فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی

۲ پاسخ

وایی چه دلی داشتی بازم سزارین شدی با این سن کمت

سزارین دوم جایه قبلی رو دوباره برش میزنن؟

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خب بلاخره من وقت کردم بیام تجربمو از سزارین دومم بگم
بلاخره هر چیزی سختی خودش داره نمیگم سخت نبود ولی راحتم نبود گفته بودم سر پسرم من بخاطر فشار بالا توی هفته ۳۹ سزارین اورژانسی شدم الان هم سر دخترم بخاطر فشارم سزارین شدم چون دکترم بهم ۱۶ ام وقت داده بود من ۱۱ ام سزارین شدم چون فشارم بالا بود قزیه از اینجایی شروع شد ک صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس سنگینی داشتم سردرد و سرگیجه ولی خیلی جدی نگرفتم و ب کارای خونه رسیدم شبم مهمون داشتیم چون خونه مادرم بودم مادرم زحمت شام و اینا کشیده بود شلوغ بود و من همچنان سردرد و سرگیجه داشتم با دستگاه فشار فشارم گرفتم ده بود بعد ب آقام گفتم گفت بریم بیمارستان ببینیم چ میگه خلاصه ساعت یک شب بود رفتیم اونجا فشارم گرفت رفته بود رو ۱۳ بهم گفت حتما برو زایشگاه نوار قلب اینا بگیر ک برا بچه خطر نداشته باشه 🥲
من یکم ترس برم داشته بود با آقام اومدیم خونه گفتم یکم میشینیم ی چیزی میخورم شاید بهتر بشم دو ساعتی نشستم ولی بازم چیزی نشد راه افتادیم رفتیم زایشگاه اونجا گفتم فشارم بالا چون نامه عمل و سنو برنداشتم بهم گفت باید بیاری و مجبور شدم بیام خونه دوباره نرفتم گفتم بزارم فردا میرم
فرداش تاپیک بدی میزارم
👇👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
چند دقیقه بعدش ی آقایی اومد سوزنش خیلی بزرگ نبود ولی یکم‌درد داشت ک ب پشت کمر زد ۱۰ ثانیه بعدش پاهام داغ شدن و هیچی حس نکردم دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلو روم و هردوتا دستام رو بستن 😶
خلاصه جو اتاق عمل کلا عوض شد و لامپارو روشن کردن ک دیدم دکترم اومد و شروع کرد من همه چیزو میدیدم فقد از کمر ب پایین بی حس بودم وقتی تیغو رو شکمم برش زد واقعا همچو حس میکردم نمیدونم چ بی حسی بود این همش میگفتم بسه بخدا من من ک اینو دارم حس میکنم همین طور ده دقیقه گذشت ک دیدم شکمم کلا خالی شد صدای وحشتناکی بود رقتی رحم‌درآوردن و برش میزدن و کیسه آب و جنین درآوردن چیزی نگذشت ک دیدم صدای دخترم بلند شد واقعا ته دلم اینقدر خوشحال شدم بچم صحیح و سالم بدنیا اومد سریع آوردن رو سینم گذاشتن همین طور ک گریه میکرد خیلی ساکت و آروم شد بعد دخترم بردن داون ب مادرم ک لباس اینا تنش کنن و من ی ۲۰ دقیقه ای اون تو موندم ک بخیه هارو بزنن در حین حال ک بخیه هارو میزدن خیلی حس بدی ب آدم دست میده ی درد خیلی بدی توی کمر شکم ی فشاری میاد ک من مرگ و زندگی رو ب چشم دیدم بخیه هارو ک زدن تموم شد خلاصه اومدن ک منو ببرن بیرون..بعدش....
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان جوجو مامان جوجو ۱ سالگی
مامان ریان مامان ریان ۱۴ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی شکم دوم دوس داشتین بخونید
پری روز صبح از خواب بیدار شدم استفراغ میکردم سرگیجه داشتم ی دردای ریزی داشتم شکمم و کمرم تحمل کردم شب رفتم بیمارستان معاینه کرد گف دو سانتی ان اس اتی گرف خوب نبود سرم اینا زدن خوب شد نوار قلبش ولی چون قند خون کنترل نشده داشتم دکتر بهم گفت دردات شروع شد برو نشد برو بدون درد بچه خفه نشه و اینا برگشتم خونه ی دردایی داشتم شب تا صبح ولی قابل تحمله صبح چون خون همراه ترشح ازم در اومد ترسیدم رفتم بیمارستان معاینه کردن همون دو سانتم ولی فشارم رو ۱۵بودش د زود بستریم کردن اورژانسی با امپول فشار زاییدم از ساعت یک ظهر تا پنج ظهر زایمان کردم ساعتش کمتر از زایمان اول بود ولی خیلی سختر بود همه دانشجو یکی سوئد میزاره یادمیگیره بام چون بلد نیستن خیلی درد میگرفتم یکی انژیوکت یک فشار یکی معاینه همه همزمان اتاق پر ماما دانشجو بودش خیلی ترسیده بودم خیلی بد بودش اصلن اجازه ندادن از رو تخت بلند شم همش دراز کشیده بودم نوار قلب بچه وصل بودش ی دردایی میگرفتم جونم در میومد تا دختری دنیا اومد خیلی ریزس ولی از بس رو خودم فشار اوردم زور زدم از داخل پاره شدم چندنا بخیه خوردم از داخل با اینک مثل زایمان اولم نی چون از داخب بیرون خیلی بخیه خورده بودم ولی زایمان اولم راحتز بود ازدیزوز ک زایمان کردم تا خود الا دارم درد میکشم هر نیم ساعت ی دلپیجه بدی میگیرتم وقتی بچه رو شیر میدم همینطور ک گناه دارهه اصلن بش نمیدم در حد چن قطره موقع زایمانم بچه خیلی بالا بود هی فشارم میدادن با دوتا دستاش به دانشجو ها میگف ایطور‌ فشار بدین هی فشار میدن تا خود الان نمیتونم نفس بکشم میگهه بچت سرش عرضی بودش نمیدونم چطور شد زایمان کردم 🥲🥲
مامان ❤️🤩 مامان ❤️🤩 ۲ سالگی
دیشب دومین شبی بود که بچه رو به مدت ۶ ساعت نزاشتم تا صبح شیر بخوره واقعا سخت بود ولی شدنی
قبل خواب ب مدت ۵ دقیقه میزارم شیر بخوره بعد دیگ میزارم تو گهواره خیلی آروم تکون میدم بخوابه سخن خوابش میبره چون از نوزادی اصلا تو گهواره نمیخوابید ( میدونم ک الان یکسری ها میان میگن الان ب گهواره عادتش نده )
ولی ترک گهواره خیلی اسونتر از ترک شیر شب
اول اینکه چون دندون های پسرم داره سیاه میشه دکترش و دکتر دندون پزشکش گفته حتما باید شیر شب و قطع کنی بخاطر همین دیگ باید شروع کنم
و اینکه ترک شیر شب تا قبل ۱۸ ماهگی خیلی بهتره چون بعدا سخت تر میشه اینا تحقیقاتی ک انجام دادم حالا چقدر صحت داره نمیدونم ولی هرجوری باید قطع کنم
پسرم کلا یک بار تو این دوشب واس شیر بیدار شده ک گریه شدید کرده و بلندش کردم چرخوندم تو خونه و بهش گفتم میمی صبح میدم الان باید بخوابی هی چرخوندم و در آخر انداختم تو گهواره ک پیشونیش نوازش کردم و خوابیده تا ۷ صبح هم خیلی هوشیار بودم تا تکون میخورد پیش پیش کردم ک بیدار نشه واس شیر
قبل ساعت ۱۲ شب ک میخوابه هم موز میدم ک سیر بشه
مامان 𝒎𝒆𝒉𝒓𝒂𝒅👶 مامان 𝒎𝒆𝒉𝒓𝒂𝒅👶 ۱۵ ماهگی
عملشم اینطوریه که بچه ۸ساعت باید ناشتا باشه ینی ن شیر ن آب ن غذا.گف از ساعت۷صب هیچی بهش ندع ساعت ۲ظهر بیمارستان باشید .تا کارتون انجام بشه ساعت ۴میشع. گفتم من چطوری از ساعت ۷هیچی ندم بچه تلف میشع که .گف نهایت از ساعت ۱۰ ب بعد دیگه هیچی ندع . صب براش سوپ پختم .و هرکاری کردم نخورد ینی بر خلاف همیشه خیلی کم خورد .یکمم شیر دادم بهش.ساعت دو رسیدیم بیمارستان .از اونجایی ک مهراد تا می‌بریم اون جاها انقد جیغ میزنع ک نفس بند میاد من پایین موندم کنار خیابون شوهرم رف کاراشو انجام داد .دیگع بردیمش بالا شروع کرد جیغ زدن .تا لباس اتاق عمل تنش کردیم و در اتاقو بستیم یکم آروم شد.ساعت ۳ بود دیگه بچه ضعف کرده بود از گشنه تشنگی شروع کرد جیغ زدن از ساعت ۳و نیم تا ۵ یسره جیغ زد .انقد گریه کرد تا حالش بد شد دیگع عوق میزد.لباش ترک خورده بود از تشنگی.هرکاری کردیم نمی‌فرستادن اتاق عمل میگفتن باید نوبتش بشع .خدا لعنتشون کنه ‌.بچم انقد گریه کرد ک آوردن بهش دو قطره آب قند دادن قندش نیفته.ساعت ۵گفتن ببرید بالا . بردیم در اتاق عمل . گفتن هنوز اتاق خالی نی ..بچمم آب شده بود انقد گریه کرده بود دیگ اومدن گرفتن بردن اتاق عمل.گفتن عملش ده دقیقه طول می‌کشه یساعت نیم دیگع هم بهوش میاد...بچمو بردن اونجا نتونستن رگ بگیرن از دستش دستشو سوراخ سوراخ کردن آخر از پاش رگ گرفتن.بچمو کشتن تو اتاق انقد اذیتش کردن.بعد یساعت نیم بالاخرع صدا گریش اومد رفتم پیشش بردمش بخش .بعد گفتن بهش آب قند بده بعدشم شیر بده عملش خیلی راحتع.ینی بخیش زیر جلدیه و نیازی ب کشیدن ندارع ‌.سروم نمی‌زنن .حتی مسکن هم نمیدن و بچه کاملا حالش خوبه بعد عمل .مهراد ب محض اینکه اثر بیهوشی کاملا رف دیگه شروع کرد ب بازی. تمام سختی عمل قبلش تا موقع عملش