتر از بدنم بره و کلی چیزای مقوی بزور بهم میداد😅🤦‍♀
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۵_زایمان زودرس
#فرزند پروری
کم کم داشتم افسردگی میگرفتم و دیگه حتی نمیتونستم برم به خانوادم سر بزنم💔
و قراد بود چندین ماه دیگه دراز کشیده باشم و برای یه خانم خونه دار قطعا این حرف خیلی سخته
چطوری باید توقع میکردم از همسرم همه کار برام انجام بده پس کارش چی میشد زندگیمون چی میشد؟!
خلاصه روزا همسرم سرکار میرفت و عصرها هم میومد خونه و داخل خونه کار میکرد بشور بساب بپز و رسیدگی به کارهای من
منم بشدت روحیم حساس شده بود به هرچیزی ایراد میگرفتم گریه میکردم دعوا میکردم‌اگه جایی لکه میدیدم عیب و ایراد میگرفتم انگار دلم برای همه کارهای روزمرم تنگ شده بود💔 خیلی تنگ...
گذشت تا رسیدم به ۲۵هفته
بیشتر خرید هامو دیگه کرده بودم انلاین
دیگه از استراحت مطلق در اومده بودم و استراحت نسبی شده بودم اما باز خیلی مراقب بودم و کاری نمیکردم اما توی دلم حسرت شده بود یبار برم سیسمونی فروشی حتی یه دست لباس بتونم بخرم و زود برگردم خونه یچیزی حضوریم خریده باشم اخه هیچی از بارداریم جز درد و غصه نفهمیدم:)
با کلی خواهش همسرم قبولم کرد ببره منو سیسمونی فروشی و زود برگردیم با کلی شرط و شروط چون نگران حالم بود
رفتیم و در حد نیم ساعت سرپا بودم و کلی خرید کردیم برگشتیم من شده بودم شادترین مادر جهان تموم دردام رو فراموش کرده بودم😍 خیلی خوشحال و شاد پیش میرفتیم تا اینکه لکه بینیم شروع شد توی ۱ روز ۳ بار
این یکم ته دلم رو خالی کرد چون هفته مناسبی نبود برای لک دیدن
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۱_زایمان زودرس
#زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
میلرزیدم و اشک میریختم التماسشون میکردم عملم نکنن و کادر اتاق عمل چون از ساعت خوابشون زده بودن خیلی حوصله نداشتند و خیلی خوش رفتار نبودند و من فقط منتظر یه حامی یه جمله یه حرف بودم که منو امیدوار به بودن بچهام کنارم بکنه❤️‍🩹

میخواستن اسپاینالم بکنن و نمیزاشتم گریه میکردم توروخدا بزارین حداقل همسرم رو ببینم اون نیستش رفته بود پایین و داشت تلفنی با جدش آقا امام رضا صحبت میکرد😔 اومد بالا و با صدای لرزون از پشت در اتاق عمل گفت من پشت درم بزار کارشونو بکنن و من گریه میکردم بزور چندنفری نگهم داشتن اتاق عمل پر شده بود همه استرس داشتن لحظات پراسترسی بود معلوم نبود چی میخواست بشه💔
بالاخره اسپاینال شدم و دستامو بستن پارچه سبز رو کشیدن جلوم و برای تمومی چشم انتظارها دعا کردم برای همه خانوم های باردار که سر وقت زایمان کنند و از اخر برای بچهای بی گناه خودم🥲 برش رو زدند و متوجه صداها بودم پرستارها پچ پچ میکردند و سریع صدا میکردند اینو بیار اونو بیار دستگاهارو اوردین؟ پتو ها چی دستگاه اکسیژن و....
یکی از بچهارو بالاخره بیرون کشیدن بله پسرنازم با صدای گریه های قشنگش صدای معجزه وارش که هیچکس باور نمیکرد بچه۲۸هفته ای قدرت گریه داشته باشه پا به دنیا گذاشت🧿 سریع تمیزش کردن و بدون اینکه من ببینم بردنش داخل انکیباتور و به اکسیژن وصلش کردند اخه پسرکوچولوی عجولم خیلی زود بدنیا اومدو هنوز نمیتونست خودش تنفس بکنه🥹
خلاصه کارای پسرکوچولو توی ۴دقیقه انجام شد و دختر قشنگمم دراوردن اما بدون هیچ صدایی❤️‍🩹
و دیدنشون توی اتاق عمل مثل بقیه مامانا حسرت شد به دل من...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۱۶_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
کم کم توی این تمرینات فک و دهان متوجه شدم که پسرم رفلاکس داره هروقت زیر سینه میزاشتیمش با کمک گفتار درمان بزور دوتا مک میزد و دوبرابر اون بالا میاورد چون همیشه گاواژ داشتند متوجه نشدیم تا ۱ ماهگیش
دخترم بهتر بود توی هفته ۳۲ به شکم راحت شیر مادر میخورد و من عاشقانه بهش نگاه میکردم خیلی حس خوبی بود شیر من چندین برابر میشد وقتی بچها میخوردن و تموم لباسام خیس میشد🫠
صبح روز بعد با دکتر صحبت کردم و از دخترم بهش گفتم که فکش اذیت نمیشه و راحت تر میتونه شیربخوره دکتر خیلی تشویق کرد و گفت ادامه دار باشه همین روزها ترخیصه😍 بهترین خبر برای یه مادر
ولی من دلم طاقت نمیاورد یکی رو ببرم و یکی رو نه! به دکتر گفتم میخوام باهم ترخیصشون کنم گفت نمیشه اگه الکی بخوان بیمارستان بمونن ممکنه خدایی نکرده ویروس بدی بگیرن زمستون بود و پر از ویروس
خیالم از بابت بچها و پرستارشون راحت بود و قرارشد من یه چندساعتی برگردم خونه استراحت کنم و دوباره برگردم بیمارستان
که دیگه زنگ زدمnicu گفتن استراحت کن فردا بیا شیرم که دارند
اون شبو خونه موندم و فرداش رفتم بیمارستان روز ۳۷ام
دکتر گفت برو کارای ترخیص رو انجام بده!
گفتم چرا انقدر یهویی ما که کاری نکردیم کاش دیروز میگفتین به همسرم میگفتم منو رسوند و رفت سرکار و باید برای دختر کوچولو دنبال لباس۳صفر میگشتیم🥲
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت یازدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
من یه هفته کلا تو ای سیو بستری بودم تو اون یه هفته هر روز نزدیک چند بار ازم خون میگرفتن پاره پاره شده بودم🥲😂
هر روزم شده بود گریه بخاطر هورمونام ادم احساساتی شده بودم تنهایی واقعا اذیتم میکردن بدون گوشی سرگرمی اونم بین اون همه مریضای بدحال..همسرم مادرمم هر روز نزدیک چهار پنج دقیقه میتونستن بهم سر بزنن همسرم که بعدش کلا خونه هم نمیرفت دم در ای سیو میشست موقعه خوابم میرفت تو ماشین میخوابید تو اون گرما🥺
دکترا هم ازم تعهد گرفتن به زور که اگه یه چی بشه به عهده خودته چون دستگاهای که میخواستن ببرننم معلوم بشه چه مرگمه نیاز به اشعه اینا داشت میگفتم من نمیرم امضا نمیکنم برا بچه خطره میگفت چاره نداری اول ما جون مادرو در نظر میگیریم…
اخر منو به زور راضی کردن منو سی تی اسکن بردن انجام دادن قرار بود ام ار ای هم برم که برا بیمارستان خراب بود…و اخرین چیزی که باید انجام میدادم اندوسکوپی بود اون تعهدش جدا بودو واقعا خطرناک بود دیگه هر جور شده مارو به زور راضیمون کردن بیشتر پرستاراش دکتراش خوب نبودن واقعا ولی توشون خوبم پیدا میشد مثل دکتر مددی ودکترای دیگ…👌🏻
بگذریم روز اندوسکوپی رسید ما با ویلچر رفتیم پایین بعد نوبت من رسید دکتره اومد گفت حامله ای؟گفتم بله گفت چند هفتته گفتم ۲۹هفته اینا بعد گفت مگه بهت نگفتن تو هفته تو کلا ممنوعه خدای نکرده بچه بمیره چی؟بعد منو دعوا کنان فرستاد بالا گفت اصلا حق ندارن تورو بفرستن اینا وقتی رفتم بالا دکترای اونجا دعوام کردن که اره تو خودت انجام ندادی فرار کردی اومد با من دعوا کردن منم که درونگرا زیاد حرف نمیزنم پاچه کسیو نمیگیرم ساکت موندم🥲
ولی خدا بهم رحم کرد من انجام ندادم…
.
.
.
.
نوزاد
شیرخشک
فرزند پروری
پوشاک