۱۰ پاسخ

عزیزم همیشه همینه
اونیکه بیشتر خدمت رسانی کنه کمتر دیده میشه
شما هم لازم نیست همیشه دم دسشون باشید و کاراشون انجام بدید

خب باهاش حرف بزن بگو از این موضوع ناراحتی شاید دلیلی داره

سلام اشتباه میکنید شما هم مث خودشون باشید..

ببخشید یه پرس وجو کن ببین واقعاااا مادرت خودتونه؟ مگه میشه این همه تبعيض.......

احتمال بچه وسطی شما.اومدم بگم که تنها نیستی منم مثل شمام🤗

بازم خوبه دخترت بزرگه می‌تونه کمکت کنه ولش واسه این چیزا خودت ناراحت نکن هرچند واقعا نمیشه ناراحت نشد ولی خب با ناراحتی هم چیزی حل نمیشه من ۲ تا پشت هم دارم ک ی جورایی مثل دوقلو هستن گاهی خواهرم مدارسش تعطیل میشه میاد کمک وگرنه دست تنهام

راستی با دخترت چند سال اختلاف سنی داری

صد در صدددد ب روشون میاوردم.این همه تبعیض اخه چرا

کمک نکن وقتی هم چیزی گفت بگو مگه من بچت نبودم بین منو خواهرم فرق گذاشتی

شاید مادرتون مثلا فکرکرده شما ب تنهایی از پسش برمیاید و اما خواهرتون نمیتونه
ولی بنظرم اگه خیلی ناراحتی و بهش بگو که چرا سر زایمان من نمیومدی مگه دخترت نبودم؟؟؟

اون خواهرت ازت بزرگتره یا کوچیک تر؟

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۱۵ ماهگی
❌ادامه ی تاپیک زایمانم...
ظاهرا قرار نبود و نیست که دردام ازم دور شه😢
من قبل از زایمان ی ادم صحیح و سالم بودم اما بلافاصله بعد از زایمان سه تا از دیسک های کمرم بیرون زد، تنگی کانال نخاع گردن گرفتم و بدتر از همه نرمی مفصل گرفتم😣
تا یک ماه چهار دست و پا توی خونه راه میرفتم، دستگیره ی در رو نمیتونستم پایین بدم از بس ناتوان شده بودم. با اینکه بهترین مکمل ها و مواد غذایی رو شوهرم برام تهیه میکرد اما این اتفاقات برام افتاد.
تا چند ماه درگیر فیزیوتراپی و دکتر بودم، چهار تا دکتر عوض کردم تا یکم وضعیتم بهتر بشه. هفته ای دو بار مبرم استخر أب درمانی.

از روز سوم زایمانم فهمیدم که مهدیار زردی داره و باید بیمارستان بستری شه، اتاق مامانا توی بیمارستان طبقه ی بالا بود و اتاق بستری بچه ها طبقه ی پایین، آسانسور هم خراب بود. منی که تازه زایمان کردم و با این وضعیت هر یک ساعت یک ساعت این 20 تا پله رو هی میرفتم بالا هی میرفتم پایین به پسرم سر میزدم به مدت دو روز. 😭🥲
یعنی فقط خدا رو شکر میکنم که افسردگی بعد از زایمان نگرفتم😞
تا دو ماه نمیتونستم تنهایی پسرمو از جاش بلند کنم و به کاراش برسم، خونه ی مادرم بودیم، خدا خیرش بده مادرم و شوهرم یکسره کمک میکردن 🥲💚

وضعیت فعلی: هنوز نرمی مفصل دارم کمتر شده اما کامل نه. دیسک هم که بیرون بزنه خوب بشو نیست...
مامان هانا مامان هانا ۱۷ ماهگی
ما امشب رفتیم خونه مادرشوهرم خواهرشوهر یک پسر دوساله داره خب بعد دختر منم الان همش تب داره و دارو میخوره یکم ناز نازی شده خب بعد پسر خواهرشوهرم ظرف دستش بود چرخید خورد به صورت دخترم دخترم نفسش رفت هرچی میگم مامان چیزی نشد ک اینا کلی گریه کرد به هق هق افتاد بعد دوباره بازی میکردن سراشون خورد بهم دختر من تعادلشو از دست داد به پشت سر افتاد رو سرامیکا خب بعد من ازش دور بودم گفتم وای همین و زود رفتم بچمو بغل کنم مادر شوهرم گفت از مامانش ترسید میگم وای نگین تورو خدا خب بچه هم پیشونیش ضرب دید هم پشت سرش دیگه گذشت مواظبش بودم چیزی نشه ،اومدیم خونمون شوهرم همش تو اینستا بود من مواظب دخترم بودم بعد بهش میگم یکم تو مواظبش باش من دراز بکشم بعد من اصلا حواسم به این نبود خب نمیدونم چیکار کرد سر بچه رو زده بود به چوبای مبل من نگا کردم دیدم بچم دهنش بازه و صدا نداره خب ترسیدم زود پریدم میگم کجا خورد و فوت کردم تو صورتش بعد شوهرم باهام دعوا کرد جلو مامانم این چه اخلاقیه تو داری بچه از تو میترسه ک گریه میکنه یکسره میوفته سرصدا میکنی الکی میگه ها😭اینقد ناراحت شدم میگم تو راست میگی تقصیره منه من چیکار دارم مگه چیکار کردم خدا نگذره ازشون من مادرم ازم چه توقعی دارن بعدم مگه من جیغ زدم حرفی زدم 😭
امشب خیلی دلم از شوهرم شکست حس میکنم دیگه هیچ حرمتی نمونده بینمون منم دیگه حوصلشو ندارم دلم میخواد بذارم برم این روزا اینقد اذیتم کرده سر همه چی ها همه چی از پول ندادنش دارو نخریدنش با منت میخره دیگه حوصله ای نمونده برام همه موهام سفید شده🥲