#پارت ۱۱_زایمان زودرس
#زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
میلرزیدم و اشک میریختم التماسشون میکردم عملم نکنن و کادر اتاق عمل چون از ساعت خوابشون زده بودن خیلی حوصله نداشتند و خیلی خوش رفتار نبودند و من فقط منتظر یه حامی یه جمله یه حرف بودم که منو امیدوار به بودن بچهام کنارم بکنه❤️‍🩹

میخواستن اسپاینالم بکنن و نمیزاشتم گریه میکردم توروخدا بزارین حداقل همسرم رو ببینم اون نیستش رفته بود پایین و داشت تلفنی با جدش آقا امام رضا صحبت میکرد😔 اومد بالا و با صدای لرزون از پشت در اتاق عمل گفت من پشت درم بزار کارشونو بکنن و من گریه میکردم بزور چندنفری نگهم داشتن اتاق عمل پر شده بود همه استرس داشتن لحظات پراسترسی بود معلوم نبود چی میخواست بشه💔
بالاخره اسپاینال شدم و دستامو بستن پارچه سبز رو کشیدن جلوم و برای تمومی چشم انتظارها دعا کردم برای همه خانوم های باردار که سر وقت زایمان کنند و از اخر برای بچهای بی گناه خودم🥲 برش رو زدند و متوجه صداها بودم پرستارها پچ پچ میکردند و سریع صدا میکردند اینو بیار اونو بیار دستگاهارو اوردین؟ پتو ها چی دستگاه اکسیژن و....
یکی از بچهارو بالاخره بیرون کشیدن بله پسرنازم با صدای گریه های قشنگش صدای معجزه وارش که هیچکس باور نمیکرد بچه۲۸هفته ای قدرت گریه داشته باشه پا به دنیا گذاشت🧿 سریع تمیزش کردن و بدون اینکه من ببینم بردنش داخل انکیباتور و به اکسیژن وصلش کردند اخه پسرکوچولوی عجولم خیلی زود بدنیا اومدو هنوز نمیتونست خودش تنفس بکنه🥹
خلاصه کارای پسرکوچولو توی ۴دقیقه انجام شد و دختر قشنگمم دراوردن اما بدون هیچ صدایی❤️‍🩹
و دیدنشون توی اتاق عمل مثل بقیه مامانا حسرت شد به دل من...

تصویر
۵ پاسخ

وای همین ک گفتی ندیدمشون داغ دلم تازه شد یاد اون روز خودم افتادم ک نذاشتن پسرمو ببینم

منم دقیقه پسرم ۲۸ هفته و ۴ روز دنیا اومد صدای گریه نشنیدم فقط دیدم سریع بردنش حتی قیافشو ندیدم

ای خداااا قربون خدا برم مو ب نتم سیخ شد چقدر سخت بوده

منم پسرم ۲۶ هفته و۴ روز بدنیا اومد صداش انگار بچه گربه بود ی صدای آرومی داشت قربونش برم همه جارو هم با جیش خیس کرده بود اما رفت از پیشم و خدا ی دختر خوشکل بهم داد خداحفظش کنه الهی

دخترت فوت شده عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱۷ ماهگی
تاپیک چهارم : عمل پروبینگ
ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه کلینیک بودیم و میگفتن کارمندا ۷ و ربع میان، منم که بچم گرسنه بود هر دقیقه برام هزار سال میگذشت ، بالاخره کارمندا اومدن و تازه پذیرش شدیم، دوتا بچه دیگه جلو نیکان بودن، که اسم یکی دیگشون هم نیکان بود،رفتیم پشت در اتاق عمل گفتن باید دکتر بیهوشی بیاد ببینتشون، تو این فاصله خواهرشوهر من نیکان رو خوابوند و چقدر به نفعم شد چون هم بهونه برای غدا و شیر کمتر گرفت و همینکه اخلاقش برای تحمل گرسنگی بهتر شد، طفلی هی میگفت بح بح یعنی گرسنمه، خلاصه دکتر بیهوشی اومد و بچه ها را معاینه کرد و چندتا سوال پرسید در مورد وزنشون و سن و آخرین تایم غذاخوردن. هنوز هم خود دکتر چشم نیومده بود، چون دوتا عمل پروبینگ انجام میدادن و یه انحراف نیکان شد عمل چهارم، اما اونی که عمل انحراف داشت پولش جور نشد و رفت دنبال کارای بیمه تکمیلی و نیکان افتاد جلو خداروشکر، یه قطره بهش دادن که یکم بی حال بشه و بزاره رگ ازش بگیرن، نیکان به زور قطره رو خورد و بردمش لباس عوض کردم و رگشو گرفتن، موقع گرفتن رگ خب گریه کرد ولی کمتر از بقیه بچه ها و زود هم رگش پیدا شد، ولی دیگه از گرسنگی دستشو میخورد بچم و من همینطور اشک میریختم که چرا این دکتر نمیاد ،بقیه بچه ها گریه میکردن و نمیزاشتن رگشون رو بگیرن و جو خیلی بدی بود، ساعت ۱۰ بود که دیگه نیکان رو بردن اتاق عمل و در حالی که گریه اش گرفت بچم از من جداش کردن که ببرند بیهوش بشه. منو بیرون کردن و من نشستم پشت در اتاق عمل به گریه.
ادامه داخل کامنت
رفلاکس بیهوشی تب انسداد مجرای اشکی کولیک پوشک
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۲_ زایمان زودرس
#فرزند پروری
اشک میریختم و دختر کوچولومم اکسیژن وصل کردن بهش و بردن ان ای سیو و من جرئت حتی پرسیدن سوالی نداشتم از دکتر چون قفل شده بودم ولی دکتر بهم میگفت خوبن ها خوبن خداروشکر بچهات غصه نخوری ها تا اینکه بخیمم انجام شد رفتم توی ریکاوری میگن فکر کنم حتی اسم هاشون روهم درست متوجه نشدم😅
رفتم اونجا و برام یه چیز گرمایشی گذاشتن یکم لرزش بدنم کمتر شد و فقط به بچهام بکر میکردم میخواستم با همون وضعم برم ان ای سیو که اجازه نمیدادن💔
بعد نیم ساعت بردنم داخل بخش و همراهم اومد و کلی کمکم کرد و گفتن باید ۸ساعت بگذره بعد میتونی بری پیش بچهات
خیلی درد داشتم و یکسره ناله میکردم
پرستارها ۳ تا ۳ تا شیاف برام میزاشتن و انگار بی فایده بودن اروم نمیگرفتم
تا تایم ملاقات شد و تونستم خانوادم رو ببینم یه دل سیر گریه کردم و اشک ریختم همسرم اومد و برام گل گرفته بود و راجب بچها صحبت میکردیم معلوم بود حال خوبی نداره و بخاطر من داره سعی میکنه خوب خودش رو جلوه بده
هنوز ۸ساعت کامل نگذشته بود و من بی تاب بچهام بودم دور و بریام همه تخت ها پر بود از مادرها و بچهاشون و من با حسرت و شوق نگاهشون میکردم و عجیب غریب از من سوال میکردن ولی من حالم بد بود و نمیخواستم با کسی هم کلام باشم خیلی:)
خلاصه همراهمم منو بسته بود به نسکافه تا اثر بی حسی زودتر از بدنم بره و کلی چیزای مقوی بزور بهم میداد😅🤦‍♀
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
همین که رسیدیم جلو بیمارستان باز دوباره از بیمارستان زنگ زدن که کجایی امینی بدو بیا بزا🤣🤣🤣

من و مامانم با آسانسور رفتیم بالا بخش زایمان شوهرم پایین بود فرم پر می‌کرد من رفتم داخل گفتن برو سرویس و لباساتو در بیار لباس اتاق عمل بپوش بعد از بچه نوار قلب گرفتن و از خودمم آزمایش
ی پرستار بد اخلاق بود آی بدم میاد ازش برام سوند گذاشت ولی حقیقتا اصلا درد نداشت فقط همش احساس ادرار داشتم بعد شوهرم اومد پیشمچقد خوب بود اون لحظه😍😍یکم حرف زدیم خواهرشوهرم زنگ زد صحبت کردیم گفتم دعا کن سالم دنیا بیاد پرستار اومد گفت بریم اتاق عمل
گفت ویلچر میخای گفتم نه اوکیم میتونم راه برم اونم از خدا خواسته
جلو در اتاق عمل به شوهرم گفتم ما رفتیم بای بای 👋👋👋الان میرم تو
دونفره بر میگردم 😍🤱
خواستم با مامانمم خداحافظی کنم نبود پرستار گفت دیر میشه 🙁

هیچی رفتم تو اتاق عمل…ی خانم بودن و ی آقا نمیدونم چکاره بودن کمک کردن رفتم رو تخت دکتر بیهوشی اومد سلام عیلک کردم گفتم من دیروز اومدم پیشتون نامه گرفتم گفت اره یادمه
من هیچ ترسی از اتاق عمل نداشتم انقد اون فضارو دوست داشتم انقد آدمای اتاق عمل باحال بودن شوخی میکردن که بازم دوست دارم برگردم به اون لحظه 😇😇
حتی اتاق عمل آماده هم نبود جلو من آماده کردن

فقط نگران بودم ی موقع دکترم نیاد چون هنوز نرسیده بود پرسیدم گفتن میاد میترسیدم کسی غیر از دکترم عملم کنه 😩ی پرستار اومد از بخش زایمان داخل گفت اومدم کمکتون بعد کمرم بتادین زدن گفتم میخوای بیحس کنی دکتر بیهوشی گفت اره گفتم درد داره پرستار اومد شونه هامو نگه داشت گفت خودتو شل بگیر دستش خیلی خوب بود اصلا چیزی حس نکردم از تزریق اپیدورال🤩
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۰_زایمان زودرس
#دوقلو
توی اتاق بودم و سعی میکردم ذکر بگم دلم از اون اشوب دربیاد و به خودم دلداری میدادم که اون ثانیه ها برام بگذره تک و تنها بودم فکر کنم حدودا نیم ساعتی بود خوابیده بودم و ان اس تی بهم وصل کرده بودند که همینجوری صدای جیغ و داد مامانهایی میومد که داشتن زایمان طبیعی میکردن و همین باعث شد من بدتر بشه حالم❤️‍🩹🥲
استرس گرفتم و زنگ تخت رو زدم سریع یه پرستار اومد پیشم و سعی کرد ارومم بکنه گفت هرچی خواستی بگو و به هیچ وجه از جات سرخود بلند نشو ۱۰ دقیقه نگذشته بود ساعت ۱۲ونیم شب بود دوباره زنگ زدم و گفتم کمکم کنید میخوام برم سرویس یکم تعجب کرد و گفت بزار معاینت کنم نترس
با ملایمت و دلسوزی معاینم کرد گفت ۱ونیم سانت! برو سرویس بیا دستگاه رو برات وصل کنم
رفتم و معذرت از همگی دیدم دستشویی ندارم و احساسش رو دارم فقط! برگشتم دوباره توی تختم و دستگاه برام وصل کرد و رفت اون خانوم
چشمامو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم و دیگه از جام بلندنشم زیاد...
یک ربع بعد دوباره همون احساس لعنتی اومد!
دوباره زنگ تخت رو زدم اومد چکم کرد ۴سانت!!
گفتم من درد ندارم من چیزیم نیست گفت بگیر بخواب هیچی نگو
سریع اورژانسی برانکارده فکر کنم اوردن و گذاشتن منو روی اون و بردنم اتای عمل‌کابوسی که بهش فکر نمیکردم به این زودی سراغم بیاد
پس مگه قرار نبود با داروها کنترل بشه(یادم رفت بگم سرویکسمم شده بود ۱۹ توی اخرین سونو همون شب) بردنم توی اتاق عمل و حتی همسرمم خبرنکردن رضایت امضا چیزی بگیرن یا حتی خبرش کنن شرایطم خیلی اورژانسی شده بود...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۵
#فرزند_پروری
اونجا با مادرای مشابه خودم و حتی هفته های کمتر هم آشنا شده بودیم و دوست شدیم از طریق این‌اشنایی و دوستی ما ادامه دار شد... (ا.ر ۲۵هفته ای)( دوقلوهای ۲۹هفته ای)
و بیشتر مواقع که اتاق مادران میرفتم برای تعویض لباس یا وسیله با مادرها صحبت میکردیم به هم دلداری میدادیم و بچها هر روز وزن میشدند و خداروشکر رو به بهبود بودند دخترمم معدش دیگه تحمل کرد شیر رو و باحجم کمتر بهش شیر میدادند.
من اشناییتی با معاینه چشم نوزادان نارس نداشتم و یکروز اتفاقی اونجا دیدم داشت برای بچهام انجام میشد برای بچهای ۱کیلو و نیمی🥹🥹 خیلی دردناک بود و بچهای به اون کوچولویی از ته دل هق هق میکردند یه میله ای داخل چشمشون میکردن و دکتر چک میکرد ببینه شبکیه کامل تشکیل شده یا نه🥲
نیاز به تزریق دارن یا نه
و بهمون گفتن بعد از ترخیص باید هر هفته چک بشه چشم هاشون و مسئله مهمیه و مجبور بودم با این اتفاق هم کنار بیام❤️‍🩹
بالاخره بچهارو از بخش پرخطر بردنnicu2🥰
خیلی حال دلم بهتر بود و هر روز صبح از دکترشون کلی سوال میپرسیدم دکترشونم همشهریم دراومد و خیلی هوامونو داشت
دکتر میرفت گفتار درمان میومد و فکشون رو ماساژ میداد اماده کنه بچهارو برای ترخیص کردن و به منم میگفت باید باهاشون کار کنی زودتر اماده بشن بعد ازkmc کلی با فکشون کار میکردم و ۳۰روز شده بود بیمارستان بودیم
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
چند دقیقه بعدش ی آقایی اومد سوزنش خیلی بزرگ نبود ولی یکم‌درد داشت ک ب پشت کمر زد ۱۰ ثانیه بعدش پاهام داغ شدن و هیچی حس نکردم دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلو روم و هردوتا دستام رو بستن 😶
خلاصه جو اتاق عمل کلا عوض شد و لامپارو روشن کردن ک دیدم دکترم اومد و شروع کرد من همه چیزو میدیدم فقد از کمر ب پایین بی حس بودم وقتی تیغو رو شکمم برش زد واقعا همچو حس میکردم نمیدونم چ بی حسی بود این همش میگفتم بسه بخدا من من ک اینو دارم حس میکنم همین طور ده دقیقه گذشت ک دیدم شکمم کلا خالی شد صدای وحشتناکی بود رقتی رحم‌درآوردن و برش میزدن و کیسه آب و جنین درآوردن چیزی نگذشت ک دیدم صدای دخترم بلند شد واقعا ته دلم اینقدر خوشحال شدم بچم صحیح و سالم بدنیا اومد سریع آوردن رو سینم گذاشتن همین طور ک گریه میکرد خیلی ساکت و آروم شد بعد دخترم بردن داون ب مادرم ک لباس اینا تنش کنن و من ی ۲۰ دقیقه ای اون تو موندم ک بخیه هارو بزنن در حین حال ک بخیه هارو میزدن خیلی حس بدی ب آدم دست میده ی درد خیلی بدی توی کمر شکم ی فشاری میاد ک من مرگ و زندگی رو ب چشم دیدم بخیه هارو ک زدن تموم شد خلاصه اومدن ک منو ببرن بیرون..بعدش....
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۹_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
تا خود بیمارستان نفهمیدم چجوری رسیدیم پرواز کردیم رسما مسیر ۴۰دقیقه ای رو فکر کنم ۲۰دقیقه ای رسیدیم و من همش گریه میکردم و همسرم سعی میکرد دلداریم بده تازه نزدیکای بیمارستان یادم افتاد باید به خانوادمم خبر میدادم!
سریع زنگ زدم به پناهم پدرم🫂
کلی گریه کردیم باهم و پدرم شیفت شب سرکار بود و قول داد حتما فردا صبح پیشمون باشن با عمه هام و مادربزرگام🥹
خیلی دوسشون دارم عمه هام رو یه تیکه ماهن واقعا
تموم شلوارم دیگه خیس شده بود و با خجالت رفتم داخل اورژانس تا وضعیت منو دیدن اورژانسی معاینه شدم و رفتم سونو کم کم دردای پریودی ریز زیر شکمم داشتم ولی هنوزم بدنم اصلا امادگی زایمان نداشت!
باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده اصلا شوک بودم
همسرمم فرستادن بره برام لباس بخره و بده سونوهام رو بزارن داخل پروندم
برام امپول بتا تزریق کردن و چون دیابت داشتم حالم بد شد مرگ رو جلوی چشمام میدیدم تختو فشار میدادم التماسشون میکردم انگار تب کرده بودم داغ داغ شده بودم و منتظر بودن که انقباضات رحمی رو کنترل کنن شروع نشه و با امپول بتونن اب دور پسرم رو جبران کنن تا حداقل به ۳۰هفته برسونم زایمانم کنن🥹
ولی نمیشد پسرکوچولوی عجول مامانش میخواست زودتر بیاد بغلش میخواست زودتر پا توی این جهان بزاره👩‍🍼
حالم خیلی بد بود و منو گذاشتن روی ولیچر بردن بلوک زایمان🚶‍♀
بدون همراه بدون هیچی حتی گوشی تلفنمم نمیتونستم ببرم باهمسرم صحبت کنم ارومم‌کنه چون فقط اون حال منو میفهمید و حالمون یکی بود باهم❤️‍🩹