مامانا اینو بخونین ببینین شما جای من بودین چه رفتاری میکردین؟
من شاغلم ۳ روز در هفته میزم سر کار ۴ روز دیگه خونه ام بعد اون ۳ روز که میرم سر کار ۲ روزشو بچه رو میزارم خونه مادرشوهرم ۱ روزشم خونه مامانم بعد ۱ ماه پیش اسباب کشی داشتم مامانم اومده بود کمکم مادرشوهرم بچه مو گذاشته بودم خونش نگه میداشت تقریبا ۱ هفته درست و حسابی پسرم پیشم نبود حالا گذشت و گذشت چند روز پیش رفتم خونه دختر خاله مادرشوهرم که باهاش تقریبا نزدیک و صمیمی هستن بعد اون روانشناسه من راجب اوتیسم و اینا صحبت کردم که نگرانم پسرم داشته باشه اونم گفت نه من رفتارشو میبینم عادیه ولی این بده که بچه همش اینور اونوره😐حالا منو بگی تعجب کردم یهو اینو گفت بعد منم گفتم خیلی اینور اونور نیست فقط روزایی که سر کارمه و چند وقت پیش که اسباب کشی داشتم که نمیتونستم نگهش دارم
بعد یه جوری حرف میزد که انگار بچه من همش پیشم نیست بعد میگفت بچه رو بهضی شبا پیش خودت بخوابون خونه خودتون باشه 🫠حالا هی من میگفتم بابا بچه من بیشتر پبش خودمه هی یه جوری رفتار میکرد که نه 🫤بعد یهو دخترش برگشت گفت آره چند روز پیش که جاریت اینجا بود گفت حسین خونه شو نمیشناسه فک میکنه خونه بابا بزرگش خونشونه😑که حالا بعدا مشخص شد جاری من نگفته و خود اونا گفتن . حالا دیشبم مادرشوهرم دعوتشون کرده بود یهو شوهر همون دختر خاله گفت که خوب شد بچه رو امروز نگه داشتین مادرشوهرت مهمونی داشته🤦🏻‍♀️یعنی انقدر حرص کردم که نگو 🥴این همه آدم که ۶ روز هفته کار میکنن یعنی آدم باید اینجوری باهاشون برخورد کنه و قضاوت کنه😓

۶ پاسخ

اگه منم مادرم پیشمون بود خونه شون میذاشتم اینجوری بهتره بچه مستقل بار میاد بچه ها من وابسته خودم هستن هرجا برم باید ببرمشون

اگه جای تو بودم تو جمع میگفتم آره چون سرکا.ر میرم مجبورم بچه را بزارم پیش مامان جونش اونم دستش درد نکنه بچه امو مثل گل نگه می‌داره درک می‌کنه شرایطمون را پسرمم مستقل بار میاد اینجوری هم تو دهنی میخوردن هم اگه مادر شوهرت چیزی گفته باشه پیش خودش شرمنده میشه

خیلی کار خوبی میکنی که اجازه میدی بچت بمونه خونه پدر مادره.این ازاون چسبندگی کم میکنه و اینکه به خودت برس و اعتماد به نفستو ببر بالا و اجازه نده شوهرت بزنتت البته شوهر منم مدتی اینجور شد و خداروشکر الان خوب شده شاید مشکلی داشته.مادر بودن خیلی سخته ولی تو پیش خدا بنده ی عزیزشی.ایشالله حال دلت خوب بشه

یعنی سه روز کامل پیش اوناست ؟ حتی برای خواب؟

گوه مفت خورده خواهر بچه اول من دوسالگی تا سه سالگی هرشب پیش مامان بابام بود فقط روزا کنارم بود آنقدر خداروشکر بچه ی مستقل و خوبیه اصلا هم منو پدرشو فراموش نکرده عین بقییه بچهاست مهم اینکه جایی بزاری که باهاش خوبی کنن بدی نکنن وگرنه فرقی نداره

مگه مادر شوهرت مشکلی داره از اینکه بچه را می‌زاری پیشش یا ناراحت میشه مجبور بچه را نگه داره حتما مادرشوهرت یا کسی چیزی گفته که اینا اینجوری میگن وگرنه از کجا می‌دونن پسرت سه روز اونجا میمونه

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۲ سالگی
واقعا دیگه خسته شدم ، نمیکشم دیگه ، کل تابستان پسرم هی مریض بوده ، با این که مهمونی اینا اصلا نمیرم کلا تابستان یک مسافرت نرفتیم ، همش خونه بودم ، یا اگه جایی رفتم پسرم رو نبردم گذاشتم پیش باباش ، فقط خونه ی مامانم و مادرشوهرم میبرم طفلی رو اونم چون اصرار میکنن که دلمون براش تنگ میشع . پسرم تقریبا ۲ ،۳ هفته ی پیش از این ویروس اسهال و استفراغ گرفت یعنی خیلی بد ، و شدید ، توی ۲ روز من ۲ بسته مای بیبی تموم کردم به شکل خیلی بدی پاهاش سوخته بود یعنی روزی ۲۰ بار بالا میاورد ما یک پامون خونه بود یک پامون دکتر تا این ویروس لعنتی تموم شد ، من دختر جاریم گرفت ، اونم خوب شد ، اون طفلی هم ۵ ، ۶ روز بستری شد ، بعد این جاریم اومد خونمون گفت دخترم خوب شده. ، ولی بعدا از حرفاش فهمیدم اسهالش خوب نشده فقط تعداد دفعاتش کم شده ، دیروز هم دختر اون یکی جاریم اومده خونمون میگع مامانم گفته برو با علی بازی کن ، بعد فهمیدم که مریض و تب و بیحالی و یک جوری فرستادمش رفت گفتم بعدا بیا ، حالا از صبح که پسرم بیدار شده باز اسهال میره ، پاهاشم باز سوخته ، با یکی دو بار اسهال با اینکه زود شستمش و یک بار کالاندولا زدم ، ایندفعه که شستم ان ان زدم ، ولی اسهاله ، دیگه نمیدومم چیکار کنم ، واقعا خسته شدم از این همه مریضی ، یعنی ممکنه دوباره از اون ویروس لعنتی گرفته باشه 😱😱 خدا رحم کنه
لطفا نظراتنون رو برام بنویسید ، چیکار کنم زود اسهالش قطع بشه
بچم آب شده از بس مریض شده
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان رادوین مامان رادوین ۱ سالگی
حدود یکسال نیم پیش خونه ای که با هزار زحمت تونسته بودیم بگیریم و بخریم رو گرفتن از ما اونم به زور ۸ماهه باردار بودم اون موقع کم‌کم اتاق کل پسرم داشت آماده میشد که گفتن باید تخلیه کنین حتی مامور هم آوردن من با این شرایط و شکمم به پاشون افتادم التماسشون کردم که حداقل تا زایمانم صبر کنن بزارن تو خونه خودمون بمونم اما قبول نکردن اون موقع اومدم تو گهواره گفتم دردو دل کردم یکی از خانما گفت ببخششون و من درجوابش اینو گفتم خونه رو که از ما گرفتن خونه ای که با سختی با بدون هیچ پشتیوانه ای تونسته بودیم بخریم بعد ما خونه مادرشوهذم چند وقت زندگی کردیم و پسرم دنیا اومد بعد چند ماه رفتیم خونه جدیدمون آن آقاهه که خونه رو آزمون گرفت همون موقع ها بچش سرطان گرفت اومد با گل و شیرینی معذرت خواهی کرد ولی من نتونستم ببخشمش نمیتونستم التماسامو فراموش کنم نمیتونستم فراموش کنم که از شدت استرس راهی بیمارستان میشدم اونم با وضعی که داشتم نتونستم همش می‌گفت می‌دونم بخاطر آه خانم شما و بچه تو شکمش بوده
امروز خبر رسید بچش فوت کرده عذاب وجدان گرفتم نکنه واقعا بخاطر من بوده چرا اون موقع نبخشیدمش و اینا نظر شما چیه؟

#شیرخشک
#پوشک
#پوشک مولفیکس
#رفلاکس
#کولیک
#فرزند آوری