۹ پاسخ

عزیزم این حس ناکافی بودن رو همه ما مادر ها تجربه کردیم اما اینو میدونیم که نفسمون واسه بچه هامون میره و تمام تلاشمونو براشون میکنیم

بچه هات دوقلوان؟ منم بعد ده سال با آی یوآی دخترموباردارشدم😍

ماهی تابه رو باید پرت کرد تو سرشوهری ک حواسش ب بچه نیست و میگه من خستم. مگه مادرا خسته نمیشن. بعدم کلا روغن داغ خطرناکه‌ نباید اصلابچه طرفش بره

مقصر شوهر بی عقلت بوده نه تو

باید یه دعوای اساسی با شوهرت بکنی.....یعنی چی میگه من خسته م ...تو هم غذا نور کارا خونه رو نکن بگو‌خسته حوصله نمیکشه.مامانا از بس کارا خونه زیاده لذت بچه‌داری رو نمیفهمیم

حواستو بده به بچه هات .مگه حسرتشو نداشتی ؟اتفاقم ی بار دوبار اتفاقه بعدش دیگه بی احتیاطیه. هر چند حالا همه میریزن تو سرم ک چرا اینجور میگی .سعی کن خودتو جمع کنی ک اینجور نشه دیگه

عمدی نبود ک . حواست نبود .‌ اینقدر خودخوری نکن بعد این حواست بیشتر ب بچه جمع باشه اگه هم نذاشت غذا درست کنی ب همسرت بگو من باید حواسم پیش بچه باشه ، با بچه نمیشه کاری کرد و...

سلام عزیزم آروم باش اتفاق افتاده دیکه ار این بعد بیشتر حواست رو جمع کن بعد رو پکنییک سرخ نکن رو گاز بهتره حداقل وست بچه نمیخوره بهش

منم بعضی وقتا عصبانی میشم سرش داد میکشم کلی هم برا دنيا اومدنش به خودم آمپول زدم پول خرج کردم که بمونه ولی بعدش پشیمون میشم اون که گناهی نداره من ازش زیاد توقع دارم که بفهمه همه چیو

سوال های مرتبط

مامان رقیه زهرا مامان رقیه زهرا ۲ سالگی
امشب رفته بودیم مسجد، دخترم با خانمای ذیگ بازی می‌کرد ک یه پسر بچه یکی دوساله دید رفت بهش بيسکوئيت داد،
دوست داشت باهاش بازی ولی بعد اومد کنارم نشسته شروع کردیم به نماز خوندن،
سجده آخری بودیم ک یهو جیغ دخترم رفت هوا دیدم پسر پریده بطری آب دخترم رو بگیره اینم نداد موها دخترمو کشید ،از سجده زودتر بلند شدم و دخترم رو از دستش کشیدم بیرون(وای قلبم میخاد کنده بشه تعریف میکنم) حتی وقتی بغلم بود باز اومد سمت دخترم ک نذاشتم ،همچنان درحال نماز هم بودم،
تموم ک شد دخترم ذیگ آروم بود گفتم مامان نازت کرد، همه خانما ناراحت شدن بخاطر دخترم
پسره هم با مادربزرگش بود، دوباره یهو اومد چنگ زد به گردن دخترم و صورتش ک بی هوا جیغ زدم ذیگ مادربزرگش اومد گرفت بردش
،دیگ شیر دادم دخترم تا اروم شد بعد بلند شد اب بخور
اقا یهو پسره اومد سمت موهای دخترم و محکم موهاشو کشید،وااااااااای اشکم ریخت ،دوست نداشتم چیزی به بچه بگم چون نمفهمید ،
،نمیدونستم چ کنم،با باباش تماس گرفتم بیاد پشت پرده بگیره رقیه رو،
ذیگ آروم نشد باباش برد بیرون ،نماز نخوند،
ذیگ نماز عشا خوندم رفتم بیرون شوهرم گفت اونقدر عصبی شده بودم میخاستم بیام کسی ک این بچه رو اذیت کرد بکشمش،
جرات نکردم بگم چی شده ،گفتم پسر بخاطر آب رقیه موهاشو کشید گریه کرد،
بعد مادره پسره رفت داخل مسجد و خیلی راحت پسرش رو آورد بیرون و رفت، (خانمه اصلا مذهبی نبود)
تورو خدا هرجور شده اجازه ندین بچه هاتون مو کشیدن و چنگ زدن یاد بگیرن،
من اگر کوتاهی میکردم (حتی به مادرشوهرم محکم تذکر دادم ک موهاتون رو دست رقیه نذارید ک یاد بگیره) پس میشه به بچه یاد داد ک مو نگیره،

بهش فکر می‌کنم عصبی میشم و دستام میلرزه،
مامان جوجه مامان جوجه ۱۷ ماهگی
هی ...چیکار کنم از وقتی پسرم به دنیا اومده من استرسی شدم اونم شدید شاید ۸۰ درصد مامانا همین باشن و درک کنن البته بعضیا دیدم نسبت به بچه بیخیالن دلشون بزرگ میگیرن
ولی من حس میکنم همه رو ناراحت میکنم با رفتارم دست خودم نیست خواهرشوهرم گاهی وقتا میاد خونه خیلی اصرار میکنه بچه رو ببرم میگم نه اصلا یجوری شدم رودرواسی ندارم خیلی راحت حرفم میزنم بعد گاهی با اونا میریم پارک پسرم همش میخواد راه بره اون کنارش راه میره میگه حواسم هست ولی کمی که دور میشن استرس میگیرم همش فکر میکنم اتفاق بدی میوفته اصلا حرفای اون جمع نمیتونم بشنوم دلم پیش پسرمه بلند میشم میرم سمتش خب اونا حتما بهشون بر میخوره
یه شب تو پارک دختری میدوئید خورد به پسرم سرش اومد زمین منم زار زار اشک می‌ریختم همش اون صحنه جلو چشمم بود یعنی یه طور سر من اومد که تا صبح سردرد و دست درد داشتم از بش فشار عصبی
خلاصه که حرفامو رک میزنم حس میکنم بهشون بر میخوره کاش اونا من نگران درک کنن ولی کلا اونا خانواده ای هستن بیخیال نسبت به بچه کل تعطیلات بچه هاون خونه پدربزرگاشون می‌مونن من نمیدونم چطور طاقت میارن
خدا نگهدار همه کوچولوها باشه واقعا مادر بودن سخته
مامان 🎀 باران 🎀 مامان 🎀 باران 🎀 ۱۷ ماهگی
مامانا همچین شرایطی براتون پیش اومده تا حالا ؟
من خیلی سعی میکنم جایی میریم یا تو خونمون حواسم باشه باران یه وقت ناخواسته بچه ای و اذیت نکنه حتی از الان وقتی یه چیزیو تقسیم میکنم باهاش مثلا نصف موز و میدم دستش نصفشم میگیرم دست خودم که بخورم بعضی وقتا که دستشو دراز می‌کنه ازم بگیره میگم نه این برا مامانه اون برا بارانه که بدونه نباید خوراکی بقیه رو بگیره ازشون
ولی در کل بچست دیگه الان مگه چقدر میتونه حرف گوش کن باشه یا تربیت پذیر
امروز رفتیم امامزاده تو حیاط فرش پهن بود بچه ها بازی می‌کردن یکی از بچه ها که از باران بزرگتر بود اومد یه بیسکوییت به باران داد یکیشم خودش خورد باران اومد پیش ما بیسکوییتشو خورد بعد دید اون دختر بچه با یه بچه کوچیکتر نشستن یکم اونورتر از ما نمی‌دونم چه نسبتی داشتن باهم ، از اونجایی که باران عاشق بچه هاست رفت پیششون نشست منم کاملا چشمم بهش بود یه خانومیم نشسته بود کنار بچه ها تو یه لحظه باران تصمیم گرفت بیسکوییتی که دست دختر کوچولوعه بود و بگیره یکدفعه خانومه یا یه لحنی که انگار داره با بچه ۷ ساله بی ادب صحبت میکنه شروع کرد بلندبلند گفت که نگیر نگیر نگیر اونم یکبار نه پنج شش بار همینجوری تکرار کرد بارانم پاشد اومد اینور من رفتم آوردمش دیگه نزاشتم بره سمت اونا نمی‌دونم یعنی این وسط من مقصر بودم
از اینجور مادرا خیلی حس بدی میگیرم فکر میکنن بقیه بچه ها بی ادب و کثیف و وحشین
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری شیرخشک پوشک نوزاد بچه شیشه شیر رفلاکس یکسال نوزاد بچه شیشه شیر بچه
مامان 🎀 باران 🎀 مامان 🎀 باران 🎀 ۱۷ ماهگی
امشب یه قضیه ای پیش اومد دوباره همه اتفاقایی که افتاده و رو یادم اومد و از اونموقع دارم خودخوری میکنم ، متنفرم از این اخلاقم که به شدت بهم آسیب میزنه اینکه بارها خاطرات بدو مرور میکنم بارها خودمو سرزنش میکنم بابت حماقتم بابت کوتاه اومدنم بابت اجازه دادنم به اینکه یه سری آدما کوچیکم کنن بهم بی احترامی کنن فرق بزارن بعد من مثل احمقا بخاطر همسرم بخاطر مامانم گذشت کنم و یه جوری رفتار کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفته و باز اجازه بدم که بهم بی احترامی بشه تا جایی که به خودشون اجازه بدن حتی به دخترمم بی احترامی کنن تا بالاخره من به خودم بیام و جلوشون وایستم و ارتباطمو به شدت محدود کنم ، عقل الانمو تو ۱۶ سالگیم داشتم ولی متأسفانه نذاشتن اونجور که می‌دونم درسته رفتار کنم نتیجش شد سالها توقع بیجا ، بی احترامی به خودم و خانوادم و دخترم ، فرق گذاشتن ، بهم زدن آرامش و اعصابم و خودخوری
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری شیرخشک پوشک بچه نوزاد رفلاکس یکسال نوزاد بچه شیشه شیر بچه نوزاد یکسال
مامان یزدان مامان یزدان ۲ سالگی
احساس میکنم خیلی مادر بدی ام
خیلی
خدا منو بکشه با این مادر بودنم
خیلی عصابم ضعیف شده،سره هرکار بچه ها داد میزنم
دخترم ۹ سالشه همش دعواش میکنم چرا ریختی چرا درستو نمینویسی چرا جمع نمیگنی و...
پسرم هروز ساعت ۲ ۳ میخوابه بعد ازظهرا
امروز اوردم بخوابونمش که بابام اومد پاشد از پام
بعد بابام رفت خواستم بخوابونمش که دخترم هی رفت اومد اینم اونو میبینه شیطونی میکنه نمیخوابه
به دخترم گفتم برو اتاقت بزار فک کنه خوابیدی اینم بخوابه
دخترم رفت اتاق لامپو روشن کرد اینم گفت ابجی ابجی پاشد رفت عصابم خراب شد گفتم چرا لامپو روشن کردی اینم پاشد اومد..
دوباره یکم بعد اوردم بخوابونم نمیدونم دخترم چیکار کرد بازم نخوابید منم ول کردم به دخترم گفتم بخواب یجا بزار اینم بیاد،یلحظه دراز کشیدم دیدم دخترم اومده با پسرم تو حال بدو بدو بازی میکنن دیوونه شدم یلحظه
داد زدم که چرا اومدی نموندی سرجات،دختر دوید رفت اتاق پسرمو هم داشتم داد میزدم از دستش گرفتم بلند کردم اوردم بخوابونم که افتاد به گریه،جیغ میزد بچم
فهمیدم ترسیده🥹
کلی گریه کرد ،حالا اوردم یکم ارومش‌کردم خوابید دو دقیقه بعد با حالت ترس از خواب پرید دوباره گریه کرد
بازم ارومش کردم یکم بازی کردم باهاش اروم شد الان میخوابونمش
خلاصه من نمیدونم چرا انقد بدشدم چرا انقد عصابم زود بهم میریزه
کنترل ندارم رو عصبانیتم😔💔