خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇

۱ پاسخ

اون بلند شدن خیلی سخته ولی من بیشتر بخاطر سوند اذیت میشدم ولی راه میرفتم خیلی راحت بودم

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خب بلاخره من وقت کردم بیام تجربمو از سزارین دومم بگم
بلاخره هر چیزی سختی خودش داره نمیگم سخت نبود ولی راحتم نبود گفته بودم سر پسرم من بخاطر فشار بالا توی هفته ۳۹ سزارین اورژانسی شدم الان هم سر دخترم بخاطر فشارم سزارین شدم چون دکترم بهم ۱۶ ام وقت داده بود من ۱۱ ام سزارین شدم چون فشارم بالا بود قزیه از اینجایی شروع شد ک صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس سنگینی داشتم سردرد و سرگیجه ولی خیلی جدی نگرفتم و ب کارای خونه رسیدم شبم مهمون داشتیم چون خونه مادرم بودم مادرم زحمت شام و اینا کشیده بود شلوغ بود و من همچنان سردرد و سرگیجه داشتم با دستگاه فشار فشارم گرفتم ده بود بعد ب آقام گفتم گفت بریم بیمارستان ببینیم چ میگه خلاصه ساعت یک شب بود رفتیم اونجا فشارم گرفت رفته بود رو ۱۳ بهم گفت حتما برو زایشگاه نوار قلب اینا بگیر ک برا بچه خطر نداشته باشه 🥲
من یکم ترس برم داشته بود با آقام اومدیم خونه گفتم یکم میشینیم ی چیزی میخورم شاید بهتر بشم دو ساعتی نشستم ولی بازم چیزی نشد راه افتادیم رفتیم زایشگاه اونجا گفتم فشارم بالا چون نامه عمل و سنو برنداشتم بهم گفت باید بیاری و مجبور شدم بیام خونه دوباره نرفتم گفتم بزارم فردا میرم
فرداش تاپیک بدی میزارم
👇👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
چند دقیقه بعدش ی آقایی اومد سوزنش خیلی بزرگ نبود ولی یکم‌درد داشت ک ب پشت کمر زد ۱۰ ثانیه بعدش پاهام داغ شدن و هیچی حس نکردم دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلو روم و هردوتا دستام رو بستن 😶
خلاصه جو اتاق عمل کلا عوض شد و لامپارو روشن کردن ک دیدم دکترم اومد و شروع کرد من همه چیزو میدیدم فقد از کمر ب پایین بی حس بودم وقتی تیغو رو شکمم برش زد واقعا همچو حس میکردم نمیدونم چ بی حسی بود این همش میگفتم بسه بخدا من من ک اینو دارم حس میکنم همین طور ده دقیقه گذشت ک دیدم شکمم کلا خالی شد صدای وحشتناکی بود رقتی رحم‌درآوردن و برش میزدن و کیسه آب و جنین درآوردن چیزی نگذشت ک دیدم صدای دخترم بلند شد واقعا ته دلم اینقدر خوشحال شدم بچم صحیح و سالم بدنیا اومد سریع آوردن رو سینم گذاشتن همین طور ک گریه میکرد خیلی ساکت و آروم شد بعد دخترم بردن داون ب مادرم ک لباس اینا تنش کنن و من ی ۲۰ دقیقه ای اون تو موندم ک بخیه هارو بزنن در حین حال ک بخیه هارو میزدن خیلی حس بدی ب آدم دست میده ی درد خیلی بدی توی کمر شکم ی فشاری میاد ک من مرگ و زندگی رو ب چشم دیدم بخیه هارو ک زدن تموم شد خلاصه اومدن ک منو ببرن بیرون..بعدش....
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان گندم🩷🎀 مامان گندم🩷🎀 ۲ سالگی
سلام خوشگلا شبتون بخیر✨️

بالاخره امشب ما برگشتیم از شمال
تجربه سخت ولی خوبی بود

گندم بشدتتتت وابسته منه و اونجا ۹۰ درصد مواقع چسبیده ب من بود و بغل هیچکس نمیرفت و میگفت حتی هیچکس ب مامانم دست هم نزنه😂❤️

توی راه تایم طولانی تو ماشین نمیموند و خسته میشد و ماهم هی میزدیم کنار استراحت میکردیم بخاطر همین مسیر طولانی میشد و این یکم خسته کننده بود😶

شب اول ک رسیدیم ب شدت بیقراری وگریه میکرد ک حس کردم بخاطر جای جدیده و کوفتگی بدنش توی ماشین چون همش توی بغلم بود بهش یکم استا دادم و خوابید
روزای بعد کم کم بهتر شد

اولین تجربش با دریا و ماسه هم خیلی خوب بود اولش بدش میومد پاشو رو ماسه ها بزاره اما بعدش دگ نمیشد از اب بیاریش بیرون🥹😂🩷

غذا هم خیلی کم میخورد گاهیم اصلا نمیخورد تنقلات سالم براش برده بودم گاهی یکم از اونا میخورد منم سعی کردم توی غذا خوردنش زیاد ب خودم سخت نگیرم چون ب اندازه کافی اذیت بودم🫠

درکل با وجود سختیاش خیلیم خوش گذشت و لازم بود بنظرم😬

تجربمو گفتم ک اگ میخواین مسافرت برین نترسین کلی حالتون بهتر میشه و البته ک بچه با بچه فرق میکنه❤️
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان النا مامان النا ۱ سالگی
دختر من سه چهار روزه دیگه کامل و راحت راه میره و میدوه🚶‍♀️
دیشب رفتم بازار اولین بار بود ک اینقدر اذیت شدم
بغلش هم میکردم از سرم بالا میرفت
کل بازار رو میدویدم دنبالش. جیغ میزد میرفت تو مغازه ها.

رفتیم شام بخوریم اولین بار بود اینجوری اذیت میشدم همیشه مث بچه ادم مینشست سرجاش ، سر همه میزار رفت پیش بقیه نشست. منو میدید فرار میکرد قایم می‌شد. هی میوفتاد بقیه کمک میکردن جمعش کنم. برا همه دلبری می‌کرد
بقیه هم میدیدن شیرین بازی میکنه بغلش میکردن مینشوندن کنارشون، دلمم نمیومد ازشون بگیرمش.
ینی با دوستم رفته بودم بیشتر داشتم با غریبه ها خوش و بس میکردم اسمش رو میپرسیدن و حرف میزدن…
واقعا راه رفتن و لجبازیش خیلی دردسره🤣🤣
اولین باری بود ک از رفتن رستوران پشیمون شده بودم😂
همیشه ک میرفتم دوستم دنبال پسرش میدوید من و النا نشسته بودیم .
این دفعه اونا نشسته بودن من و النا میدویدیم🤣🤣
از آخر غذامو گرفتم آوردم خونه بخورم🤣
خلاصه اینقدرررر خسته شدن ک تو ماشین اینجوری غش کردن🤣
خیلی عجله داشتم نگران بودم چرا راه نمیره الان پشیمونم🤣



کودک فرزند فرزندپروری خواب غذا مستقل شیر پوشک شیرخشک دندون دندان کودک کودک فرزندپروری
مامان ویهان مامان ویهان ۱ سالگی
تا حالا واستون پیش اومده جسم خارجی بره تو پای بچتون ؟ پسرم چند روز پیش یهو گریه کرد رفتم دیدم اندازه سر سوزن جورابش خونیه جوابشو درآوردم دیدم همون اندازه پایین انگشتش قرمزه هر چی فشار دادم و لمس کردم چیزی تو پاش نبود ولی تا یکی دو روز نمیتونست پاشو زمین بذاره ما هم فکر کردیم پاش زخم شده واسه اونه چون بعدش خوب شد الان هفت هشت روز از اون قضیه گذشته با توجه ب اینک دیدم یکم بعضی وقتا رو پنجه راه میره شک کردم رفتم دکتر عکس انداختیم و بعد از بررسی زیاد دیدن ک ی چیز تو کف پاش هست ک اندازه ش ۱۰ میل نمیشه و خیلی سخت دیده میشه
چند تا درمانگاه و بیمارستان و مطب رفتم بیشتر جاهایی ک بردم اصلا نتونستن ببینن و تشخیص بدن از عکس بقیه هم گفتن باید با دستگاه دربیاد اگ چیز فلزی باشه ی سریم گفتن حیفه پای بچس ممکنه چند لایه بشکافیم و چیزی پیدا نشه یک هفته دیگ اون خودش برمیگرده همون جایی ک زخم شده سرش میزنه بیرون اون موقع با پنس یا چیزی میشه درآورد خلاصه ک فکرم درگیره نمیدونم چیکار کنم