۹ پاسخ

شوهرای هممون همینن اه

شوهر من چن باری این خرفو زده و خیلی دلم شکسته ازش،فقط سر اینکه بهش گفتم ب جای گوشی یکم کمکم بده ،از صبح تا شب مثل خر کار میکنم،اخر شبم ک چ توقع ها داری از ادم
گفته نمیتونستی نگهداری غلط کردی بچه اوردی ،منم قشنگ ریدم دهنش😂

ول کن خودتو عصبی نکن مردن دیگه یچی میگن ک مثلا نقطه ضعفتو پیدا کنن
خیلی ها اینطورین
من خودم اکثرا این حرفارو به شوخی میگیرم با خنده جواب میدم
اگ جدی بگیری اون نقطه ضعفتو پیدا میکنه و بیشتر بهت میگه

این مشکلات و حرفا پیش میاد اونم اعصبانی شده یچیزی گفته ب دل نگیر

اشکالی نداره برو تاپیک های منو بخون که بدونی با کی زندگی میکنم

ناراحت نباش من امشب بهم گفت امیدوارم خدا همه چی بهت بده جزسلامتی

عزیزم اگر یدونه بچه داشته باشین همسرا خیلی حساسن
و کلا همسرا تو روانشناسی گفته میشه بیشتر از مادرها میترسن و دست پاهاشون رو گم میکنن همه مردا اینجورن
موقع مریضی بچه شون بی اعصاب میشن بخصوص اگر اون وسط ی حرفی بشنون که رو اعصابشوت باشه
چرت و پرت میگن

درخواست بده درخواستام پره گلم

مردا همینن..مال من بچم مریض شده میگ بلد نبودی نگهش داری ک مریض شد😐😐😐

سوال های مرتبط

مامان سید حسین مامان سید حسین ۲ سالگی
مامانا اینو بخونین ببینین شما جای من بودین چه رفتاری میکردین؟
من شاغلم ۳ روز در هفته میزم سر کار ۴ روز دیگه خونه ام بعد اون ۳ روز که میرم سر کار ۲ روزشو بچه رو میزارم خونه مادرشوهرم ۱ روزشم خونه مامانم بعد ۱ ماه پیش اسباب کشی داشتم مامانم اومده بود کمکم مادرشوهرم بچه مو گذاشته بودم خونش نگه میداشت تقریبا ۱ هفته درست و حسابی پسرم پیشم نبود حالا گذشت و گذشت چند روز پیش رفتم خونه دختر خاله مادرشوهرم که باهاش تقریبا نزدیک و صمیمی هستن بعد اون روانشناسه من راجب اوتیسم و اینا صحبت کردم که نگرانم پسرم داشته باشه اونم گفت نه من رفتارشو میبینم عادیه ولی این بده که بچه همش اینور اونوره😐حالا منو بگی تعجب کردم یهو اینو گفت بعد منم گفتم خیلی اینور اونور نیست فقط روزایی که سر کارمه و چند وقت پیش که اسباب کشی داشتم که نمیتونستم نگهش دارم
بعد یه جوری حرف میزد که انگار بچه من همش پیشم نیست بعد میگفت بچه رو بهضی شبا پیش خودت بخوابون خونه خودتون باشه 🫠حالا هی من میگفتم بابا بچه من بیشتر پبش خودمه هی یه جوری رفتار میکرد که نه 🫤بعد یهو دخترش برگشت گفت آره چند روز پیش که جاریت اینجا بود گفت حسین خونه شو نمیشناسه فک میکنه خونه بابا بزرگش خونشونه😑که حالا بعدا مشخص شد جاری من نگفته و خود اونا گفتن . حالا دیشبم مادرشوهرم دعوتشون کرده بود یهو شوهر همون دختر خاله گفت که خوب شد بچه رو امروز نگه داشتین مادرشوهرت مهمونی داشته🤦🏻‍♀️یعنی انقدر حرص کردم که نگو 🥴این همه آدم که ۶ روز هفته کار میکنن یعنی آدم باید اینجوری باهاشون برخورد کنه و قضاوت کنه😓
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۱ سالگی
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....