پارت پنجم:
من سه روز بیمارستان بستری شدم تک و تنها چون بقیه مراسم پدربزرگم و آبروشون به منو بچم ترجیح میدادن تو این سه روز همسرم توماشین جلو در بیمارستان می‌خوابید تا اگه نیار شد باشه و من حالم از بی مهری دور و بریام (مامانم آبجیم مادرشوهرم و خواهرشوهرم) بد بود زنگ میزدن ولی من نیاز داشتم کنارم باشن بعدا فهمیدم نباید از هیچ کس هیچ توقعی داشت اینو زندگی بهم تو چند مرحله نشون داد
من اوضاعم خوب شد ولی حرکات بچه کلا کمتر شده بود و همه میگفتن طبیعیه بزرگ شده جاش کوچیک شده ...
ولی تا دلتون بخواد پسرم سکسکه می‌کرد( به بقیه از جمله مامانم و مادرشوهرم که میگفتم اینجوری بودن که تو خیلی حساسی ما اصلا سر بچه هامون نفهمیدیم سکسکه چیه دکترم میگفت احتمالا نمیتونی فرق بین حرکت و سکسکه رو تشخیص بدی )
و تمام اون ایام من مطمئن بودم که این بچه سکسکه میکنه و بقیه بهم اعتماد نکردن و فقط یه کلمه میگفتن تو خیلی حساسی خدایی شما متوجه سکسکه بچه هاتون و فرقش باحرکاتش نمیشدید ؟؟

تصویر
۱۲ پاسخ

منم کاملا متوجه سکسکه میشدم

فرق داره ، عزیزم خدا سلامتی بده بهت

دخترمنم مخصوصا ماهی آخر چنان سکسکه میکرد حس میکردم تو بغلم داره سکسکه میکنه

چرا منم متوجه ميشدم قشنگ

منم همینطور کاملا متوجه سکسکه بچم بودم و فرق سکسکه با حرکتو میفهمیدم

دخترم یکسره سکسکه می‌کرد من متوجه میشدم

من حتی هر دفعه از سکسکش فیلم میگرفتم از رو شکم معلوم میشد

فرق داره منم خوب متوجه میشدم
وقتی میخونم شرایط سختتو یاد خودم می افتم ۵ ماه هر شب درد داشتم
و متاسفانه توان راه رفتن از دست داده بودم و دکتر و سونوگرافی همسرم می اورد خونه
چون باید با ویلچر جا به جا میکردن سخت بود
اصلا نمیتونستم رو پاهام بایستم
و با خونریزی سه صبح بیمارستان رفتم
تو بازداری مادرمو که منتظر بود من بچه دار بشم خودش بزرگ کنه از دست دادم
همه ی ما یه سختی داشتیم
نمیدونی من بخاطر اینکه نمیتونستم برم دستشویی چه عذابهایی کشیدم
میفهمم حال بد داشتن تو بارداری یعنی چی
گاهی میگم حسرت بارداری که بتونم برم بیرون لذت ببرم رو دلم موند

اره منم میفهمیدم

من سر دخترم متوجه میشدم و ماهای آخر یعنی روزانه سکسکه می‌کرد و من می‌فهمیدم ولی پسرم ن اصلا حتی یبارم همچین چیزی حس نکردم
سکسکه با حرکت کامل متفاوت بود چیزی نبود که اشتباهی بگیری

تازه وقتی ک میفهمی هیشکس جز خودت نمیتونه ب دردت بخوره میفهمی زندگی چیه میفهمی هر کی سرش گرم زندگیه خودشه و تو هم بزرگ شدی و اینو متوجه نیشی چون ب نظرم هرکی ب این درک برسه ک از هیچ کس توقع نداشته باشه ،بزذگ میشه ب بلوغ میرسه ،ولی مادر شوهر من همچنان ب بلوغ نرسیده 🤣

سکسکه اش مثل تیک تیک ساعت بود
من از رو سکسکه تو ۳۷هفته فهمیدم بچه بریچ در صورتی ک سونو ۳۶هفته سفال بود
قشنگ ب شوهرم جای سرشو نشون دادم و صبحش ک رفتم سونو همونجابود
دلم تنگ شد🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان فندوق خداخواسته مامان فندوق خداخواسته هفته بیست‌وسوم بارداری
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت اول:
یه بارداری سخت با استراحت مطلق که خب خیلی قضیه اش مفصله بعدا براتون از برداریم میگم
من و همسرم  ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ پدربزرگ مشترکمون رو خیلی یهویی از دست دادیم حالم خیلی خراب بود درست ۸ ماه بود که ندیده بودمش آرزوش بود پسر منو ببینه
پدر من و پدرشوهرم تازه یکم روابطشون بهتر شده اونم بخاطر ماجرای بارداری من بود تازه داشت همچی خوب میشد
همه درگیر بودن و همسرم خونه نبود من بعد دوسال ناباروری باردار شده بودم
منی که نباید از رو تخت بلند میشدم حتی واسه آب خوردن مجبور بودم خودم به کارام برسم دوباره خونریزی دوباره کاهش حرکت دوباره انقباض طوری که هرلحظه میگفتم نکنه الان بچم دنیا بیا نکنه چیزیش بشه داشتم دق میکردم تنهایی و خوابیدن تو یه اتاق ۹ متره یهویی بیرون اومدن از کار نبود چند روزه همسرم همه و همه باعث شده بود افسرده بشم و نگرانی های بارداری پر خطر داشت از پا درم میاورد
زنگ زدم به گوشی همسری برنداشت تو شرایط شغلی همسرم خیلی طبیعیه ولی من باز نگرانش بودم
زنگ زدم مامانم و با نگرانی گفتم مامان هورام از صب اصلا تکون نخورده
وسط شلوغی های دور و برش گفت اشکال نداره بد به دلت راه نده و زنگ بزن به دکترت بعدم نتیجه اشو بهم بگو
مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
آبان ماه شیردوش برقیم دادم به کسی استفاده کنه یه ماه بعدش بهم داد،امروز شوهرم زنگ زد گفت همکارش خانومش تازه زایمان کرده اگه شیر دوش قرض میدی بهش بگم گفتم باشه عیب نداره بیان ببرن. رفتم سر کمد آوین که شیر دوش در بیارم دیدم چقدر کثیفه و شیر خشک شده توش مونده حالم خیلی بد شد. من خودم زایمان کرده بودم قبل اینکه شیر دوش بخرم از همین دوستم قرض گرفته بودم شیر دوشش بعد ۴ روز ازم گرفت داد خواهرشوهرم چون تازه زایمان کرده بود ولی من کامل تمام قطعاتش جدا کردم استریل شده تحویلش دادم دیگه شوهرم مجبور شد تواون وضع بره یه شیر دوش برقی بخره چون بچم تو دستگاه بود سخت سینه میگرفت و مجبور بودم شیر بدوشم.
ولی واقعا خب شد در آوردم از کارتونش دیدم وگرنه کثیف میخواستم بدم به همکار شوهرم چقدر زشت و بد میشد ولی خب این مابین که گشتم این پازلم پیدا کردم حالم خوب شد پارسال آوین بستری بود بیمارستان موقع نیمه شعبان بود چنتا خیر اومده بودن به بچه ها هدیه میدادن مناسب سنشون درسته برای روزای سختمون ولی خب با دیدنش یاد این افتادم که چقدر به وقتش مادرقوی بودم با وجود زایمان زودرس از پس این همه مشکل بر اومدم الان نمیدونم مثل اون موقعم یا نه ولی خب‌....
#شیرخشک
#پوشک
#فرزندپروری
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌وسوم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۲
ادامه تاپیک قبل
داستان زندگی من


تموم شد حس کردم قلبم وایستاد قفسه سینم سنگینی میکرد دوست داشتم تموم بشه چشمامو ببندم برای همیشه اونشب رو تا صب جیغ زدم خودمو زدم نمیتونم بگم چی گذشت اون مدت از دلداری های بیهوده دیگران و درک نکردنشو گرفته تا زخم زبون های بقیه که میگفتن چون روسری کوتاه سرت میکردی شکمتو بیرون میدادی گذشت بعد هرشبم به گریه زاری میگذشت گفتم تا بچه نیاد حالم خوب نمیشه بعداز سه ماه دوباره حامله شدم اما اینبار سختر بود انگار راه سختی بود ترسیده شده بود بی بی چکم مثبت شد تختو گذاشتم کنار دستشویی اصلا دیگه بلند نمیشدم بازم لکه بینی داشتم و پراز ترس از دست دادن بودم مامانم پا به پای من استرس داشتم ۱۲هفته سرکلاژ کردم ۱۵هفته یه شب بارونی درد شدید گرفتم بیمارستان دوریم رفتیم بیمارستان کاری نکردن گفتن چیزی نیس برگشتیم.بازم ادامه داشت هر لحظه شدیدتر میشد یهو حس کردم خیس شدم کلی اب ازم اومد گفتم فاطمه تو دیگه مردی تموم شدم تمام بدنم از شدت ترس میلرزید شوهرم با حالم گریه میکرد گفتم کیسه پاره شد رفتیم بیمارستان گفتن باید بری سونو ما سونو نداریم تا صبح تو ماشین موندیم سه تایی گریه کردیم که بچم طوریش نشده باشه میتونم به جرعت بگم پیر شدم تا رفتم سونو گفت بچه کاملا سالمه چیزی نیس گذشت برگشتیم دیگه ترسم بیشتر شده بود مامانم ظرف میگرفت تا بلند هم نشم دیگه شدم ۲۴هفته دوباره دردم گرفت از صبحش پهلو درد کمر درد داشتم گفتم برم بیمارستان دستکاریم میکنن رفتیم سونو گفت۳سانت دهانه رحم باز شده😭و بازم من نمیتونم حالمو توصیف کنم بچه ای که هر لحظه تکون هاش بیشتر شده بود خسش میکردم
#تاپیک بعد ادامه رو میزارم