مامان راهنمایی کنید نظر بدین چون موندم تو دوراهی
اقا چند روز پیش خواهر شوهرم اومد خونمون هر میاد (چون با پدر شوهرم اینا یجا زندگی میکنم)ولی این حرف چند روز پیشه
بعد هی گیر داده بود ب پسرم اذیتش میکردم بچمم هی گریه مصلا میگفت اونه بابات اومد پسر میزر گزیه چون پسرم بیش از حد ممکن ب همسرم وابسته اس خب منم بچه ک گریه میکرد منم ناراحت میشدم اینا ولی چیزی نگفتم یباز دوبار سه بار اخر سر نتونستم تحمل کنم گفتم چرا اینکارو میکنی گفت خوشم میاد گفتم چرا اخه بچه دارع اذیت میشه گفت ک شوخی کردم گفتم ک این شوخی نیس اخه گفت اصلا شوخی هم نمیکنم گفتم آره شوخی نکن شوخم نمیاد
اذیت شدن بچم اذیت شدن منه دارم ناراحت میشم🥲🥲
بعد دیروز اومد خونمون واسه من قیافه گرفتع حتی نگاهم‌نمیکنه باهم حرف نمیزنه منم دیگ چیزی نگفتم تلاشی برای صحبت اینا نکردم ولش بزاز عقده هاشو اینجوری خالی کنه بدرک اصلا برام معم نیس هرکاری کنه خاکشو تو سر خودش میریزه


بعد الان مادرشوهرم ک خونه خواهر شوهرم بود سر نهار زنگ زده که اش پختم بیاین
حتی خواهر شوهرم زحمت نداده ک بگه
ب شوهرم میگم نریم میگ دعوت کردن زشته منم موندم تو دوراهی اخخهه برم یا نه
اصلا دلم نمیخاد برم اخه
وقتی اون اومد حتی نگاهم نکردم من چرا برم خودمو سبک‌گنم
الان موندم ک چی ب شوهرم بگم ک نریم

بعد اینکه چند روز پیش تاپیکی ک گذاشتم همه پریدن بهم ک چرا مرگ خانواده شوهرت میخای اخه اونا ادم نیستن همشون عقده ای فتنه ان ینی یه کارایی میکنن ک ادم دلش مرگشون میخاد اخه خیلی دلمو شکستن جتی چند باری از دستشون حمله پنیک بعم دست داده

پوشک پوشک بچه مای‌بیبی مولفیکس شیر خشک خواب بیخوابی نان ببلاک کامفورت مولتی‌ویتامین سزارین فرزند پروری

۵ پاسخ

عزیزم اگه میخوای از همه اینا دور باشی و ارامش داشته باشی خونتو مستقل کن

من بیشتر از این چیزا سرم میاد
ولی دیگ پوست کلفت شدم
چون کاری نمیتونم بکنم و خونم با مادرشوهرم تو یه حیاطه

منم جا اون بودم قطعا ناراحت میشدم و نگات نمیکردم میتونستی با خنده بگی

اگه مجبوری بری برو محل نده آی مزه میده🤣🤣🤣ولی به شوهرت بگو جایی که زنتو بالا نمیبرن احترام نمیگذارن نرو وگرنه کوچکش میکنی بفهم اینارو

برو چند بعدن دوباره حرف زدن سخته میشه
تو قرار تا آخر عمر ببینیش
بالاخره اونم عمه است بعضی ها بلد نیستن با بچه بازی کنن

سوال های مرتبط

مامان قَندَک🐣 مامان قَندَک🐣 ۱۶ ماهگی
مامانا کمک کنید
خواهر شوهرم بخاطر کمرش دکتر گفته باید استراحت مطلق باشه یه مدت بعد مادرشوهرم رفته اونجا(با مادرشوهرم اینا یجا زندگی میکنم و اینکه دل پری از خواهر شوهر و مادرشوهرم دارم چون خیلی اذیتم کردن میکنن همش اشکمو درمیارن).
دیروز کل فامیل از دختر خاله و زندایی خاله بگیر اونجا جمع بودن مثل یه دورهمی ولی بمن نگفتن
حتی اگ میگفتنم نمیرفتم چون بعدظهرا پسرم میخابه من نمیتونم جایی برم
من دیگ ن بهش زنگ زدم ن رفتم خونش ‌عیادت اینا
اینم بگم که چ من مریض باشم چ پسرم هیچکدومشون (خواهرشوهرم و مادرشوهرم )هیچ حالی از ما نمیپرسن اصلا نمیگن اینا مردن یا نه خوبن یا بد حتی چن وقت پیش پسرم بیمارستان بستری شد ن مادرشوهرم خواهر شوهرم حتی زنگ نزدن
فقط مادرشوهرم ۵ دقه اومد عیادت ک اون ۴ دقه اش گفت بریم بریم بریم
و اینک مادرشوهرم بکل همش دختریه کلا هوای دختر‌و دومادشو داره جوری‌ک جونشم براشون میده
و خیلی چیزای دیگ ک حتی قابل گفتن نیست

حالا موندم بهش زنگ بزنم حالشو بپرسم یا نه ؟
راهنمایی کنید


پوشک پوشک بچه مای‌بیبی مولفیکس شیر خشک خواب بیخوابی نان ببلاک کامفورت مولتی‌ویتامین سزارین فرزند پروری اپتامیل دورهمی
مامان دو قلوها🩷🩵 مامان دو قلوها🩷🩵 ۱۵ ماهگی
یه خاطره یادم اومد گفتم ب شما هم بگم
این خاطره مال اونوقتی ک بچه هام ۸ ،۹ ماهشون بود
یه بار صبح که یکی از قل ها زودتر بیدار شد ،من خیلی خسته بودم و به شوهرم گفتم تو یه امروز اینو نگه دار تا من یکم بخوابم دیشب هیچی نخوابیدم.گفت باشه
منم با خیال راحت تو اتاق پیش اون یکی قل خوابیدم
بعدش دیدم هی صدا گریه بچم میاد ولی صدا شوهرم نمیاد که ارومش کنه.هی گفتم شاید داره اروم باهاش حرف میزنه ک من بیدار نشم و منم چون خیالم راحت بود ک شوهرم پیششه نمیرفتم ببینم چه خبره.دیدم خیلی داره گریه میکنه و هی با مظلومیت میگه ماما ماما
دیگه اعصابم خورد شد و رفتم ببینم پسرم چشه.
حالا هرچی تو اتاقو نگاه کردم دیدم بچم نیست و شوهرمم نیست و فقط صدای گریه بچم میاد.یه لحظه دیدم بچم تو تاب هست .
وای اینقدر اعصابم خورد شد و دلم سوخت برا بچم که حد نداشت.اینقد گریه کرد منه خوش خیال فکر میکردم شوهرم پیششه و منم نرفتم پیشش
منم زنگ زدم به شوهرم و کلی بد و بیراه بهش گفتم که چرا بچه رو گذاشتی تو تاب و ول کردی رفتی.
اونم گفت اخه تو تاب خوابید منم کمربندشو بستم و اومدم سرکار
گفتم خو لامصب قبل اینکه بری میومدی بیدارم میکردی ک حواسم بهش باشه،یوقت از تاب نیفته و از تنهایی نترسه
گفت من چه میدونستم که بیدار میشه و گریه میکنه😐
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
چقدر سخته آدم از مهمترین آدمای زندگیش اصلا درک نشه🥲🥲
امشب ب معنای واقعی اینو حس کردم
بهتون گفته بودم دخترم هیچ جوره سینمو نمی‌گرفت مجبور بودم با شیشه شیر فعلا بدوشم بدم بهش همه اون راهکارهایی ک بهم گفتین توی تاپیک قبلیم انجام دادم ولی هیچ جوره دخترم سینمو نگرفت🥲🥲
همش ک نمیتونم یکسره بدوشم بهش شیرخشک دادم
امشب شوهرم پیشم نبود دلم گرفته بود زنگ زدم گفتم حرف بزنم تا حالم بهتر بده واقعا زد حالم بدتر کرد چون بهش گفتم بهش شیر میدم با شیشه شیر بهم گفت تو اخودت داری عادتش میدی ب شیشه شیر برا همین سینتو نمیگیره واقعا دلم شکست چند روز پیشم مادرشوهرم زنگ زد کلی حرف زد ک چرا اینکارو میکنی اگ نمیخوره تو فقد بده بهش اخه بچه ای ک سینرو نمیگیره شیر نمیخوره سیر نمیشه مدام گریه میکنه دیگه چکار کنم😔😔
من ی مادرم واقعا میدونم دارم چکار میکنم صلاح بچمو خوب میدونم ک دارم چکار میکنم منم نمیزارم بچم گشنه یا تشنه بمونه چرت بعضیا ی همچین طرز فکری دارن واقعا دلم از بقیه ن ولی از شوهرم گرفت
واقعا امروز حس کردم مادرخوبی نیستم 🥲🥲
چون واقعا نیاز داشتم وقتی ب کسی میگم درکم کنه کنارم باشه ن اینکه کلی حرف بزارن پشتم ک من از قصد اینکارو میکنم🥲
امشب ت دلم گفتم ای کاش هیچوقت مادرنمیشدم 😭😭
خدایا من سکوت میکنم ولی خودت همچیو میبینی میسپارمش ب خودت🥀🥲
مامان وروجک مامان وروجک ۱ سالگی
بیاین به منه خر یکم سیاست یاد بدین🥲
با شوهرم ک بحثمون میشه یکم بعد میرم خ.ا*یه مالش😪
دلم نمیاد ناراحت ببینمش ولی اون برلش مهم نیست دیشب سر هیچ و پوچ اشکمو در اورد این فشاریم کرد که برای اوللللیییین بار زنگ زدم مامانم گفتم بیاد دنبالم بدون پسرم رفتم برای اولین بار خیلی روم فشار اورد
رفتم بعد ۲۰دقه ب مامانم زنگ زد بیاد بچه رو ببر گناه داره گریه میکنه
مامانمم گف خیلی ناراحته ارومش کنم میارمش باز بعد ۱۰دقه ب خودم زنگ زد ک بیا خونه گفتم نمیام گف من معذرت میخوام فقط بیا خونه
هیچی دیکع مامانم و مامان بزرگم گفتن برو سر سنگین باش باهاش
مامانم یک ادم ب شدت تندیع گفتم تو نمیخاد بیای خودم میرم
اونم گف بهش بگو تو خونم برا بچه خودم همیشه جا هست ولی من برای بچه مردم دیگه جا ندارم
شب قبلشم رفتم خونه مامانم نگفتم قهرم با پسرم رفتم‌ اصلا نگف تو چرا شب خونه نیومدی تو چرا رفتی
من خودم اصلا از این اخلاقا ندارم ک قهر کنم برم بیرون بخدا خیلی روم فشار اورد
واسه مامانش هنیشه وقت داره حالشم خوبه ب من ک میرسه وقت نداره مریضه......







پوشک پوشک.پسر بچه.بارداری.شیرخشک نان.سانستول زینک پلاس.وزن دهی.اسهال.یبوست.بی قراری.شیر شب
ختنه.بهداشت قطره
مامان نیکا مامان نیکا ۱۷ ماهگی
مامانا یه مشورت من طبقه بالای مادرشوهرم زندگی میکنم ،تقریبا هر روز بعد از ظهر ک شوهرم می‌ره سر کار منم میرم خونه بابام تا شب ک شوهرم برگرده دنبالمون بیاد ،بعد اکثر روزا هم دخترم می‌ره طبقه پایین پیش مادرشوهرمو عمش یعنی خیلی ب عمه اش وابسته شده همش می‌ره سمت در ک منو ببر پیش عمه ،حالا سوالم اینجاست ک من نمی‌دونم وقتی اونجاست چجوری ازش نگه داری میکنن یعنی دلم شور میزنه چون چندباری ک خودم رفتم دیدم بچه از مبل بالا می‌ره و میدوعه من ترسیدم رفتم گرفتمش دیدم اونا میگن ولش کن داره بازی می‌کنه یا تو حیاط میبرنش چون دخترم هنوز ب راه رفتن خیلی کامل مسلط نشده ممکنه بیوفته من همیشه مراقبم ولی اونا یه گوشه نشستن و تماشا میکنن فقط ،یعنی یجورایی زیاد حساس نیستن و بیخیالن،حالا من میترسم مشکلی پیش نیاد واسه دخترم چون سهل انگاری و اتفاق یکباره نیفته ،از طرفی اگه نزارم بره شوهرم باد می‌کنه ک خونه بابات میبری اینجا چرا جلوشو میگیری از یه طرف خوده دخترمم خیلی وابستس چیکار کنم
پوشک بچه شیرخشک کودک لاغری نوزاد بچه نینی کوچولو
رها رها قصد بارداری
از پریشب با شوهرم قهرم ن ک قهر ها سرسنگینم
شوهرم دیشب اومد بوس خاس بکنه نزاشتم
هر چی شوخی و خنده همراهی نکردم اومد کمکم واسه شام نزاشتم
گف این دفعه سوم یا چهارمه
گفتم هر چقد باشه قرار نیس تمام خ ف رو ب من بگی بعد با دو تا بوس و بغل تمومش کنی
واقعا دلم میخاس بعد از یکسال قهر و آشتی حداقلش ی شاخه گل بگیره
دیشب از غذا تعریف کرد بعد از غذا اومد کنارم دراز بکشه یکم همراهیش کردم ، بعدش پسرم اومد باهم خندیدیم ، گف دوس داری من بمیرم سکته کنم کج بشم گفتم آره واقعا ، بعد ب حالت شوخی گریه کرد
بعدش فیلمش ک شروع شد سرگرم فیلم شد ، تموم ک شد دوباره شوخی و خنده ساعت ۱۰ دقیقه ب ده رف‌ تو اتاق خابید
پسرمم بهانه خاب خابوندمش
دیگ یدفع نصف شب پسرم بیدار شد تو تاریکی یدفه دیدم یکی نزدیک اتاق میشه جیغ زدم شوهرم گف از کی دارم صدات میکنم چرا جیغ میزنی گاهی اوقات میترسیدم میرف ی لیوان آب میآورد ، ولی دیشب من تا سر حد مرگ ترسیدم انگار ن انکار ، گف بیاین این خونه بخوابین ، پشه اون خونس بچه رو پشه کنده ، بعد از نیم ساعت رفتیم منو هم نیش زده بود ، بدنم ب خارش اومدم کنارم دراز کشید دوباره پسرم گریه کرد بهش شیر دادم
اصلا نمیخاستم آشتی کنم همزمان هم دوس داشتم با کل بیاد بغلم کنه
بگه ببخشید من دلم برای زندگی قبل دعوامون تنگ شده
من دارم دیوانه میشم
خودم می‌دونم دلیلشم می‌دونم
چندین دفعه های مار دیدم میگه دشمن ، چندین دفعه خاب تمساح و کروکودیل دیدم زدم هوش مصنوعی میگه دشمن بزرگ و مخفی
از این طرف مغزم سیاهیی گرفته ، فکرای عجیب غریب ب سرم میزنه
نمی‌دونم چیکار کنم تو دو ماه گذشته این دفعه سومه ک اصلا نمیتونم خودمو بعد از دعوا ها جمع کنم 😭💔