#زایمان زود رس
پارت ۲
ادامه تاپیک قبل
داستان زندگی من


تموم شد حس کردم قلبم وایستاد قفسه سینم سنگینی میکرد دوست داشتم تموم بشه چشمامو ببندم برای همیشه اونشب رو تا صب جیغ زدم خودمو زدم نمیتونم بگم چی گذشت اون مدت از دلداری های بیهوده دیگران و درک نکردنشو گرفته تا زخم زبون های بقیه که میگفتن چون روسری کوتاه سرت میکردی شکمتو بیرون میدادی گذشت بعد هرشبم به گریه زاری میگذشت گفتم تا بچه نیاد حالم خوب نمیشه بعداز سه ماه دوباره حامله شدم اما اینبار سختر بود انگار راه سختی بود ترسیده شده بود بی بی چکم مثبت شد تختو گذاشتم کنار دستشویی اصلا دیگه بلند نمیشدم بازم لکه بینی داشتم و پراز ترس از دست دادن بودم مامانم پا به پای من استرس داشتم ۱۲هفته سرکلاژ کردم ۱۵هفته یه شب بارونی درد شدید گرفتم بیمارستان دوریم رفتیم بیمارستان کاری نکردن گفتن چیزی نیس برگشتیم.بازم ادامه داشت هر لحظه شدیدتر میشد یهو حس کردم خیس شدم کلی اب ازم اومد گفتم فاطمه تو دیگه مردی تموم شدم تمام بدنم از شدت ترس میلرزید شوهرم با حالم گریه میکرد گفتم کیسه پاره شد رفتیم بیمارستان گفتن باید بری سونو ما سونو نداریم تا صبح تو ماشین موندیم سه تایی گریه کردیم که بچم طوریش نشده باشه میتونم به جرعت بگم پیر شدم تا رفتم سونو گفت بچه کاملا سالمه چیزی نیس گذشت برگشتیم دیگه ترسم بیشتر شده بود مامانم ظرف میگرفت تا بلند هم نشم دیگه شدم ۲۴هفته دوباره دردم گرفت از صبحش پهلو درد کمر درد داشتم گفتم برم بیمارستان دستکاریم میکنن رفتیم سونو گفت۳سانت دهانه رحم باز شده😭و بازم من نمیتونم حالمو توصیف کنم بچه ای که هر لحظه تکون هاش بیشتر شده بود خسش میکردم
#تاپیک بعد ادامه رو میزارم

۳ پاسخ

وای چی کشیدی...😞

حالتو درک میکنم منم تقریبا همین وضعیت رو داشتم

ای واااایییییییی 😢😢😢😢

سوال های مرتبط

مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۳
ادامه پارت قبلی
داستان زندگی من


منی که برای لحظه به لحظه بند بند وجودش که تو بدن من شک میگرفت استرس کشیده بودم غصه میخوردم رو تخت سونو خشک شده بودم بچم انگار حس کرده بود که مامانش دیگه بدنش حس نداره انگار صدای دکتر رو نمیشنیدم داشت با درد هام اضافه میشد دیگه از شوک در اومده بودم تو دلم گفتم اگر قراره بچه طوریش بشه نباشه دیگه منم نیستم یا با هم میمیریم یا سالم بیرون میایم رفتیم دوباره به اون بیمارستان لعنتی چشمم که به درش خورد تموم اون لحظه های که جیغ زدم التماس خدارو کردم که بچمو نگیره جلو چشمم اومد گلو خشک شده بود دست پام به شدت یخ بود چشمام سیاهی میرفت رفتیم اوراژنس سونو رو که دید گفت باید معاینه کنیم چون سرکلاژی اگر فشار رو رحم باشه پاره میشه رحم گفت یک لحظه اجازه میدید مامانمم همراهم بود به بهانه ای فرستادمش بیرون گفتم اجازه نمیدم معاینه کنید صداشو برد بالا خانوم پس چرا اومدید اینجا مگه من مسخره شمام بغض داشت خفم میکرد اون نمیدونس که جیگرم داره پاره میشه از درموندگی فقط حرف میزد گفتم نمیزارم گفت پس باید امضا کنی که اگر رحمت پاره شد مردی ما مقصر نیستیم اون لحظه نمیدونستم دارم نامه مرگ خودمو امضا میکنم یا مرگ بچمو فقط میدونستم که دوتا انتخاب بود یا دوتامون قرار بود بمیریم یا هیچ کدوم دستم میلرزید اما امضا مردم نه با تردید با دل جون امضا کردم #ادامه پارت بعدی#
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۱
داستان زندگی من

من ۷سال باردار نشد بعد از هزارتا دکتر دوا درمون که نتیجه نداد بیخیال دکتر شدم گفتم اصلا دیگه حرف بچه نزنید من بچه نمیخوام اگر حرفشو بزنید طلاقمو میگیرم بعد از دوماه طبیعی به طور باور نکردنی باردار شدم😍انگار واسم یه معجزه منی که از شوهرمو زندگیده زده خسته شده بودم دوباره مهرش به دلم نشست انگار حس مادری مهر همسرمو به دلم انداخت دیگه با نا امیدی شب سرمو به بالشت نمیزاشتم با شوق غذا میپختم به زندگیم میرسیدم زندگیم گرم شده بود ۸هفته رفتم سونو همه چی خوب بود اما لکه بینی داشتم دکتر گفت الان میری خونه کلا تا اخر استراحت باید باشی ناراحت نشدم گفتم هدیه خداست مهم اینه که مادر میشم تموم میشه شب روزم شدم بود رو تخت دراز کشیدن به در دیوار نگاه کردن اما امید داشتم همش لکه بینی کمر درد رو گذروندم شدم ۲۲هفته یهو دردم گرفت هی شدید شد از ترس استرس میلرزیدم رفتیم بیمارستان گفتن بچه اومده لگن # ادامه تاپیک بعدی#
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
زایمان زود رس
پارت ۷
ادامه پارت قبلی


بچم شروع کرده بود به تکون خوردن انگار بچمم ترسیده بود تماشاگر بود که ببینه قراره بمونه هنوز یا بره 🥹 همین که تکونش رو فهمیدم لبخند اومد رو لبم خوشحال شدم از بودنش از اینکه یه شب تا مرگ رفتم باورم نمیشد که تو چند ساعت اینهمه اتفاق افتاده مامانم برام یه ابمیوه باز کرد گفت بخور دلت حال بیاد دیگه انگار خیالم راحت شده بود در حین خوردن خابمو برای مامانم تعریف کردم گفتم مامان من این خابو دیدم تو چیزی گفتی یهو دیدم شروع کرد به بلند گریه کردن گفت یک لحظه ایست قلبی کردی و من مردم از ته دلم جیغ زدم حضرت فاطمه زهرا رو قسم دادم التماسشون کردم که خدایا بچمو بخشش الان با یاداوریش اشکام میریزه ذیگه در حال گریه بودیم خانوم دکتر اومد گفت حالت خوبه سری تکون دادم گفت ما خودمون هنوز باورمون نمیشه که چیشده اما به معجزع اعتقاد پیدا کردم دیگه تکون نخور از جات فقط دراز بکش تا زایمانت که دردت نگیره با این حرفش یهو مامانم گفتم مگه بچم تا الان راه میرفته میتونم بگم من سخترین حاملگی دنیارو داشتم دیگه گفت میتونید بریم اومدیم بیرون دیدیم بابامو شوهرم بیرونن به شدت بهم ریخته ژولیده شدن بابام تا منو دیدم اومد بغلم کردم دیدم سرشو رو شونه گذاشته گریه میکنه😭 دیگه اومدیم تو ماشین دیگه بهتر بودم اما بازم درد کمی داشتم تا ۳٠ هفته
ادامه پارت بعدی
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۶
ادامه داستان قبلی
مامانای قشنگم بعداز تموم شدن قصه زندگیم جواب تاپیک هارو میدم😘



همین که دست به شکمم زدم خیالم راحت شد که شکمم بزرگه بچم هست اما یهو ته دلم خالی شد نکنه بچم طوریش شده باشه تخت و اتاق عوض شده بود مامانمم نبود یه خانوم کنارم بود صدام در نمیود انگار حرفی به ذهنم نمیومد دراقع میترسیدم سوالی بپرسم یهو چیشده بود که نه دردی داشتم نه هیچی حتی نمیدونستم چند ساعته که بیهوشم یهو همه اتفاق های قبل کم کم یاد اومد بلند شدم با استرس گفتم چیشده مامانم کجاس بچم چیشده کم کم صدام بالا میرفت با گریه گفتم بچم چیشده برداشتید چرا من نمردم😭چرا شکمم بزرگه پسرم چیشد یهو خانومه بغلم گرفت یه خانوم مهربون گفت اروم باش گل پسرت سالم تو شکمته بشین تا بگم چیشدی تو از درد زیاد بیهوش شدی ما فکر کردیم رحم پاره شده سریع اوردیمت اتاق عمل اماده زیمان کردیم ضربان قلبت پایین بوده ما الویت مادره واسمون هر لحظه اوضاع داشته وخیم میشده چون داشتیم هم مادر هم بچه رو از دست میدادیم داشتم اماده سزارین میشدیم همین که معاینه کردیدم دیدیم هیچ فشاری رو دهانه رحم نیس زربان قلب داره منظم میشه انقباض ها کم شده اوضاع مادر داره نرمال میشه بچه رو سونو کردیم دیدم کامل سالمه دهانه رحم کامل بسته شده دوتا دکتر دیگه هم اومدن اتاق عمل همه تو تعجب بودن که چیشد لحظه اخر فقط گفت میتونم بگم واست معجزه شد ما همه دلمون به حالت سوخت اما چاره ای نداشتیم اینو گفت رفت بیرون مامانم اومد تو حس کردم تو همین چند ساعت پیر تر شده به ریخته بود چادرش رو میکشید اومد گفت خوبی دختر بابا بیرونه فقط التماس خدارو میکنه امام هارو صدا میزنه انگار یادم اومد که باید گریه کنم انگار تازه فهمیدم چیشده
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۸
ادامه داستان قبلی

دیگه ۳٠هفته سیسمونی مو اوردن دیگه من رو تخت شیب دار بودم چند هفته بود که اصلا بلند نشده بودم حتی رو تخت حموم میکردم سرمو رو تخت میشستیم دیگه خیلی دلم میخواست بعداز چند هفته از تخت بیام پایین بلند شدم اصلا یه حسی داشتم انگار صد کیلو وزنم رو بود بعداز چند هفته دراز کشیدن بلند شدم یه راهی تو خونه زیر بغلم رو گرفتن راه رفتم تا ۳۵هفته همین روال بود دیگه انقدر امپول زده بودم جای سالم تو بدنم نبود کل بندم کوفته بود سزکلاژم رو ۳۵هفته باز کردن میتونم بگم بدترن درد رو داشت باز کردنش ۳۶هفته هم سزارین شدم نچرخیده بود بچه داشت سرپا دنیا میومد یه چند روزی هم دستگاه رفت و خداروشکر تموم شد برگشتیم میدونید چرا اینارو تعریف کردم فقط خاستم بگم قدر سلامتیتون قدر داشته هاتون رو بدونید من ارزوم بود مثل بقیه ها یه مهمونی ساده برم لباسای قشنگ باداری بپوشم سیسمونی پسرمو خودم برم با شوق انتخاب کنم بخرم اما نشد بازم میگم خداروشکر به خیر گذشت پسرمو بغل گرفتم فقط یه چیزی بگم هر حسی به کائنات بدی همون میشه من قبل اینکه بچه دار بشم همش میگفتم خدایا به من یه بچه بچه راضیم تا اخر دراز بکشم دقیقا همونم شد همیشه از خدا خوب بخداید زیاد بخاید به هرچی فکر کنید همون م
مامان حامی مامان حامی ۲ سالگی
اولش که فهمیدم برای بار دوم حامله ام فقط گریه کردم گفتم خدایا برای چی دادی اخه و خیلی چیزای دیگه
یعنی هرکاری کردم که بیفته و کلی داروهای ممنوعه خوردم و بعدش بخاطر کیست مویی که داشتم به هیچ قرصی نه نگفتم گذشت تا اینکه سه ماهه شدم دیدم نه این بچه نمیفته و به شوهرم گفتم حاملم و رفتیم دکتر و چون میترسیدم بخاطر قرصایی که خوردم بچه ناقص بشه رفتم آزمایش سلفری البته اینم بگم چون بچه اولمو نذر کرده بودم دختر بشه و گوشواره هامو فرستادم کربلا اینبار هم گفتم خدایا وقتی جواب آزمایش اومد و سالم شد و اینبار همونی شد که شوهرم میخواد انگشترمو از انگشتم درمیارم و میفرستم کربلا وقتی جواب اومد و رفتیم شوهرم میگفت پسره پسره؟ من فقط پرسیدم سالمه و اونم گفت سالمه ولی جنسیت ۹۹ درصده و تا ۱۸ هفته اصلا نمیشه صد در صد گفت و منم همونجا انگشترمو دراوردم و نصف کردم
اینجوری شد بچه ای که خدا زوری داد بهم و قدر ندونستم رو با نذر سالم گرفتم
الان بابام رسید انگشترمو آورده و نمیدونم چرا بغضی شدم
اینو همیشه نگه میدارم تا حامی بزرگ شد بگم تو هدیه سالم امامی به من وقتی که نخواستمت اون حتی از تو در برابر من هم محافظت کرد🥹
ببخشید طولانی شد❤️
مامان فندق مامان فندق ۱۶ ماهگی
سلام خانما یه سوال داشتم
خودم واقعا موندم چطور برخورد کنم خانمای با سیاست جواب بدن
من و مادرشوهر و ۲ تا خواهر شوهرام تو یه ساختمونیم
۲ هفته پیش من فشار کاریم خیلی زیاد بود جوری که دو سه شب نخوابیدم بعد زد پریود شدم پسرمم تو پروسه دندون درآوردن آسیا هست کلا خیلی خیلی خسته بودم زد پسرم از دختر خواهر شوهرمم مریضی گرفت بعد من چون پریود میشم سیستم ایمنیم خیلی میاد پایین منم مریض شدم. روز اول پریود با کلی درد پسرم نان‌استاپ گریه میکرد خودمم داشتم میردم نمیتونستم آرومش کنم و آخرم خودم نشستم پیشش گریه کردم مادرشوهرم صدای پسرمو شنید اومد خونمون در بالکنمون باز بود خودش اومد گفت چی شده فلان پسرمو بغل گرفت دلداریش اینجوری بود که چه وضعشه، مام بچه بزرگ کردیم اینجوری نمیکنن منم گفتم بابا مریص شدم پسرمم اینجوری حالم خیلی بده البته اینارو با گریه میگفتم البته اون اومد داخل من از جام بلند نشدم بچه رو برداشت و رفت یه ساعت لینا نگه داشت منم یکم بهتر شدم پاشدم برا پسرم تو شیشه سوپ درست کنم . دوباره اومد پسرمو بده همون لحظه شیشه از دستم افتاد و شکست من هوهولکی رفتم تا پسرمو بگیرم بعد میگه چی شده مگه چرا اینجوری میکنی منم باز گفتم مریضیم شوهرمم خونشون جوشکاری کرده بود تا صبح چشاش میسوخت و ازش اشک میومد گفتم شوهرمم تا صبح نخوابیده نه گذاشت نه برداشت
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
خب بلاخره من وقت کردم بیام تجربمو از سزارین دومم بگم
بلاخره هر چیزی سختی خودش داره نمیگم سخت نبود ولی راحتم نبود گفته بودم سر پسرم من بخاطر فشار بالا توی هفته ۳۹ سزارین اورژانسی شدم الان هم سر دخترم بخاطر فشارم سزارین شدم چون دکترم بهم ۱۶ ام وقت داده بود من ۱۱ ام سزارین شدم چون فشارم بالا بود قزیه از اینجایی شروع شد ک صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس سنگینی داشتم سردرد و سرگیجه ولی خیلی جدی نگرفتم و ب کارای خونه رسیدم شبم مهمون داشتیم چون خونه مادرم بودم مادرم زحمت شام و اینا کشیده بود شلوغ بود و من همچنان سردرد و سرگیجه داشتم با دستگاه فشار فشارم گرفتم ده بود بعد ب آقام گفتم گفت بریم بیمارستان ببینیم چ میگه خلاصه ساعت یک شب بود رفتیم اونجا فشارم گرفت رفته بود رو ۱۳ بهم گفت حتما برو زایشگاه نوار قلب اینا بگیر ک برا بچه خطر نداشته باشه 🥲
من یکم ترس برم داشته بود با آقام اومدیم خونه گفتم یکم میشینیم ی چیزی میخورم شاید بهتر بشم دو ساعتی نشستم ولی بازم چیزی نشد راه افتادیم رفتیم زایشگاه اونجا گفتم فشارم بالا چون نامه عمل و سنو برنداشتم بهم گفت باید بیاری و مجبور شدم بیام خونه دوباره نرفتم گفتم بزارم فردا میرم
فرداش تاپیک بدی میزارم
👇👇👇👇👇👇👇
مامان لیام❤️و تودلی مامان لیام❤️و تودلی هفته بیست‌وسوم بارداری
از 10مهر متوجه شدم باردارم شاد شدم ،چون می دونستم با بچه کوچیک تو شهر غریب سخته اما می خواستمش😭چند روز گذشت رفتم دکتر گفت نزدیک پریودیت تشکیل شده کوچیکه اما قلبش میزنه به خونوادم گفتیم سه روز بعد لکه بینی شروع شد،دکتر گفت استراحت مطلق اما نگفت تو شهر غریب تک و تنها چه طوری استراحت مطلق دلم می خواست پیش خونوادم باشم یا حداقل پیش خونواده شوهرم ،یا حداقل یه عزیزی باشه که یه لیوان اب بده دستم. 😭دوست داشتم خواهر شوهر که همه می گن بده باشه یا مادر شوهر مادر یا خواهر خودم هیچ نمی خواست کاری کنن همین که از دلشوره هام براشون بگم اما تک و تنها بودم تا ده روز شد رفتم دکتر سونو انجام دادم گفت قلب کوچلوت نمیزنه مثل چینی خورد شدم گفتم حتما دستگاهش خوب نیست با التماس از جایی دیگه نوبت گرفتم که دوباره سونو بشم اون نابودم کرد گفت بچه ات چهار روزه رشد نکرده و ضربان نداره😭😭😭😭 برگشتم پیش دکتر گفت صبح بیا بستری شو دلش به حالم نسوخت ،دل هزار تیکه ام نیاومد به مامانم یا آجیم زنگ بزنم تا صبح گریه کردم غریب بی کس،تک و تنها رفتم بستری شدم با شوهری که تو بخش راهش نمی دادن تک و تنها کورتاژ شدم من این چند روز نمی دونم چه طوری دق نکردم از غریبی خودم بازم مامانم که فهمید گفت مامان خودت چه طوری گفتم مامان خودم خوبم ،اما نمی دونم این خوبم چرا جیگرم رو سوزوند مامانم بفهمه ناراحتم حالش بد میشه ۳۵ ساله هر وقت درد دارم هر وقت حالم بده به همه می گم خوبم اما نمی دونم به کی بگم دارم میمیرم از درد💔💔😭
مامان آوین خانوم🥹❤️ مامان آوین خانوم🥹❤️ ۱ سالگی
وای وسط اینهمه کار یهو یاد روزی افتادم ک فهمیدم باردارم 🙂 اخرای اردیبهشت بود....
بعد پریودیم خونریزی تموم نمیشد 13 روز بود تموم نمیشد رفتم نوبت سونو گرفتم گفتم شاید کیسته اینجوری شدم، شب هم نوبت سونو داشتم هم دکتر زنان هرچی منتظر موندم از مطب دکتر سونو بهم زنگ نزدن رفتم دکتر زنان گفت باید آزمایش بارداری بدی من کلی خندیدم بهش گفتم من پریودم آخه چ آزمایشی گفت تو حالا آزمایش بده، به شوهرم نگفتم، گفتم یه آزمایش نوشته فردا باید انجام بدم ساعت 3 قرار بود جوابش بیاد ناهارم نخوردم رفتم نشستم تو آزمایشگاه هیچکی نبود بعد از کلی انتظار خانومه ک اونجا بود اومد گفت شما عدد بتات خیلی بالاست باید دوباره آزمایشت رو چک کنیم باید صبر کنی گفتم یعنی چی بتا بالاست گفت مگه نمیدونستی بارداری؟!!!! گفتم چیییییی؟؟؟؟!! گفت بارداری 🙂من سه سال اقدام بودم و کلا بی خیال شده بودم، شووووکهههههه شدممممممم دست و پاهام داشت میلرزید از شوک خانومه رفت من نشستم گریه کردم کلی از شدت استرس و شوک 😬😢 شوهرمم همون موقع اومده بود دم در دنبالم نرفتم بیرون گفتم تا ببینمش اشکم در نیاد میفهمه گفتم صبر کن جواب آماده نیست، خلاصه ک جواب آماده شد فوری رفتم نشون دکتر بدم شوهرمو فرستادم خونه ک ناهار بخوره دکتر دید جوابو سونو کرد صدای قلبش رو شنیدم و زدم زیر گریه با بهت و حیرت و ذوق و خلاصه همه چی اومدم خونه شوهرم داشت ناهار می‌خورد یه نفس عمیق کشیدم سونو رو نشونش دادم گفتم اینم بچت 😂 اون هنگگگگگ کرده بود قاشق رو انداخت با شوک میگفت چ جوری آخه؟ مگه پریود نبودی؟؟!! 😂 بغلم کرد کلی گریه کرد تا چند روز همش میگفت باورم نمیشه 😂وای ک چ روزایی بود