پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران

تصویر
۶ پاسخ

خدا همچین مردایی رو عمر و سلامتی بده من ک از شوهرم هیچ همدردی ندیدم

عزیزم خداروشکر ❤️
شوهر من لیاقت یدونه رو هم نداشت و دیگه رنگ بچه جدید نمیبینه 😂

بخاطر آی یو جی آر سزارین شدین؟ یعنی؟
دلیل آی یو جی آر چی بود
وزن بچه موقعی که دنیا چه قدر بود
منم مثل شما بچه ای یو جی ار بود سزارین شدم یکسال افسرده شدید بودم ولی خب هرچی سونو دادم نفهمیدن چرا

من انقدر که از همسرم خوبی دیدم از خانوادم ندیدم

منم چند ماه درگیر سونو و ان اس تی بودم منتهی بدون کمک همسر🥲

بمونید برای هم🌹🌹

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌وچهارم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۸
ادامه داستان قبلی

دیگه ۳٠هفته سیسمونی مو اوردن دیگه من رو تخت شیب دار بودم چند هفته بود که اصلا بلند نشده بودم حتی رو تخت حموم میکردم سرمو رو تخت میشستیم دیگه خیلی دلم میخواست بعداز چند هفته از تخت بیام پایین بلند شدم اصلا یه حسی داشتم انگار صد کیلو وزنم رو بود بعداز چند هفته دراز کشیدن بلند شدم یه راهی تو خونه زیر بغلم رو گرفتن راه رفتم تا ۳۵هفته همین روال بود دیگه انقدر امپول زده بودم جای سالم تو بدنم نبود کل بندم کوفته بود سزکلاژم رو ۳۵هفته باز کردن میتونم بگم بدترن درد رو داشت باز کردنش ۳۶هفته هم سزارین شدم نچرخیده بود بچه داشت سرپا دنیا میومد یه چند روزی هم دستگاه رفت و خداروشکر تموم شد برگشتیم میدونید چرا اینارو تعریف کردم فقط خاستم بگم قدر سلامتیتون قدر داشته هاتون رو بدونید من ارزوم بود مثل بقیه ها یه مهمونی ساده برم لباسای قشنگ باداری بپوشم سیسمونی پسرمو خودم برم با شوق انتخاب کنم بخرم اما نشد بازم میگم خداروشکر به خیر گذشت پسرمو بغل گرفتم فقط یه چیزی بگم هر حسی به کائنات بدی همون میشه من قبل اینکه بچه دار بشم همش میگفتم خدایا به من یه بچه بچه راضیم تا اخر دراز بکشم دقیقا همونم شد همیشه از خدا خوب بخداید زیاد بخاید به هرچی فکر کنید همون م
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت یازدهم:
اما هیچ کس نمیفهمید که من با صدای بچه اتاق بغل زجه میزنم هیچ کس نمیفهمید که من با نگرانی از کس دیگه ای میپرسم (پرستار بخش نوزادان) خانم توروخدا بهم بگو بچم گریه میکنه یانه
شیر میخوره یا نه
بالای سر پسرم وامیستم و به لوله ای نگاه میکنم که از بینیش فرستادن تا ریش که نفس بکشه که بینی کوچولو و خوشگلش رو زخم کرده حق ندارم به بچم دست بزنم یا اولین عکسشو تو بغلم ثبت کنم
اون تخت کوچولوعه کنارمو خالی میبینم و لباساش که با عشق تو ساکش چیدم تا تنش کنم واسم شده آیینه دق
من مثل زنای دیگه وقت نکردم نگران اولین راه رفتن بعد زایمانم باشم
یا واسه شوهرمو پدرم ناز کنم
باید قوی میبودم باید بخاطر پسرم محکم میبودم
من قلبم بیرون از بدنم بود و همه ازم توقع داشتن بزارمش برم خونه
دیگه دوست ندارم بچه دارشم چون اون شبا اون اتفاقا واسم کابوسه
من تا ده روز بعد آوردن پسرم تو خونه چشم روی هم نذاشتم و فقط نفاشو چک میکردم حتی الان که بهش فکر میکنم تا دم مرگ میرم
همسر من که تو مدیریت شرایط عالی عمل می‌کرد تو اون روزا حالش درحدی بد بود که من بهش دلداری میدادم
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت دوم:
هورام تو دوره بارداری روی بستنی و موز خیلی حساس بود امکان نداشت من این دوتاشو بخورم و اون تکون نخوره
اما امروز سرناسازگاری داشت باهام
دکترم بهم گفت تا غروب صبر کن اگه حرکت کرد که هیچ اگه نه سریع برو بیمارستان ان اس تی
بعد از اینکه با دکتر صحبت کردم دوباره زنگ زدم به همسری با گریه وقتی حالمو فهمید گفت صبر کن تا غروب خودمو بهت میرسونم از کجا از سمت کرمانشاه تا قزوین من اون موقع خونه مادرشوهرم قزوین بودم
خب غروب شد و پسری هیچ حرکتی نکرد حتی باباش هم نیومد داشتم برای خودم قرآن میخوندم تا یکم آروم شم که یهویی احساس کردم (ببخشید واسه تعریف این قسمت)
همین الان باید برم دستشویی خودمو رسوندم به دستشویی هنوز لباسمو درنیاورده بودم که (اگه بخوام تعریف کنم مثل خونریزی بعد از زایمان همونقدر شدید بود) تا پایین پام خون ریخت از شدت ترس همونجا نشستم دست خودم نبود نمیتونستم اصلا تکون بخورم

پسری رو دارم میخوابونم نمیتونم تند تند بنویسم
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت پنجم:
من سه روز بیمارستان بستری شدم تک و تنها چون بقیه مراسم پدربزرگم و آبروشون به منو بچم ترجیح میدادن تو این سه روز همسرم توماشین جلو در بیمارستان می‌خوابید تا اگه نیار شد باشه و من حالم از بی مهری دور و بریام (مامانم آبجیم مادرشوهرم و خواهرشوهرم) بد بود زنگ میزدن ولی من نیاز داشتم کنارم باشن بعدا فهمیدم نباید از هیچ کس هیچ توقعی داشت اینو زندگی بهم تو چند مرحله نشون داد
من اوضاعم خوب شد ولی حرکات بچه کلا کمتر شده بود و همه میگفتن طبیعیه بزرگ شده جاش کوچیک شده ...
ولی تا دلتون بخواد پسرم سکسکه می‌کرد( به بقیه از جمله مامانم و مادرشوهرم که میگفتم اینجوری بودن که تو خیلی حساسی ما اصلا سر بچه هامون نفهمیدیم سکسکه چیه دکترم میگفت احتمالا نمیتونی فرق بین حرکت و سکسکه رو تشخیص بدی )
و تمام اون ایام من مطمئن بودم که این بچه سکسکه میکنه و بقیه بهم اعتماد نکردن و فقط یه کلمه میگفتن تو خیلی حساسی خدایی شما متوجه سکسکه بچه هاتون و فرقش باحرکاتش نمیشدید ؟؟
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان ‌‌‌ایلیا مامان ‌‌‌ایلیا ۲ سالگی
روی صحبتم بیشتر با ماماناییه که تازه مادر شدن، مادرایی که مثل اون روزهای خودم حس می‌کنن توی یک باتلاق گیر افتادن و قرار نیست هیچ وقت از توش دربیان و هیچ کسی نه درکشون می‌کنه نه می‌تونه کمکی بهشون بکنه، مامانایی که با وجود این که جوری عاشق نوزادشونن که تا قبل از اون عاشق کس دیگه‌ای نبودن ولی خسته‌ن و بی‌نهایت احساس تنهایی می‌کنن، می‌خوام بگم خیلی از ماها این شرایط رو تجربه کردیم، حالا بعضی‌ها کمتر بعضی‌ها بیشتر، من خودم تا سه ماه اول فقططططط نشسته بودم داشتم بچه شیر میدادم چون شیرم کم بود و دائم زیر سینه بود پسرم و واقعا حتی حموم رفتن هم برام سخت بود چه برسه به کارای خونه و آشپزی، این در شرایطی بود که بارداریم هم برنامه ریزی شده نبود و درست تو شرایطی که من درگیر دفاع ارشدم و مقاله و شروع دکترا و این مسائل بودم پیش اومد، با این که هیچ وقت ناشکری نکردم بابتش ولی خییییلی خییییلی سخت گذشت، فکر می‌کردم دنیا دیگه برام تموم شده و همه اهداف و آرزوهامو باید ببوسم بذارم کنار، ولی اگر بخوام منصف باشم هر چی جلوتر رفت بیشتر تونستم به روتین زندگی خودم قبل از به دنیا اومدن بچه نزدیک شم،
ادامه تو کامنت