پارت دهم:
به لطف خدا و کاربردی دکتر اطفال که تو اتاق عمل بود و دکتر خودم همونجا راه تنفس هورام رو باز کرده بودن ولی من زودتر از هوش رفته بودم
هورام بخاطر همه اون سکسکه ها آب تو ریش جمع شده بود و دکتر بخش نوزادان به همسرم گفته بود اینکه پسرت الان نفس میکشه مثل یه معجزه میمونه البته من معجزه خدا رو تو زندگیم کم ندیده بودم
هورام به تشخیص دکتر طاهری مسئول بخش نوزادان گاندی باید ۷۲ ساعت آنتی بیوتیک می‌گرفت و بستری میموند همسرم روش نمیشد اینو بهم رو در رو بگه رفته بود بیرون اتاق و تلفنی بهم میگفت و خودش زار زارگریه می‌کرد درست مثل یه زن
اون لحظه شک کرده بودم که بهم دروغ میگه چون خیلی خیلی ناراحت بود ولی بعدها فهمیدم ناراحت من بوده که تو اوضاع می‌دیدتم
من بخاطر شرایطم تو اتاق عمل نباید ۲۴ ساعت از جام بلند میشدم که البته طاقت نیاوردم و  ۱۰ و نیم شب پاشدم و رفتم پسرمو دیدم چون اون لحظات به هیچ کس اعتماد نداشتم

تصویر
۱ پاسخ

خدا حفظش کنه عزیزم برات ❤

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت پنجم:
من سه روز بیمارستان بستری شدم تک و تنها چون بقیه مراسم پدربزرگم و آبروشون به منو بچم ترجیح میدادن تو این سه روز همسرم توماشین جلو در بیمارستان می‌خوابید تا اگه نیار شد باشه و من حالم از بی مهری دور و بریام (مامانم آبجیم مادرشوهرم و خواهرشوهرم) بد بود زنگ میزدن ولی من نیاز داشتم کنارم باشن بعدا فهمیدم نباید از هیچ کس هیچ توقعی داشت اینو زندگی بهم تو چند مرحله نشون داد
من اوضاعم خوب شد ولی حرکات بچه کلا کمتر شده بود و همه میگفتن طبیعیه بزرگ شده جاش کوچیک شده ...
ولی تا دلتون بخواد پسرم سکسکه می‌کرد( به بقیه از جمله مامانم و مادرشوهرم که میگفتم اینجوری بودن که تو خیلی حساسی ما اصلا سر بچه هامون نفهمیدیم سکسکه چیه دکترم میگفت احتمالا نمیتونی فرق بین حرکت و سکسکه رو تشخیص بدی )
و تمام اون ایام من مطمئن بودم که این بچه سکسکه میکنه و بقیه بهم اعتماد نکردن و فقط یه کلمه میگفتن تو خیلی حساسی خدایی شما متوجه سکسکه بچه هاتون و فرقش باحرکاتش نمیشدید ؟؟
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت اول:
یه بارداری سخت با استراحت مطلق که خب خیلی قضیه اش مفصله بعدا براتون از برداریم میگم
من و همسرم  ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ پدربزرگ مشترکمون رو خیلی یهویی از دست دادیم حالم خیلی خراب بود درست ۸ ماه بود که ندیده بودمش آرزوش بود پسر منو ببینه
پدر من و پدرشوهرم تازه یکم روابطشون بهتر شده اونم بخاطر ماجرای بارداری من بود تازه داشت همچی خوب میشد
همه درگیر بودن و همسرم خونه نبود من بعد دوسال ناباروری باردار شده بودم
منی که نباید از رو تخت بلند میشدم حتی واسه آب خوردن مجبور بودم خودم به کارام برسم دوباره خونریزی دوباره کاهش حرکت دوباره انقباض طوری که هرلحظه میگفتم نکنه الان بچم دنیا بیا نکنه چیزیش بشه داشتم دق میکردم تنهایی و خوابیدن تو یه اتاق ۹ متره یهویی بیرون اومدن از کار نبود چند روزه همسرم همه و همه باعث شده بود افسرده بشم و نگرانی های بارداری پر خطر داشت از پا درم میاورد
زنگ زدم به گوشی همسری برنداشت تو شرایط شغلی همسرم خیلی طبیعیه ولی من باز نگرانش بودم
زنگ زدم مامانم و با نگرانی گفتم مامان هورام از صب اصلا تکون نخورده
وسط شلوغی های دور و برش گفت اشکال نداره بد به دلت راه نده و زنگ بزن به دکترت بعدم نتیجه اشو بهم بگو
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت یازدهم:
اما هیچ کس نمیفهمید که من با صدای بچه اتاق بغل زجه میزنم هیچ کس نمیفهمید که من با نگرانی از کس دیگه ای میپرسم (پرستار بخش نوزادان) خانم توروخدا بهم بگو بچم گریه میکنه یانه
شیر میخوره یا نه
بالای سر پسرم وامیستم و به لوله ای نگاه میکنم که از بینیش فرستادن تا ریش که نفس بکشه که بینی کوچولو و خوشگلش رو زخم کرده حق ندارم به بچم دست بزنم یا اولین عکسشو تو بغلم ثبت کنم
اون تخت کوچولوعه کنارمو خالی میبینم و لباساش که با عشق تو ساکش چیدم تا تنش کنم واسم شده آیینه دق
من مثل زنای دیگه وقت نکردم نگران اولین راه رفتن بعد زایمانم باشم
یا واسه شوهرمو پدرم ناز کنم
باید قوی میبودم باید بخاطر پسرم محکم میبودم
من قلبم بیرون از بدنم بود و همه ازم توقع داشتن بزارمش برم خونه
دیگه دوست ندارم بچه دارشم چون اون شبا اون اتفاقا واسم کابوسه
من تا ده روز بعد آوردن پسرم تو خونه چشم روی هم نذاشتم و فقط نفاشو چک میکردم حتی الان که بهش فکر میکنم تا دم مرگ میرم
همسر من که تو مدیریت شرایط عالی عمل می‌کرد تو اون روزا حالش درحدی بد بود که من بهش دلداری میدادم
مامان آوان و رزان مامان آوان و رزان ۱ سالگی
هیچوقت دوسنداشتم این عکسارو کسی ببینه🥲 ولی اونایی که دو یا چند قلو دارن کاملا درک میکنن، چه روزایی بود🥲
یکم براتون از اونروزا بگم😅 سبزی هارو بیارید پاک کنیم🧘🏻😜
من خیلی بارداری راحتی داشتم باوجود دوقلو نه حالت تهوع شدید نه سرکلاژ و…
روز زایمان ..قل دومم که رزان خانومه با وزن ۱/۹۰۰ به دنیا اومد، از اول تشخیص ساکینگ ضعیف رو به قل دومم دادن(یعنی خوب شیر نمی مکه) یکم انگار تو شکمم بیحال شده بود ، دکتر همون روز فرستادش بخش نوزادان که خدای نکرده اتفاقی نیفته،… بخش نوزادان تو دستگاه بود( nicu نبود خداروشکر چون همه اندام های حیاطیش تشکیل شده بود و به راحتی نفس میکشید
من که تو بخش پیش قل اول بودم.. بماند که قل اول هم وزنش کم بود ۲/۵۰۰
( این وزن ها برای دوقلوها طبیعیه)
یک دلم خون بود و هرکی میومد دیدنم سریع گریه میکردم😭 خدا خیلی سخت بود😭😭😭
مامانم که از استرس من آلرژیش عود کرد و خونه نشین شد، بنده خدا مادرشوهرم که یه عمر مدیونشم مراقبم بود ۴۸ ساعتی که بیمارستان بودم،
خلاصه با اون شکم پاره و بخیه ها یه دستم سِرُمم بود یه دستم زیرشکمم، که برم رزان خانوم (قل دوم) رو تو بخش نوزادان ببینم، باورتون نمیشه این بچه انقد کوچیک بود انگشت شصتم اندازه دستاش بود😭 ولی دخترا نارس نبودن خداروشکر، ما تاحالا این مدلی نینی نداشتیم همه ۳ کیلو تپل مپل…
ولی خب گذشت همه کمک کردن که به سلامتی بگذره.سخت گذشت ولی گذشت…
یعنی الان عکسای بیمارستان رزان خانوم میبینم ، به خودم میگم چقدر اونروزا قوی بودم چقدر سخت گذشتتت
الان ماشالله دخترا هم وزنشون عالیه و قد بلندن شکر خدا
حتی جدیدا اعداد رو میشمرن و…، وقتی کارا و همبازی بودنشون رو میبینم خستگی اونروزا از ذهنم پاک میشه🩷❤️ .
مامان پرتقال🍊🌿 مامان پرتقال🍊🌿 ۲ سالگی
تجربه عمل فتق کشاله ران پسرم
پسرم فقط پنجاه‌و‌پنج روزش بود… هنوز خیلی کوچیک بود، زودتر از موعد به دنیا اومده بود و از همون اول گریه‌هاش تمومی نداشت. یه روز داشتم پوشکشو عوض می‌کردم که دیدم بالای آلتش اندازه‌ی یه گردو باد کرده. دست که می‌زدم، می‌رفت پایین، ولی وقتی زور می‌زد دوباره بالا می‌اومدبا عجله بردمش دکتر. دکتر تا نگاش کرد گفت "احتمال میدم فتق باشه، باید سونو بده."
شکمش هشت سانتی پاره شده بود. ا بچه‌ی اولم بود، تجربه نداشتم، تازه مامان شده بودم
مامانم کنارم نبود شوهرمم از خودم دل نازکتر. نوبت عمل رو گذاشتن بیمارستان خصوصی اروند
بردنش بخش "ان‌آی‌سی‌یو"، گفتن باید یه شب بمونه. منو بیرون کردن پشت در، تا خود صبح گریه می‌کردم. سینه‌هام پر از شیر شده بود، سنگین و سفت، شیر ازشون چکه می‌کرد ولی نمی‌تونستم بهش بدم.
از ساعت چهار صبح تا چهار عصر نباید شیر می‌خورد
نزدیکای ظهر بردنش اتاق عمل. قبلش سرم قندی وصل کرده بودن، پستونکشو قندی کردن و با چسب چسبوندن به دهنش تا هم نیفته هم گریه نکنه.
وقتی عملش تموم شد و برش گردوندن بخش،فقط یه سوال تو ذهنم بود:کی می‌تونم بهش شیر بدم؟
دکتر گفت چون پسره، خطر بیشتری برای بیضه‌هاش داره و باید زود عمل بشه.ساعت چهار عصر بالاخره بهش شیر دادم. هر لحظه‌ای که شیر می‌خورد،اشکام بی‌اختیار می‌ریخت. وقتی دیدم پسرم خوبه و مرخص شد، اونجا تازه فهمیدم نفس کشیدن یعنی چی.
خدایا، هیچ بچه‌ای رو گرفتار بیمارستان و درد نکن.
هیچ مادری رو با بچه‌اش امتحان نکن.
آمین. 🌿
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت هفتم:
واسه آزمایش ژنتیک رفتیم پیش دکتر حسین صابری تو چهارراه طالقانی تو جلسه مشاوره گفت چون پدر و مادر عروس دختر خاله پسر خاله هستن و پدر مادر داماد دختر عمو پسر عمو و عروس و داماد دختردایی پسر عمه و یک عمه و خاله مشترک عروس و داماد مادر زادی ناشنواست احتمال ژنتیکی ۸ بچه از ۱۰ بچه معلول هستن و از نظر من ازدواج منتفی تو مطب منو همسرم بودیم با مادرم همسرم خیلی ناراحت شد رو به دکتر گفت ما حتما باید آزمایش بدیم حتی اگه جوابش هم خوب نبود من از ایشون نمیتونم بگذرم اگه بگم اولین بار اونجا اشک همسرم رو دیدم دروغ نگفتم چشماش خیس بود دکتر به ما گفت برید بیرون و مادرمو نگه داشت نمیدونم بهش چی گفت ولی هنوز که هنوز جون مامانمه و جون محسن خیلی دوسش داره و تو این راه خیلی بهمون کمک کرد البته بگم ما آزمایش دادیم و درصد خطر آزمایشمون ۱ بچه از ۱۰‌ بچه معلول بود که دکتر گفت این احتمال رو میشه با دارو قبل و حین بارداری کنترل کرد اینجوری ما از این سد هم گذشتیم
در قدم سوم پدرم بلاخره روش تو روی من باز شد و گفت خودم باید باهاش حرف بزنم و منو صدا کرد تو اتاق...
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇