۱۴ پاسخ

حالم از خاندان شوهر بهم میخوره. ۹۹ درصدشون گوهن

خب اولن از نظر من فوش چیز خوبی نیس دوما به شوهرت فوش دادی اونم باید به تو فوش بده نه به خانواده تو. اگه خانواده قاطی بشه موضوع دراز تر میشه . سوما اونجا که مادر شوهرت داشت پسرتو میبرد باید از دست پسرت می‌گرفتی میگفتی که نه اجازه نمیدم اگه بدون خبر تو برده زنگ میزذی که زود پسرمو بیار من اجازه نمیدم

اما یادمه قبلا گفته بودی پسرت و مادرشوهرت همیشه باهمن و براش کم نمیزاره

ببین چون باردار بود بالاخره بچه پیش اونا بوده وابسته شده نگران نباش تو ب خودتو این بچه رسیدگی کن بزار اونا هم کمک کنند بالاخره بعد از زایمان و بهم ریختگی هورمونها پیش میاد از این دعوا ها ولی بنظرم زیاد گیر نده

و بقول مامان گل آفتابگردون انگاری شوهرم زایمان کرده اصلا محبت و اینا ک هیچی سر اون زایمانم افسردگی سر اینم همونطور و این رفتاراش بدترم کرده بحث هم تا دلت بخواد داشتیم چ تو حاملگی چ زایمان واقعا خوشا ب سعادت اونایی ک شوهراشون باهاشون مهربونن درکشون میکنن من اینقد از خودگذشتگی کردم ک دلم واسه خودم فقط میسوزه

چقد سخته من با خانواده شوهرم تو ی ساختمون هستیم منم تازه زایمان کردم اما پسرم ماشاالله اینقد فضول هست نمیتونن بیشتر ی ساعت نگهش دارن ... پسر منو باز شوهرم ب خودش وابسته کرده و چون شغلش تو جاده هست نگرانم ک نباشه چیکار کنم

الان بچت کجاس

باد کرده بود یعنی چی عزیزم ببخشید متوجه نشدم؟

اگه تو یه ساختمونید مشکلی نیست ولی اگه جای دیگه هستن دفعه بعد اجازه نده بی اجازه ببرنش

وقتی آورد بگو بدون اجازه من جایی نبریدش تو دعوای زن و شوهر سعی کن هیییییچوقت فحش ندید چون حرمتها شکسته میشه دیگه احترام باقی نمی‌مونه بخدا با محبت حرف زدن همیشه جوابه

عزیزم مقصر تو بودی ولی خب تو این شرایط نمیشه ب تو سخت گرفت مال هورموناته .نباید فوش میدادی

😐😐😐من کلا یه جوری رفتار کردم ب بچه ام آب میخوان بدن اطلاع میدن بهم😐

گورباباشون

همونجا عزیزم باید میگرفتی جلوشون رو
دیگه بعدا گله فایده نداره
الانم من جات بودم زنگ میزدم میگفتم فقط بخاطر اینکه دلخوری و بحث پیش نیاد چیزی نگفتم هر سری بچم بخواد جایی بره باید با خود من هماهنگ بشه من هنوز نمردم

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....