پارت دوم:
هورام تو دوره بارداری روی بستنی و موز خیلی حساس بود امکان نداشت من این دوتاشو بخورم و اون تکون نخوره
اما امروز سرناسازگاری داشت باهام
دکترم بهم گفت تا غروب صبر کن اگه حرکت کرد که هیچ اگه نه سریع برو بیمارستان ان اس تی
بعد از اینکه با دکتر صحبت کردم دوباره زنگ زدم به همسری با گریه وقتی حالمو فهمید گفت صبر کن تا غروب خودمو بهت میرسونم از کجا از سمت کرمانشاه تا قزوین من اون موقع خونه مادرشوهرم قزوین بودم
خب غروب شد و پسری هیچ حرکتی نکرد حتی باباش هم نیومد داشتم برای خودم قرآن میخوندم تا یکم آروم شم که یهویی احساس کردم (ببخشید واسه تعریف این قسمت)
همین الان باید برم دستشویی خودمو رسوندم به دستشویی هنوز لباسمو درنیاورده بودم که (اگه بخوام تعریف کنم مثل خونریزی بعد از زایمان همونقدر شدید بود) تا پایین پام خون ریخت از شدت ترس همونجا نشستم دست خودم نبود نمیتونستم اصلا تکون بخورم

پسری رو دارم میخوابونم نمیتونم تند تند بنویسم

تصویر
۶ پاسخ

مارو تو خماری نزار 😑

بعد چی شد عزیرم

اخیییی🥲

چندهفته بودی عزیزم؟

باشه گلم

الهیی

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌وچهارم بارداری
زایمان زود رس
پارت ۷
ادامه پارت قبلی


بچم شروع کرده بود به تکون خوردن انگار بچمم ترسیده بود تماشاگر بود که ببینه قراره بمونه هنوز یا بره 🥹 همین که تکونش رو فهمیدم لبخند اومد رو لبم خوشحال شدم از بودنش از اینکه یه شب تا مرگ رفتم باورم نمیشد که تو چند ساعت اینهمه اتفاق افتاده مامانم برام یه ابمیوه باز کرد گفت بخور دلت حال بیاد دیگه انگار خیالم راحت شده بود در حین خوردن خابمو برای مامانم تعریف کردم گفتم مامان من این خابو دیدم تو چیزی گفتی یهو دیدم شروع کرد به بلند گریه کردن گفت یک لحظه ایست قلبی کردی و من مردم از ته دلم جیغ زدم حضرت فاطمه زهرا رو قسم دادم التماسشون کردم که خدایا بچمو بخشش الان با یاداوریش اشکام میریزه ذیگه در حال گریه بودیم خانوم دکتر اومد گفت حالت خوبه سری تکون دادم گفت ما خودمون هنوز باورمون نمیشه که چیشده اما به معجزع اعتقاد پیدا کردم دیگه تکون نخور از جات فقط دراز بکش تا زایمانت که دردت نگیره با این حرفش یهو مامانم گفتم مگه بچم تا الان راه میرفته میتونم بگم من سخترین حاملگی دنیارو داشتم دیگه گفت میتونید بریم اومدیم بیرون دیدیم بابامو شوهرم بیرونن به شدت بهم ریخته ژولیده شدن بابام تا منو دیدم اومد بغلم کردم دیدم سرشو رو شونه گذاشته گریه میکنه😭 دیگه اومدیم تو ماشین دیگه بهتر بودم اما بازم درد کمی داشتم تا ۳٠ هفته
ادامه پارت بعدی
مامان ✨️🫀هیلدا🫀✨️ مامان ✨️🫀هیلدا🫀✨️ ۱۷ ماهگی
سلامی دوباره من اومدم تا براتون تعریف کنم که این چند وقتی که کم بودم چیشد ...
اون دوستای قشنگم که از اکانت قبلی باهام بودن در جریانن که من چقدر عصبی و پرخاشگر شده بودم
تحمل هیچ حرفی برام نمونده بود همه چی عمیقا غصه دارم میکرد و کارای اشتباه هیلدا منو به جنون میرسوند بچمو دعوا میکردم فریاد میزدم سرش و میزدمش و بعد مثل سگگگگ پشیمون میشدم و عر میزدم که هیچ فایده ای نداشت من روان خودمو از دست داده بودمو داشتم به بچم که همه ی وجودم بود سالها حسرتم بود آسیب میزدم
همونطور همه ی دیوووه بازیا ادامه داشت تا اینکه یکروز به خودم اومدم و دیدم وسط ژه دعوای مسخره و بی ارزش با چاقو دارم تلاش میکنم به خودم آسیب بزنم
تصمیم گرفتم رفتم پیش روانپزشک معلوم شد افسردگی به شدت مزمن دارم با هفته اول دوز ۱۰ قرصم شروع شد و به دوز ۲۰ رسید ماه اول آروم بودم خیلییی آروم بدون هیچ فکری بدون بحث و دعوا قرار بود ماه دوم برم که نشد برم
ماه دوم کم کم اوضاع برگشت به روال قبل ‌و دوباره بدتر شدم نوبت گرفتم و سر ماه سوم رفتم پیش پزشکم و گفت باید مشکلات حل نشده ذهنم حل شه و همزمان تراپی برم
و یچیز عجیب که پایین میگم:
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت اول:
یه بارداری سخت با استراحت مطلق که خب خیلی قضیه اش مفصله بعدا براتون از برداریم میگم
من و همسرم  ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ پدربزرگ مشترکمون رو خیلی یهویی از دست دادیم حالم خیلی خراب بود درست ۸ ماه بود که ندیده بودمش آرزوش بود پسر منو ببینه
پدر من و پدرشوهرم تازه یکم روابطشون بهتر شده اونم بخاطر ماجرای بارداری من بود تازه داشت همچی خوب میشد
همه درگیر بودن و همسرم خونه نبود من بعد دوسال ناباروری باردار شده بودم
منی که نباید از رو تخت بلند میشدم حتی واسه آب خوردن مجبور بودم خودم به کارام برسم دوباره خونریزی دوباره کاهش حرکت دوباره انقباض طوری که هرلحظه میگفتم نکنه الان بچم دنیا بیا نکنه چیزیش بشه داشتم دق میکردم تنهایی و خوابیدن تو یه اتاق ۹ متره یهویی بیرون اومدن از کار نبود چند روزه همسرم همه و همه باعث شده بود افسرده بشم و نگرانی های بارداری پر خطر داشت از پا درم میاورد
زنگ زدم به گوشی همسری برنداشت تو شرایط شغلی همسرم خیلی طبیعیه ولی من باز نگرانش بودم
زنگ زدم مامانم و با نگرانی گفتم مامان هورام از صب اصلا تکون نخورده
وسط شلوغی های دور و برش گفت اشکال نداره بد به دلت راه نده و زنگ بزن به دکترت بعدم نتیجه اشو بهم بگو
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
نیازی به سرزنش ندارم چون خودم به اندازه کافی خودم رو سرزنش کردم
امشب خیلی از دست خودم عصبی و ناراحتم، حس بدی دارم
نیکان اگر آخر شب غذا نخوره تا صبح هزاربار برای شیر بیدار میشه اما اگر غذا بخوره یک بار بیشتر بیدار نمیشه
امشب تا ساعت 10 و نیم دکتر بودم و قبلش هرچی به نیکان غذا دادم نخورد برای همین تا اومدن خونه و شروع کردم به غذا دادنش شد 11 و تا 12 و ربع درگیر غذا دادن بودیم، لقمه آخر رو گذاشتم دهنش سریع بالا او. و همیشه بهش میگم تف کن، تف میکنه و دیگه بالا نمیاره اما امشب بهش گفتم تف کن به خودش فشار اورد و هرچی خورده بود رو بالا آورد و منم به شدت عصبی شدم، طفلی با دستای کوچولوش فرش رو نشون میداد که کثیف شده و رفت دستمال آورد تمیز کنیم اما من به شدت عصبی بودم و سریع بلندش کردم و باهاش کلی غر زدم و لباساش رو عوض کردم و برقا رو خاموش کردم و همه‌ی اینکارا روی دو تند و با تنش زیاد بود!
اولین بار بود که اینجوری از کوره در رفتم و باهاش برخورد بدی داشتم و الان به شدت حالم بده، دلیل از کوره در رفتنم بخاطر این بود که تمام تلاشم برای غذا دادنش هدر رفت اما ته ته ذهنم از مامای مطب دکتر عصبی تر بودم بخاطر رفتار بدی که باهام داشت ، الهی بمیرم که امشب دیواری کوتاه تر از بچم پیدا نکردم 😭😭😭