اولش که فهمیدم برای بار دوم حامله ام فقط گریه کردم گفتم خدایا برای چی دادی اخه و خیلی چیزای دیگه
یعنی هرکاری کردم که بیفته و کلی داروهای ممنوعه خوردم و بعدش بخاطر کیست مویی که داشتم به هیچ قرصی نه نگفتم گذشت تا اینکه سه ماهه شدم دیدم نه این بچه نمیفته و به شوهرم گفتم حاملم و رفتیم دکتر و چون میترسیدم بخاطر قرصایی که خوردم بچه ناقص بشه رفتم آزمایش سلفری البته اینم بگم چون بچه اولمو نذر کرده بودم دختر بشه و گوشواره هامو فرستادم کربلا اینبار هم گفتم خدایا وقتی جواب آزمایش اومد و سالم شد و اینبار همونی شد که شوهرم میخواد انگشترمو از انگشتم درمیارم و میفرستم کربلا وقتی جواب اومد و رفتیم شوهرم میگفت پسره پسره؟ من فقط پرسیدم سالمه و اونم گفت سالمه ولی جنسیت ۹۹ درصده و تا ۱۸ هفته اصلا نمیشه صد در صد گفت و منم همونجا انگشترمو دراوردم و نصف کردم
اینجوری شد بچه ای که خدا زوری داد بهم و قدر ندونستم رو با نذر سالم گرفتم
الان بابام رسید انگشترمو آورده و نمیدونم چرا بغضی شدم
اینو همیشه نگه میدارم تا حامی بزرگ شد بگم تو هدیه سالم امامی به من وقتی که نخواستمت اون حتی از تو در برابر من هم محافظت کرد🥹
ببخشید طولانی شد❤️

تصویر
۲۷ پاسخ

ولی یه چیزی هم بگم، هیچوقت بهش نگو ناخواسته بودی و اینجوری شد، روحیشون آسیب میبینه و دیگه خوب نمیشه و این حس نخواسته شدن همیشه باهاش می مونه، و حتی کوچکترین حرکت به اون بچتون باعث دیدن تفاوت تو شما میشه که دوسش ندارین

مبارک باشه پا قدمش پر خیر و برکت عزیزم

افرین عزیزم ب این اعتقاد

عزیزم قدمش پر خیر امام حسین ضامن سلامتیش🥺

اشکم درومد با نوشته هاتون🥲😭خدا بچه هاتو برات حفظ کنه 🌱 آفرین به این اعتقاد.امام حسین پشت و پناهتون باشه
برای منم دعا کن فرزندان سالم دختر و پسر خدا بهم بده🥲🌱

عزیییز دلم خدا دیده توانایی نگهداریشو‌ دارین بهتون داده، و گرنه این همه خانومایی که آرزوی بچه دارن، این همه رعایت می کنن باز نمیشه خدا براتون حفظشون کنه

عزیزم توم مث من منم ناخواسته باردارشدم ولی بااین تفاوت که گریه کردم ولی دارو اینا نخوردم ولی شربت زعفران تو دسته بازار خیلی خوردم عاشورا فهمیدم باردارم دوتا دختر دارم اما این هدیه خداست نگه اش داشتم الآنم الان نتونستم کنار بیام حوصله زور زدن ندارم اصلا فکر زایمان وبزرگ‌ کردنش دیوونه ام می‌کنه هر دو بچه هم دوسال فاصله سنی دارن کوچیکه دوساله اس

ینی انگشترتو دوباره پس اورده ؟؟

ای جانم خدا حفظش کنه عزیز

مادرمنم گوشواره هاشو نذرمشهد کرده برادخترم چون ۳۳هفته بدنیااومد ولی قسمت نشده بریم

برنج برا چیه

خدا توتاشونم حفظش کنه عزیزم منم نذر دارم گوشواره برا مشهد پسرم ۶ سالشه قسمت نشده بریم

ای جان دلم امام حسین پشت و پناه کوچولوت باشه جیگر کارخوبی کردی

قبول باشه ایشالا قدمش پر خیر و برکت

چه خوب قبول باشه نذرت

الان دوتا بچه داری.
خدا حفظش کنه

خداروشکر ک سالمه خدا حفظش کنه و صحیح وسلامت بگیری بغلت

عزیزم شما پارس اباد خونت؟ قرص خورده بودی خونریزی داشتی تنهاهم بودی؟؟شمابودی یا یکی دیگه بود؟!

مبارکه

حکمت خدارو شکر
خدا حفظش کنه برات عزیزم

ان شا الله به حق امام حسین خدا نور ایمان تو دلتون روشن نگه داره

عزیزم من یکم متوجه نشدم بچه اولتو نذر کردی دختر بشه نشد؟؟بعد حالام دختر نشد؟

حتماً حکمتی بوده
خدا برات حفظش کنه انشالا

خداروشکر 🌸

انگشترت نذر نبود چرا برگشت دوباره؟

جالب بود

اینم هدیه هاشون🥹

تصویر

سوال های مرتبط

مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
۱۸سال بچه دار نمیشدم
دوستمم پنج شیش سالی بود بچه دار نمیشد
خیلی اتفاقی چند سال پیش رفتیم کربلا تو اربعین
از حال و هواش که هرچییی بگم کم گفتم
با اینکه قبلش خیلی تو این فضاها نبودم
اونجا که میری حتی اگه دلتم بخاد به مشکلاتت فکر کنی نمیتونی
یه چیز عجیبی بود که نمیشه و نیست مثلش رو کره زمین انگاراون ده روز تمام دغدغده هات خنده دار میان بنظرت.
بعد که برگشتیم
گفتیم سال بعد هم بیاین باهم بریم
سال بعد دوستم باردار شد
دوماهش بود که منم باردار شدم
به کربلا نرسیدیم
امام حسین چیز عجیبیه تا تری داخل حرم متوجه نمیشی.
حالا خیلیا میگن چزا بچمونو سیاه پوش کنیم
سیاه پوش کردن بچه کوچکترین چیز در برابر دریای بخشش اون عزیزه برای من به شخصه
معجزه برای من رخ داد
حالا حتی یه روضه ی یک دقیقه ای یه تیزر کوچیک تو تیوی میبینم نمیشه اشکام سرازیر نشه
حتی یبار بخاطر رفلاکس و استفراغهای پی در پی دخترم داشتم به خدا کعر میگفتم
خواستم بگم امام خسین دستت درد نکنه عجب بچه ای بهم دادی
نتونستم خجالت کشیدم
گفتم خودت دادی خودتم درمونش کن.
اینم بخاطر ارادتم بهش گفتم تاپیک بزارم شاید یه صدم حس و حال و هوای اونحارو بتونم منتقل کرده باشم❤❤❤
رفلاکس
پوشک
الرژی
شیرخشک
فرزند پروری.
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۲
ادامه تاپیک قبل
داستان زندگی من


تموم شد حس کردم قلبم وایستاد قفسه سینم سنگینی میکرد دوست داشتم تموم بشه چشمامو ببندم برای همیشه اونشب رو تا صب جیغ زدم خودمو زدم نمیتونم بگم چی گذشت اون مدت از دلداری های بیهوده دیگران و درک نکردنشو گرفته تا زخم زبون های بقیه که میگفتن چون روسری کوتاه سرت میکردی شکمتو بیرون میدادی گذشت بعد هرشبم به گریه زاری میگذشت گفتم تا بچه نیاد حالم خوب نمیشه بعداز سه ماه دوباره حامله شدم اما اینبار سختر بود انگار راه سختی بود ترسیده شده بود بی بی چکم مثبت شد تختو گذاشتم کنار دستشویی اصلا دیگه بلند نمیشدم بازم لکه بینی داشتم و پراز ترس از دست دادن بودم مامانم پا به پای من استرس داشتم ۱۲هفته سرکلاژ کردم ۱۵هفته یه شب بارونی درد شدید گرفتم بیمارستان دوریم رفتیم بیمارستان کاری نکردن گفتن چیزی نیس برگشتیم.بازم ادامه داشت هر لحظه شدیدتر میشد یهو حس کردم خیس شدم کلی اب ازم اومد گفتم فاطمه تو دیگه مردی تموم شدم تمام بدنم از شدت ترس میلرزید شوهرم با حالم گریه میکرد گفتم کیسه پاره شد رفتیم بیمارستان گفتن باید بری سونو ما سونو نداریم تا صبح تو ماشین موندیم سه تایی گریه کردیم که بچم طوریش نشده باشه میتونم به جرعت بگم پیر شدم تا رفتم سونو گفت بچه کاملا سالمه چیزی نیس گذشت برگشتیم دیگه ترسم بیشتر شده بود مامانم ظرف میگرفت تا بلند هم نشم دیگه شدم ۲۴هفته دوباره دردم گرفت از صبحش پهلو درد کمر درد داشتم گفتم برم بیمارستان دستکاریم میکنن رفتیم سونو گفت۳سانت دهانه رحم باز شده😭و بازم من نمیتونم حالمو توصیف کنم بچه ای که هر لحظه تکون هاش بیشتر شده بود خسش میکردم
#تاپیک بعد ادامه رو میزارم
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان نیکی مامان نیکی ۱ سالگی
بلاخره ۱۷ ماه استرس و دکتر و اکو و غم و غصه تموم شد .چه شب هایی که تا صبح سرچ کردم هی تو گوگل زدم آیا سوراخ قلب بدون عمل بسته میشه ؟آره میشه اما واسه ما نشد ...هی نذر و نیاز کردم این ۱۷ ماهی که دارو دادم هربار که قرصش رو به چهار قسمت تقسیم کردم قلبم هزار تکه شد اشکم رو با پشت دست پاک کردم و هی به خودم گفتم نه بابا جراحی نمیخواد قلب نیکی ...آخ از اون روزی که دکترش گفت دیگه نمیشه صبر کنیم بهتر زودتر جراحی بشه دقیقا یاد ردزی افتادم که یک ماهه بود و بردمش رجایی اکو گفت خانوم باید عمل باز بشه بچت آخ که بازم دنیا رو سرم خراب شد پاهام توان راه رفتن نداشت ...‌تا روزی که دخترکم رو اوردم واسه جراحی فقط لحظه ای که بچم رو از بغلم گرفتن و بردن اتاق عمل قلبم هم باهاش کندن و بردن ...رو تخت آی سی یو دیدمش مژه هاش خیس بود از بس گریه کرده بود فقط التماس کردم به پرستارش تو رو خدا نذارید دخترم گریه کنه ....خداروشکر امروز مرخص شد من همیشه شکرگزار خدا بودم از این به بعد هزار برابر بیشتر میگم خدایا شکرت واسه سلامتی دخترم

مامان لنا.مامان تیامیس.مامان صدرا خیلی دوستون دارم خیلی کمکم کردید خییییلی ❤️
مامان شاهزاده مامان شاهزاده ۱ سالگی
سلام مامانای عزیز روزتون بخیر همگی خسته نباشید دارید چون خودم حسابی خسته میشم روزا😅😅این ی نمونه ریخته پاشش 🤕🤕
نمیدونم حساس شدم یا چی پسرم بردم فوق تخصص ارتوپد بدون مشورت با کسی که بخواد توی دلم خالی کنه فقط با همسرم صحبت کردم گفتم احساس میکنم این جوجه کوچولو ی زره پاهاش رو ب داخل میزاره گفت نه اشتباه میکنی چند روز بعدش گفتم نه خیلی دقت کردم مایل ب داخل میزاره 😅😅به هر حال متقاعدش کردم نوبت آنلاین گرفتم بردمش دکتر هم تایید کرد که اره پای پرانتز داره ولی زیاد نیست براش آزمایش نوشت بنده خدا رو بردم آزمایش داد چقدر هم بچه م اذیت شد ولی مجبور شدم ی عکس رادیو لوژی هم داره اونم میبرم میگیرم ازش که نتیجه رو دکترش ببینه خواستم بگم اگر احیانا مشکلی حس میکنین از الان که خردسالن پیگیری کنید خیلی بهتره تا بزرگتر شن درسته زندگی سخت شده هزینه ها سرسام آور ولی ما هم در قبالشون مسؤلیت داریم
ان شاءالله همیشه سالم و سلامت باشن خداوند هیچ پدرمادری رو با اولادش آزمایش نکنه 🤲🤲😍😍
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
زایمان زود رس
پارت ۷
ادامه پارت قبلی


بچم شروع کرده بود به تکون خوردن انگار بچمم ترسیده بود تماشاگر بود که ببینه قراره بمونه هنوز یا بره 🥹 همین که تکونش رو فهمیدم لبخند اومد رو لبم خوشحال شدم از بودنش از اینکه یه شب تا مرگ رفتم باورم نمیشد که تو چند ساعت اینهمه اتفاق افتاده مامانم برام یه ابمیوه باز کرد گفت بخور دلت حال بیاد دیگه انگار خیالم راحت شده بود در حین خوردن خابمو برای مامانم تعریف کردم گفتم مامان من این خابو دیدم تو چیزی گفتی یهو دیدم شروع کرد به بلند گریه کردن گفت یک لحظه ایست قلبی کردی و من مردم از ته دلم جیغ زدم حضرت فاطمه زهرا رو قسم دادم التماسشون کردم که خدایا بچمو بخشش الان با یاداوریش اشکام میریزه ذیگه در حال گریه بودیم خانوم دکتر اومد گفت حالت خوبه سری تکون دادم گفت ما خودمون هنوز باورمون نمیشه که چیشده اما به معجزع اعتقاد پیدا کردم دیگه تکون نخور از جات فقط دراز بکش تا زایمانت که دردت نگیره با این حرفش یهو مامانم گفتم مگه بچم تا الان راه میرفته میتونم بگم من سخترین حاملگی دنیارو داشتم دیگه گفت میتونید بریم اومدیم بیرون دیدیم بابامو شوهرم بیرونن به شدت بهم ریخته ژولیده شدن بابام تا منو دیدم اومد بغلم کردم دیدم سرشو رو شونه گذاشته گریه میکنه😭 دیگه اومدیم تو ماشین دیگه بهتر بودم اما بازم درد کمی داشتم تا ۳٠ هفته
ادامه پارت بعدی
مامان آریو❤ مامان آریو❤ ۲ سالگی
وقتی فهمیدم باردارم، بعد از سلامتی‌ش از خدا خواستم خوش‌خلق و خوش‌رو باشه، خیلی دعا کردم، ذکر گفتم...
ولی نمیدونم چرا اینجوری شد🥲
یه بار نشد با گریه از خواب بیدار نشه، اصلا هنوز چشماشو باز نکرده گریه میکنه و پا میشه😢
هر چیزی میخواد با گریه و نق درخواست میکنه
پسر خیلی مهربون و احساساتیِ ولی حس می‌کنم یکم لوس و بداخلاقه
منو باباش اصلا اینجوری نیستیم، بخصوص باباش که خیلی آروم و مهربونه
اگه مریض بشه که دیگه فاجعه میشه فقط گریه میکنه و بهونه میگیره
یعنی وقتی بزرگ هم میشه همینجوریه؟؟؟؟؟
البته اینم بگم خیلی راحت میشه بخندونمش و زود سرگرم میشه ولی خب دوام نداره و دوباره برای هر درخواستی جیغ گریه و لوس‌بازی
استاد حرکات نمایشیه، چنان خودشو برای عمه‌ش و خاله‌ش لوس میکنه که پیش خودت میگی اینارو از کجا یاد گرفته😐 تا حدی که دکترش گفت اگه کلاس برگزار کرد توی کلاس‌هاش شرکت میکنه😂😂
دکترش گفت خیلی به اداهاش توجه نکنیم و موقع گریه فقط بغلش کنیم و بهش نگاه نکنیم
مامان گودزیلای ۶ساله مامان گودزیلای ۶ساله ۵ سالگی
چند وقت پیش دختر سه ماهه ام سرفه میکرد😮‍💨 چندتا دکتر بردم، گفتن ریه بچه عفونت کرده کلی دارو دادن ولی سرفه هاش قطع نشد،درآخر میخواستن بستریش کنن. من خیلی ناراحت بودم😔 که یکی از دوستام یه دکتر تو همدان بهم معرفی کرد و گفت خیلی تشخیصش درسته و زیاد دارو نمیده. فردای اون روز رفتم مطب دکتر، وقتی وارد شدم حس کردم وارد یک مهدکودک شدم فضای بسیار آروم و بچه گانه🏌‍♂🧸 🎨همینطور که داشتم به در و دیوار نگاه میکردم یه برگه توجهم رو جلب کرد، بالای جایگاه منشی نوشته بود هزینه طبابت دکتر اجباری نیست😳 بودند کسایی که بعد از طبابت دکتر وقتی از اتاق بیرون میومدن هیچ پولی پرداخت نمیکردند و منشی هم بهشون کاری نداشت. یه قسمت از مطب قفسه هایی از کتاب 📚در مورد تربیت کودکان و کتابهای کودکانه بود که بالای اون هم نوشته شده بود در صورتی که کتابی رو دوست دارید اجازه دارید همراه خودتون ببرید.وقتی این بخشش و دیدم اشک از چشمام سرازیر شد🥹وقتی نوبت ما شد و وارد اتاق دکتر شدیم یه مرد با موهای سفید و مهربون و دیدیم که با آرامش بچه رو معاینه کرد وهمینطور که با بچه بازی میکرد تشخیص داد که بچه رفلکس پنهان داره🥴یه چندتا توصیه کردکه موقع شیردادن اونا رو رعایت کنم ودرآخر شماره تلفن همراه خودش رو به ما داد و گفت اگر خوب نشد تو ایتا به من پیام بدین من هر شب پیامها رو میبینم. من اینقدر آرامش گرفته بودم که وقتی از مطب بیرون اومدم دوبار هزینه دادم😅واز همدان تا ملایر برای سلامتی دکتر دعا کردم🤲
راستی اسم این دکتر مهربون وبا تجربه دکتر محمدصادق صبا بود. الان چند روزه که بردم دکتر ودخترم الحمدلله کاملاً سلامتیش و به دست آورده😊
ببخشید خیلی طولانی شد، دلم نیومد براتون ننویسم 😉
مامان علیسان 🐣👶🏻 مامان علیسان 🐣👶🏻 ۱ سالگی
امشب خجالت و گذاشتم کنار به شوهرم گفتم بیا بریم تو فکر بچه دوم 🫠 کلا بچه با تفاوت سنی سر دوسال موافقم ینی این یکی دوسالش میشه یکی بعدی دنیا میاد یه ساله که روش فکر هم کردم ولی خوب چون روم نمیشد در مورد فکرهایی که برای آینده م داشتم حرفی بزنم هیچی نگفته بودم الان دیدم دیگه وقتشه که بگم و خوب گفتم و با جوااااب نهههههه رو به رو شدم واقعا خورد تو پرم دوست داشتم ۲۵ سالگی بچه دومم بغلم باشه ولی خوب با این شوهری که من دارم نمیشه اینقدر بدم میومد تفاوت سنی زیاد داشته باشیم با بچه هامون 😫 وقتی فک میکنم که شوهرم ۳۵ سالشه و آخر امسال ۳۶ ساله میشه حس میکنم خیلی داره پیر میشه برا بابا بودن نیاین بگین ما تازه تو این سن داریم بچه میاریم هرکی تصورات و ذهنیاتش یه جوره🥲🫠
از اونجایی که من بابامو تو سن کم از دست دادم و سنش خیلی بالا بود متنفر شدم از تفاوت سنی زیاد و اینو شوهرم درک نمیکنه 💔💔🫠🥲

کسایی که دوتا بچه دارین تفاوت بینشون دو سال و سه سال لطفا بیاین بگین راضی این سخت بوده یا نه!؟ مخصوصا اونایی که بچه اول پسر بوده آخه معمولا دخترا خیلی مسئولیت پذیرن کمک میکنن با سن کم ولی معمولا پسرا نه اینجور نیستن🙂‼️