پارت اول:
یه بارداری سخت با استراحت مطلق که خب خیلی قضیه اش مفصله بعدا براتون از برداریم میگم
من و همسرم  ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ پدربزرگ مشترکمون رو خیلی یهویی از دست دادیم حالم خیلی خراب بود درست ۸ ماه بود که ندیده بودمش آرزوش بود پسر منو ببینه
پدر من و پدرشوهرم تازه یکم روابطشون بهتر شده اونم بخاطر ماجرای بارداری من بود تازه داشت همچی خوب میشد
همه درگیر بودن و همسرم خونه نبود من بعد دوسال ناباروری باردار شده بودم
منی که نباید از رو تخت بلند میشدم حتی واسه آب خوردن مجبور بودم خودم به کارام برسم دوباره خونریزی دوباره کاهش حرکت دوباره انقباض طوری که هرلحظه میگفتم نکنه الان بچم دنیا بیا نکنه چیزیش بشه داشتم دق میکردم تنهایی و خوابیدن تو یه اتاق ۹ متره یهویی بیرون اومدن از کار نبود چند روزه همسرم همه و همه باعث شده بود افسرده بشم و نگرانی های بارداری پر خطر داشت از پا درم میاورد
زنگ زدم به گوشی همسری برنداشت تو شرایط شغلی همسرم خیلی طبیعیه ولی من باز نگرانش بودم
زنگ زدم مامانم و با نگرانی گفتم مامان هورام از صب اصلا تکون نخورده
وسط شلوغی های دور و برش گفت اشکال نداره بد به دلت راه نده و زنگ بزن به دکترت بعدم نتیجه اشو بهم بگو

تصویر
۶ پاسخ

بقیشم بگو

واقعا خاطرات بارداری و زایمان بقیه جالبه شنیدنش؟🤔

اخی عزیزم

امروزمامان گلیا یادروزای قبل زایمان کردن چرا؟!

بقیش منتظریم

خببّببببب🤕 سریع بنویس من عجولم

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت پنجم:
من سه روز بیمارستان بستری شدم تک و تنها چون بقیه مراسم پدربزرگم و آبروشون به منو بچم ترجیح میدادن تو این سه روز همسرم توماشین جلو در بیمارستان می‌خوابید تا اگه نیار شد باشه و من حالم از بی مهری دور و بریام (مامانم آبجیم مادرشوهرم و خواهرشوهرم) بد بود زنگ میزدن ولی من نیاز داشتم کنارم باشن بعدا فهمیدم نباید از هیچ کس هیچ توقعی داشت اینو زندگی بهم تو چند مرحله نشون داد
من اوضاعم خوب شد ولی حرکات بچه کلا کمتر شده بود و همه میگفتن طبیعیه بزرگ شده جاش کوچیک شده ...
ولی تا دلتون بخواد پسرم سکسکه می‌کرد( به بقیه از جمله مامانم و مادرشوهرم که میگفتم اینجوری بودن که تو خیلی حساسی ما اصلا سر بچه هامون نفهمیدیم سکسکه چیه دکترم میگفت احتمالا نمیتونی فرق بین حرکت و سکسکه رو تشخیص بدی )
و تمام اون ایام من مطمئن بودم که این بچه سکسکه میکنه و بقیه بهم اعتماد نکردن و فقط یه کلمه میگفتن تو خیلی حساسی خدایی شما متوجه سکسکه بچه هاتون و فرقش باحرکاتش نمیشدید ؟؟
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت دوم:
هورام تو دوره بارداری روی بستنی و موز خیلی حساس بود امکان نداشت من این دوتاشو بخورم و اون تکون نخوره
اما امروز سرناسازگاری داشت باهام
دکترم بهم گفت تا غروب صبر کن اگه حرکت کرد که هیچ اگه نه سریع برو بیمارستان ان اس تی
بعد از اینکه با دکتر صحبت کردم دوباره زنگ زدم به همسری با گریه وقتی حالمو فهمید گفت صبر کن تا غروب خودمو بهت میرسونم از کجا از سمت کرمانشاه تا قزوین من اون موقع خونه مادرشوهرم قزوین بودم
خب غروب شد و پسری هیچ حرکتی نکرد حتی باباش هم نیومد داشتم برای خودم قرآن میخوندم تا یکم آروم شم که یهویی احساس کردم (ببخشید واسه تعریف این قسمت)
همین الان باید برم دستشویی خودمو رسوندم به دستشویی هنوز لباسمو درنیاورده بودم که (اگه بخوام تعریف کنم مثل خونریزی بعد از زایمان همونقدر شدید بود) تا پایین پام خون ریخت از شدت ترس همونجا نشستم دست خودم نبود نمیتونستم اصلا تکون بخورم

پسری رو دارم میخوابونم نمیتونم تند تند بنویسم
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت هفتم:
واسه آزمایش ژنتیک رفتیم پیش دکتر حسین صابری تو چهارراه طالقانی تو جلسه مشاوره گفت چون پدر و مادر عروس دختر خاله پسر خاله هستن و پدر مادر داماد دختر عمو پسر عمو و عروس و داماد دختردایی پسر عمه و یک عمه و خاله مشترک عروس و داماد مادر زادی ناشنواست احتمال ژنتیکی ۸ بچه از ۱۰ بچه معلول هستن و از نظر من ازدواج منتفی تو مطب منو همسرم بودیم با مادرم همسرم خیلی ناراحت شد رو به دکتر گفت ما حتما باید آزمایش بدیم حتی اگه جوابش هم خوب نبود من از ایشون نمیتونم بگذرم اگه بگم اولین بار اونجا اشک همسرم رو دیدم دروغ نگفتم چشماش خیس بود دکتر به ما گفت برید بیرون و مادرمو نگه داشت نمیدونم بهش چی گفت ولی هنوز که هنوز جون مامانمه و جون محسن خیلی دوسش داره و تو این راه خیلی بهمون کمک کرد البته بگم ما آزمایش دادیم و درصد خطر آزمایشمون ۱ بچه از ۱۰‌ بچه معلول بود که دکتر گفت این احتمال رو میشه با دارو قبل و حین بارداری کنترل کرد اینجوری ما از این سد هم گذشتیم
در قدم سوم پدرم بلاخره روش تو روی من باز شد و گفت خودم باید باهاش حرف بزنم و منو صدا کرد تو اتاق...
مامان پسملی مامان پسملی ۲ سالگی
سلام خانما
میخواستم یه چیزی بگم هم اینکه شما حواستون باشه مثل من اشتباه نکنین بعد اینکه اگه میشه کمکم کنین از نگرانی دربیام
حقیقتا امشب شام برا پسرم تخم مرغ گذاشتم آبپز شع بعد چون گشنش بود و عجله داشتیم زودتر از رو گاز برداشتم سفیده هاش کامل پخته بود فقط زردش یک قسمتی از هردوتاشون حالت عسلی شده بود
بعد من دودل بودم بهش بدم ولی خب چون همسرم اصرار کرد و گفت که این بیشترش پخته منم همشو دادم خورد اتفاقا پسر من زرده نمیخورد ولی چون یه کوچولو عسلی نرم تر بود خیلی خوشش اومد دوتا زردشو خورد قبلاً فقط سفیده هارو میخورد شاید خیلی کم از زردشون
خلاصه همه چی اوکی بود تا قبل خواب یکبار یکم بالا آورد گفتم شاید به شکمش فشار اومده یک لحظه یا یه همچین چیزی تا اینکه همین نیم ساعت پیش با جیغ و گریه های شدید از خواب پاشد مونده بودم چشه محض احتیاط یکم عرق نعنا دادم که خدارو شکر خوب شد و گرفت خوابید دوباره ولی من تازه فهمیدم همه اینها واسه اون زردع تخم مرغ بود که کامل کامل نپخته بود
راستی الان خوابیده به نظرتون مشکلی پیش نمیاد صبح ببرمش دکتر یوقت تبی چیزی نکنه خیلی نگرانم ؟؟
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران
مامان YARA مامان YARA ۱ سالگی
سلام منم میخوام درباره افسردگی وحشتناکی که داشتم و اینکه چطوری خوب شدم بگم شاید طولانی بشه اما می‌دونم کمک کنده است 🕊️❤️
من موقعی که درگیر درس و کنکور بودم افسردگی گرفتم حالم وحشتناک بود چون برخلاف تلاش زیادی که کرده بودم به نتیجه نرسیدم حرفای مردم و تنهایی بیش اندازه خودم توی سال های اول ازدواج تاثیر بیشتری گذاشت از همسرم خیلی دور بودم و شاید دوماهی یه بار میدیدیم همو
بارها به خودکشی فکر کردم چند بار گاز خونه رو بار گذاشتم و خوابیدم چند بار وصیت نامه نوشتم 😂 دیگه اون دختر خوشرو و پر انرژی قبل نبودم تا اینکه باردار شدم و اوضاع بدتر شد یه بارداری ناخواسته و یهویی که من با درگیری امتحان نهایی و اون افسردگی اصلا متوجه نشدم که دو ماهه حامله ام شبا تا صبح بیدار روزا همش درگیر کار و درس چند بار وسط امتحان غش کردم بخاطر اینکه هیچی نمی‌خوردم خلاصه اینکه حدود چند هفته بعد امتحانام به اسرار مامانم تست زدم و بعد به اسرار زنداییم رفتم توی یه شهر دیگه دکتر یه هفته پیش داییم بودم وقتی حالمو دیدن به زور و کلی نصیحت یه وقت اعصاب و روان برام گرفتن ویزیتم دو ساعت طول کشید و درنهایت دکتر بهم یه قرص آسنترا داد و یه قرص برای کیفیت خواب به دکتر زنان که نشون دادم گفت فقط آسنترا رو بخور خوابت بخاطر بارداری خوب میشه من اصلا بچمو نمی‌خواستم اون دوران خیلی سیگار می‌کشیدم اما با اولین سنو که تشکیل قلب بود و دیدمش که چطور برای زنده موندن تلاش میکنه توی وجود من انگاری یه نور تازه بهم تابیده بود برای زندگی دوباره قرصامو که شروع کردم تا سه الا چهار هفته هیچ تاثیری ندیدم اما بعد کم کم حالم خیلی بهتر شد بچه رو دوست داشتم
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇