خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....

۱ پاسخ

ببخشید شوهرتون کجابوده؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
خب بلاخره من وقت کردم بیام تجربمو از سزارین دومم بگم
بلاخره هر چیزی سختی خودش داره نمیگم سخت نبود ولی راحتم نبود گفته بودم سر پسرم من بخاطر فشار بالا توی هفته ۳۹ سزارین اورژانسی شدم الان هم سر دخترم بخاطر فشارم سزارین شدم چون دکترم بهم ۱۶ ام وقت داده بود من ۱۱ ام سزارین شدم چون فشارم بالا بود قزیه از اینجایی شروع شد ک صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس سنگینی داشتم سردرد و سرگیجه ولی خیلی جدی نگرفتم و ب کارای خونه رسیدم شبم مهمون داشتیم چون خونه مادرم بودم مادرم زحمت شام و اینا کشیده بود شلوغ بود و من همچنان سردرد و سرگیجه داشتم با دستگاه فشار فشارم گرفتم ده بود بعد ب آقام گفتم گفت بریم بیمارستان ببینیم چ میگه خلاصه ساعت یک شب بود رفتیم اونجا فشارم گرفت رفته بود رو ۱۳ بهم گفت حتما برو زایشگاه نوار قلب اینا بگیر ک برا بچه خطر نداشته باشه 🥲
من یکم ترس برم داشته بود با آقام اومدیم خونه گفتم یکم میشینیم ی چیزی میخورم شاید بهتر بشم دو ساعتی نشستم ولی بازم چیزی نشد راه افتادیم رفتیم زایشگاه اونجا گفتم فشارم بالا چون نامه عمل و سنو برنداشتم بهم گفت باید بیاری و مجبور شدم بیام خونه دوباره نرفتم گفتم بزارم فردا میرم
فرداش تاپیک بدی میزارم
👇👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
چند دقیقه بعدش ی آقایی اومد سوزنش خیلی بزرگ نبود ولی یکم‌درد داشت ک ب پشت کمر زد ۱۰ ثانیه بعدش پاهام داغ شدن و هیچی حس نکردم دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلو روم و هردوتا دستام رو بستن 😶
خلاصه جو اتاق عمل کلا عوض شد و لامپارو روشن کردن ک دیدم دکترم اومد و شروع کرد من همه چیزو میدیدم فقد از کمر ب پایین بی حس بودم وقتی تیغو رو شکمم برش زد واقعا همچو حس میکردم نمیدونم چ بی حسی بود این همش میگفتم بسه بخدا من من ک اینو دارم حس میکنم همین طور ده دقیقه گذشت ک دیدم شکمم کلا خالی شد صدای وحشتناکی بود رقتی رحم‌درآوردن و برش میزدن و کیسه آب و جنین درآوردن چیزی نگذشت ک دیدم صدای دخترم بلند شد واقعا ته دلم اینقدر خوشحال شدم بچم صحیح و سالم بدنیا اومد سریع آوردن رو سینم گذاشتن همین طور ک گریه میکرد خیلی ساکت و آروم شد بعد دخترم بردن داون ب مادرم ک لباس اینا تنش کنن و من ی ۲۰ دقیقه ای اون تو موندم ک بخیه هارو بزنن در حین حال ک بخیه هارو میزدن خیلی حس بدی ب آدم دست میده ی درد خیلی بدی توی کمر شکم ی فشاری میاد ک من مرگ و زندگی رو ب چشم دیدم بخیه هارو ک زدن تموم شد خلاصه اومدن ک منو ببرن بیرون..بعدش....
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان قَندَک🐣 مامان قَندَک🐣 ۱۵ ماهگی
مامان راهنمایی کنید نظر بدین چون موندم تو دوراهی
اقا چند روز پیش خواهر شوهرم اومد خونمون هر میاد (چون با پدر شوهرم اینا یجا زندگی میکنم)ولی این حرف چند روز پیشه
بعد هی گیر داده بود ب پسرم اذیتش میکردم بچمم هی گریه مصلا میگفت اونه بابات اومد پسر میزر گزیه چون پسرم بیش از حد ممکن ب همسرم وابسته اس خب منم بچه ک گریه میکرد منم ناراحت میشدم اینا ولی چیزی نگفتم یباز دوبار سه بار اخر سر نتونستم تحمل کنم گفتم چرا اینکارو میکنی گفت خوشم میاد گفتم چرا اخه بچه دارع اذیت میشه گفت ک شوخی کردم گفتم ک این شوخی نیس اخه گفت اصلا شوخی هم نمیکنم گفتم آره شوخی نکن شوخم نمیاد
اذیت شدن بچم اذیت شدن منه دارم ناراحت میشم🥲🥲
بعد دیروز اومد خونمون واسه من قیافه گرفتع حتی نگاهم‌نمیکنه باهم حرف نمیزنه منم دیگ چیزی نگفتم تلاشی برای صحبت اینا نکردم ولش بزاز عقده هاشو اینجوری خالی کنه بدرک اصلا برام معم نیس هرکاری کنه خاکشو تو سر خودش میریزه


بعد الان مادرشوهرم ک خونه خواهر شوهرم بود سر نهار زنگ زده که اش پختم بیاین
حتی خواهر شوهرم زحمت نداده ک بگه
ب شوهرم میگم نریم میگ دعوت کردن زشته منم موندم تو دوراهی اخخهه برم یا نه
اصلا دلم نمیخاد برم اخه
وقتی اون اومد حتی نگاهم نکردم من چرا برم خودمو سبک‌گنم
الان موندم ک چی ب شوهرم بگم ک نریم

بعد اینکه چند روز پیش تاپیکی ک گذاشتم همه پریدن بهم ک چرا مرگ خانواده شوهرت میخای اخه اونا ادم نیستن همشون عقده ای فتنه ان ینی یه کارایی میکنن ک ادم دلش مرگشون میخاد اخه خیلی دلمو شکستن جتی چند باری از دستشون حمله پنیک بعم دست داده

پوشک پوشک بچه مای‌بیبی مولفیکس شیر خشک خواب بیخوابی نان ببلاک کامفورت مولتی‌ویتامین سزارین فرزند پروری