همین که رسیدیم جلو بیمارستان باز دوباره از بیمارستان زنگ زدن که کجایی امینی بدو بیا بزا🤣🤣🤣

من و مامانم با آسانسور رفتیم بالا بخش زایمان شوهرم پایین بود فرم پر می‌کرد من رفتم داخل گفتن برو سرویس و لباساتو در بیار لباس اتاق عمل بپوش بعد از بچه نوار قلب گرفتن و از خودمم آزمایش
ی پرستار بد اخلاق بود آی بدم میاد ازش برام سوند گذاشت ولی حقیقتا اصلا درد نداشت فقط همش احساس ادرار داشتم بعد شوهرم اومد پیشمچقد خوب بود اون لحظه😍😍یکم حرف زدیم خواهرشوهرم زنگ زد صحبت کردیم گفتم دعا کن سالم دنیا بیاد پرستار اومد گفت بریم اتاق عمل
گفت ویلچر میخای گفتم نه اوکیم میتونم راه برم اونم از خدا خواسته
جلو در اتاق عمل به شوهرم گفتم ما رفتیم بای بای 👋👋👋الان میرم تو
دونفره بر میگردم 😍🤱
خواستم با مامانمم خداحافظی کنم نبود پرستار گفت دیر میشه 🙁

هیچی رفتم تو اتاق عمل…ی خانم بودن و ی آقا نمیدونم چکاره بودن کمک کردن رفتم رو تخت دکتر بیهوشی اومد سلام عیلک کردم گفتم من دیروز اومدم پیشتون نامه گرفتم گفت اره یادمه
من هیچ ترسی از اتاق عمل نداشتم انقد اون فضارو دوست داشتم انقد آدمای اتاق عمل باحال بودن شوخی میکردن که بازم دوست دارم برگردم به اون لحظه 😇😇
حتی اتاق عمل آماده هم نبود جلو من آماده کردن

فقط نگران بودم ی موقع دکترم نیاد چون هنوز نرسیده بود پرسیدم گفتن میاد میترسیدم کسی غیر از دکترم عملم کنه 😩ی پرستار اومد از بخش زایمان داخل گفت اومدم کمکتون بعد کمرم بتادین زدن گفتم میخوای بیحس کنی دکتر بیهوشی گفت اره گفتم درد داره پرستار اومد شونه هامو نگه داشت گفت خودتو شل بگیر دستش خیلی خوب بود اصلا چیزی حس نکردم از تزریق اپیدورال🤩

۲ پاسخ

زایمان طبیعی کنی ک عاشقش میشی😃

منم اصلا حس نکردم فقط اولش سوزش داشتم یکم

سوال های مرتبط

مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
بعد گفتن دراز بکش پرده کشیدن جلوم از قبلش گفته بودم پمپ درد هم میخام حتی پمپ درد هم جلوم آماده کرد دکتر بیهوشی یادمه گفت من استاد پمپ دردم ی چیز درست میکنم حرف نداره واقعا همینم بود چقد به کارم اومد پمپ درد هیچی دیگه همین که پرده کشیدن دکترم اومد یکم آروم گرفتم خیالم راحت شد😊😌سلام کردم بهش

دکتر بیهوشی بالا سرم بود گفت پاهاتو بیار بالا میتونستم بیارم بالا چندبار گفت تکرار کن گفت پاهات داغ شدن ولی هیچی نشده بودم راحت پاهامو میاوردم بالا اصلاااا بی حس نشده بودم 🙃🙃
گفتن شروع کنیم تو همین حین تیغ زدن فهمیدم به دکتر بیهوشی گفتم حس کردم به دستیارش گفت ی ماسک بزنیم براش همین حین یکی پرسید خانم امینی اسم پسرتو چی میخوای بزاری گفتم آرتا❤️

فقط یادمه ماسکو گزاشتن برام بعد که چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم کنارم انگار ی دختر بچه بود همش میگفتم چرا چیزی یادم نمیاد گربه میکردم دکتر بیهوشی گفت اینجا کجاست گفتم یثربی گفت خب
تو ریکاوری پسرمو آوردن پیشم صورتشو چسبوندن به صورتم ❤️😍یادمه فقط میپرسیدم حالش خوبه سالمه قربون صدقش رفتم خیلی هم گریه می‌کرد 😁

بعد بردنم از ریکاوری تو اتاق وای وقتی گذاشتنم تو تخت داشتم میمردم فقط ناله میکردم انگار شکمم داشت پاره میشد حس میکردم ی چاقو فرو میره تو شکمم بعد پرستار اومد ماساژ شکمی داد اونجا هم التماس میکردم میگفتم نکن درد داره 😩😖😖😖خیلی ناله کردم برای من سخترین قسمتش همین بود…
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱۶ ماهگی
وایی خانما چقدر عمل بچه سختهههه🥺🥺🥺 عمل فتق بود😭
یعنی مردم و زنده شدم 😭😭 بچم انگار میدونست میره عمل بخدا
یعنی پسر من جوری بود که بیرون بودیم ب بغلم نمی اومد حتی دکتر هم میرفتیم میرفت بغل دکتر منو آدم حساب نمیکرد
ولی دیروز اصلا ب پرستارا نمی‌رفت حتی دختر خالم که پرستارش بود .دختر خالم مو خیلی دوست می‌داشت ولی دیروز نه🥲🙂
وقتی بردن اتاق عمل ۳تا پرستار از دستم گرفتن بردن
آنقدر سخت بود😭😭😭انگار آب داغ رو ریختن رو سرم
دختر خالم هی میگف مصی عملش راحته ولی ب کی میگفتی🥲
بعد ی ساعت صدام زدن .رفتم اتاق عمل ریکاوری داده بودن بعد نیم ساعت ب هوش اومد 😭😭بچم میلرزید و منو دید چنان گریه کرد که بغلت بگیر دستاشووو باز کرده بود که بغلم می‌کرد ب هیچ کس نمی‌رفت و کلی درد داشت
اصلا پاهاشو تکون نمیداد از درد 😭😭😭ومن اونجا فهمیدم مادر بودن سختهههه😭سخته از چیزی که الان فک میکنید امیدوارم هیچ عکس بچشو تو بیمارستان نبینه مخصوصا عمل از ی طرف گرفته بود
نمتونستم آب بخورم ولی دختر خالم اومد گف که یه ذره بده ...
دیروز خوب بود بیمارستان تکون نمی‌خورد ولی امروز دیگه گ وه خوردم تکون میخوره میگه ول کن برم بازی کنم خستم امروز مامانم و مادرشوهرم کمک دستمه ولی خیلی شلوغ میکنه تو کالسکه میچرخدنم 🥲🙂
چند روز طول میکشه بخیه هاش خوب بشه؟؟؟



بچه بچه
پوشک کودک مادر ختنه فتق قطره آهن مولتی ویتامین
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته پانزدهم بارداری
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
سلام خوبین روزتون بخیر 🥰
داشتم داستان زایمان یکی از دوستان و میخوندم یاد زایمان خودم افتاد❤️😍
اصلا یادم رفته بود از وقتی خوندم همه لحظاتش برام تداعی شد میخام براتون تعریف کن بعد از یکسال و نیم 🤣❤️

اول بگم من تو محلات زندگی میکنم تا ماه آخر ۳۶هفته میرفتم محلات دکتر بعد ۳۶هفته رفتم کاشان پیش دکتر تقریری چون میخاستم سزارین بشم باید میرفتم خصوصی اول که رفتم قبول نکرد به هیچ عنوان گفت برو سونو بده و ی سری آزمایش بیا تا ببینم چی میشه آخرای ۳۷هفته رفتم سونو و آزمایشمو بردم پیشش نگاه کرد گفت دفع پروتئین داری باید ختم بارداری بدم 🙁
هیچی معاینه کرد گفت یک سانت و نیم بازی دیگه کلی حرف زدم خواهش و تمنا قبول کرد سزارین کنه 😁😁😁

گفت همین امشب برو بیمارستان برا عمل قبول نکردم گفتم باید برم شهر خودمون کار دارم گفت پس جمعه بیا منم گفتم اوکی

برگشتیم فردا صبحش من رفتم ارایشگاه یکم خرید داشتم کردم اومدم یکم دل درد داشتم گفتم طبیعیه بخاطر راه رفتن زیاده غروب هم انار دون کردم بخوریم با شوهرم 😋😋اومدم برم دستشویی دیدم لای پاهام ی چیز پنیری مانند همراه خون ولی سفت بود سریع زنگ زدم دکتر علائمم گفتم گفت باید بیای حالا من قبول نمیکردم میگفتم هنوز ساک نیستم حموم نرفتم بمونم فردا صبح بیام
دکتر دعوام کرد گفت جاده خرابه یادم اونشب هوا سرد و برفی بود 🥶😥🥶

هیچی دیگ زنگ زدم مامانم و شوهرم تا بیان سریع وسیله جمع کردن منم دوش گرفتم ساک بستم مامانمم فلاسک اینا از خونشون برداشته بودن
موهامم خشک نکردم فقط سریع جمع کردیم بریم
اینم اضافه کنمبعد اینکه دکترم گوشی قطع کرد سریع از بیمارستان زنگ زدن که خانم امینی جان 😁تخت و اتاقتو رزرو کردیم سریع خودتو برسون 😥
ما بعد از دوساعت رسیدیم کاشان …
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
اونشب آرتا تا صبح گریه کرد گشنش بود منم شیر نداشتم سرمم نمیتونستم تکون بدم مامانم با بدبختی میچسبوند به سینم چندبار پرستار اومد بهش شیر خشک داد طفلک گرسنه بود😢
صبح بیدار که شدم اول دکترم اومد ویزیت گفت میتونی الانم اینجا بری حموم خودم گفتم نه میرم خونه گفت ساعت ۱۰ونیم بلند شو راه برو
بهیار اومد کمکم برام شیاف گذاشت و زیرمو تمیز کرد کمکم کرد رو تخت بشینم بعد دستمو گرفت دوتا قدم رفتم نشستم رو مبل بعد رفتیم سرویس نشستم رو توالت فرنگی خیر ببینه تمام پاهامو رحممو شست با آب گرم تمیز باز کمک کرد اومدم رو تخت

یادم نیست قبل سرویس یا بعدش نسکافه خوردم و آبمیوه کلا مایعات میخوردم اون روز من چندبار تو راهرو با کمک شوهرم قدم زدم اصلا برام سخت نبود فقط یکم از تخت میومدم پایین سخت بود 🫠🫠🫠🫠

منو ی شب دیگه هم بیمارستان نگه داشتن نمیدونم برای چی بخاطر بیهوشی یا غیره ولی پرسیدم گفتن باید سرمت و داروهات تموم بشن من دوشب بیمارستان بودم پس قرداش مرخص شدیم اومدیم خونه 🤩

رفتم حموم پانسمان برداشتم و با سشوار خشک کردم بخیمو کلا باید تا ده روز بعد حمام خشک کنی
روز دهم رفتم بخیمو کشیدم خیلی راحت بود یکم سوزش داشت چون گره بخیه من رفته بود تو 😕
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته پانزدهم بارداری
پارت ۳
رحمو تخلیه کنیم من که دیگه جون گریه و ناله نداشتم فقط گفتم تورو خدا هرکاری میکنید بی هوشم کنید من تحمل درد ندارم
ساعت ۶ رفتم اتاق عمل از کمر بی حسم کردن و شروع کردن ب تخلیه رحم با دستگاه کل بدنم لرز شدید گرفته بود جوری که نمیتونستم کنترل کنم خودمو
بالاخره ساعت ۹ شب از اتاق عمل اووردنم بیرون و تا از ریکاوری بیام بیرون مامانم از نگرانی من فقط پشت در گریه میکرد و حال اونم خوب نبود
منتقلم کردن بخش من بودم و یه تن بیحال و بی خون
تو اتاق عمل گفتن پلاکت خونش رسیده ب ۶ خعلی خطرناکه و باید دو واحد خون بهش تزریق بشه ، دو واحد خون بهم زدن بعدش یکم جون گرفتم ولی بازم نمیتونستم تکون بخورم ، واژن ورم کرده بود خعلی پرستارا میگفتن یخ بزار بخاطر دستگاه اینطوری شده😐 ضربان قلبمم بالا بود خلاصه چهار روز بعد زایمان بالاخره مرخصم کردن
بعدش که اومدم خونه خلاصه پروندمو دیدم
نگاه کردم نوشتن علت مرگ : خون ریزی شدید یعنی در حدی بودم که علت مرگمم تو پرونده ذکر شده بود 🥲🤣
الان وقتی فکر میکنم میگم فقط خدا میدونه چجوری اون روزارو گذروندم😊
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۰_زایمان زودرس
#دوقلو
توی اتاق بودم و سعی میکردم ذکر بگم دلم از اون اشوب دربیاد و به خودم دلداری میدادم که اون ثانیه ها برام بگذره تک و تنها بودم فکر کنم حدودا نیم ساعتی بود خوابیده بودم و ان اس تی بهم وصل کرده بودند که همینجوری صدای جیغ و داد مامانهایی میومد که داشتن زایمان طبیعی میکردن و همین باعث شد من بدتر بشه حالم❤️‍🩹🥲
استرس گرفتم و زنگ تخت رو زدم سریع یه پرستار اومد پیشم و سعی کرد ارومم بکنه گفت هرچی خواستی بگو و به هیچ وجه از جات سرخود بلند نشو ۱۰ دقیقه نگذشته بود ساعت ۱۲ونیم شب بود دوباره زنگ زدم و گفتم کمکم کنید میخوام برم سرویس یکم تعجب کرد و گفت بزار معاینت کنم نترس
با ملایمت و دلسوزی معاینم کرد گفت ۱ونیم سانت! برو سرویس بیا دستگاه رو برات وصل کنم
رفتم و معذرت از همگی دیدم دستشویی ندارم و احساسش رو دارم فقط! برگشتم دوباره توی تختم و دستگاه برام وصل کرد و رفت اون خانوم
چشمامو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم و دیگه از جام بلندنشم زیاد...
یک ربع بعد دوباره همون احساس لعنتی اومد!
دوباره زنگ تخت رو زدم اومد چکم کرد ۴سانت!!
گفتم من درد ندارم من چیزیم نیست گفت بگیر بخواب هیچی نگو
سریع اورژانسی برانکارده فکر کنم اوردن و گذاشتن منو روی اون و بردنم اتای عمل‌کابوسی که بهش فکر نمیکردم به این زودی سراغم بیاد
پس مگه قرار نبود با داروها کنترل بشه(یادم رفت بگم سرویکسمم شده بود ۱۹ توی اخرین سونو همون شب) بردنم توی اتاق عمل و حتی همسرمم خبرنکردن رضایت امضا چیزی بگیرن یا حتی خبرش کنن شرایطم خیلی اورژانسی شده بود...
مامان دخملی💓 مامان دخملی💓 ۱۵ ماهگی
مامان نیکان مامان نیکان ۱۷ ماهگی
تاپیک اول
همونطور که قبلا گفتم میخوام تجربم از عمل پروبینگ چشم پسرم رو تو چندتا تاپیک بنویسم.
این داستان : جام زهر
از اولین روزای بعد تولد یکسالگی پسرم با دیدن چشمای گاها خیس پسرم و اشک روی گونه اش فهمیدم اینکه میگفتن تا یک سالگی چشمش خوب میشه و دیگه اشک نمیاره در مورد پسر من صادق نیست. شاید چون وقتی کوچیک بود و زیر ۶ ماه بود اونقدری که باید ماساژ ندادم. خلاصه از بهمن ماه که ۱۳ ماهش بود شروع کردم به پرس و جو و دنبال دکتر گشتن. اولین دکتری که بعد ۱۳ ماهگی بردمش گفت اگه تا الان خوب نشده باید عمل بشه، به شوهرم و خونواده هامون که گفتم ،گفتند چی؟؟؟؟ عمل؟؟؟؟؟ بیهوشی؟؟؟؟؟ برای بچه یک ساله؟؟؟؟؟ نه نمیشه، ببرید چندتا دکتر دیگه هم نشون بدید، خلاصه با اینکه این دکتر برای ۶ اسفند نوبت عمل زده بود ولی ما پیش یه متخصص چشم کودکان دیگه هم رفتیم و این بار در حضور همسرم دکتر همون حرفا رو تکرار کرد فقط ما ازش پرسیدیم بیهوشی برای بچه خطرناک نیست گفت نه در حد یه داروی خواب آوره و اینکه وقتی میگیم میل فکر نکنید یه میله ی بزرگ قراره بره تو چشم بچه، یه میل خیلی نازکه.
با اینکه خودمم خیلی برام سخت بود اما باید با این موضوع که پای پسر یک ساله ام قراره به اتاق عمل باز بشه کنار میومدم. همسرم هم تحقیق کرد و فهمید چاره ای نیست، برای اینکه تو سن های بالاتر مجبور به عمل های سنگین تر نشه، الان باید این جام زهر رو بنوشیم و نیکان رو راهی اتاق عمل کنیم. این بار از این دکتر برای ۹ اسفند نوبت عمل داشتیم.

کولیک فرزندآوری پوشک شیرخشک
میل زدن انسداد مجرای اشکی پروبینگ