سوال های مرتبط

مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
ادامه تاپیک استقلال خواب :
حالا روش من ک خداروشکر برای یک مرحله اول شب فعلا جواب داده ، بعد از تاریک کردن اتاق و پتو و دراز کشیدن و محبت کلامی ،شیر میدم به مهوا و در عین شیر خوردن هرچقدر هم خسته باشه باهاش حرف میزنم و قصه های بداهه براش تعریف میکنم که فقط خوابش نبره ولوم صدام متوسطه ،سروصدای بیرون اتاق اوایل صفر بود تقریبا ، بعد از اینکه قصه کوتاهی گفتم و مطمئن شدم از هردو سینه شیر خورده و سیر شده ،سینه رو در میارم و لالایی و هیش هیش میخونم و میگم بخوابیم مهوا ، چشمامو آروم میبندم خودم کنارش می مونم دستمو گاهی ک دوس داره دورش حلقه میکنم یا نه ،مهم اینه کنارش باشم و هیش هیش کنم و چشمامو میبندم ک بدونه کنارشم و میخوام بخوابم ،اوایل یکم سخت بود گاهی لج میکرد شیر میخوام میدادم می‌خورد باهاش حرف میزدم انقدر که خسته بشه مغزش بعد درمی‌آوردم بالاخره خودش برمی‌گشت اونور و خوابش می‌برد،
الان از امروز خواب ظهرشو دارم اینکارو میکنم، تا مرحله بعد برم سر شیری که بعد ۲، ۳ساعت خواب اول شب میخوره و راه حلی پیدا کنم ،اما خداروشکر خداروشکر چشم شیطون کور ، این روش باعث شده ناخودآگاه شب کمتر تقاضای شیر کنه نه مثل قبل هر نیم تا یکساعت ، مغزش داره یاد میگیره استقلالو،
مامانا خواستم بگم تا دوس داشتین امتحان کنین اگه جواب گرفتین برای من و دخترم دعا کنین همین کافیه ،مرحله بعدشم بهتون میگم فقط اصلا شکست رو قبول نکنید، دعوا نکنید با ملایمت و گول زدن گاهی پیش برین
موفق میشین انشالله
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
سلام مامانا
صبحتون بخیر
خیلی بهم گفتید تجربه قطع شیر شب و بزارم و اینکه چجوری بچه با سینه میخوابید ترکش دادم
فک کنم خیلی طولانی بشه واضح میگم براتون تو چند تا تاپیک میزارم
تاپیک اول
دختر من یه آدم معتاد سینه یعنی جز معتاد واژه ای براش پیدا نمکنم همش اویزونم بود تو بغلم راه میرفتن این در حال شیر خوردن بود میشستم شیر میخورد میخوابیدم میخورد حتی شبا تا صبح میک میزد تا صبح یه ثانیه ام از دهنش در میومد جیغای دنیارو میزد
حتی گاهی یواشکی سینه رو درمیاوردم بیدار میشد خودش لباسمو میداد بالا شیر میخورد یعنی در این حد دیوونه سینه
نفس از نوزادی تا هفت ماهگی دوستای ک‌از قدیم دارم مطمئنم یادشونه یا تو تاپیکام هست نفس فقط اینجوری میخوابید ک بغلش میکردم راه میرفتم در همون حین شیرم میدادم تکونش میدادم لالایی میزاشتم با گوشیم خودمم پیس پیس میکردم بعد یک ساعت و ربع میخوابید
در این حد داغونم کرده بود بعد دیگه دست درد گرفتم و خسته شدم گفتم چجوری بخابونم تجربه ای نداشتم ک این کار اشتباهه ک فک مکردم خوب و راحته
میخوابیدم بغلش شیرش میدادم میخوابید میگفتم وای چ عالی دیگه راحت شدم بعد ی مدت دیدم عع شبا گریه مکنه و شیر میخواد منم دیگه همون خوابیده میدادم ک خودمم تا صبح بخابم ک چ اشتباه بزرگی بود و باعث شد بچه عادت ب اینکار کنه
خلاصه ک چون تو دندون دراوردنم بود هی میگفتم اشکال نداره درد داره بچم از دندونشه بزار بخوره ک من از هفت ماهگی تا ۱۳ ماهگی ک کامل دندوناش دراومد تموم شد تو عذاب قبر بودم انگار اخراش دیگه متنفر شده بودم از شیر دادن از بچه داشتن داشتم افسردگی میگرفتم

ادامه تاپیک بعدی