از 10مهر متوجه شدم باردارم شاد شدم ،چون می دونستم با بچه کوچیک تو شهر غریب سخته اما می خواستمش😭چند روز گذشت رفتم دکتر گفت نزدیک پریودیت تشکیل شده کوچیکه اما قلبش میزنه به خونوادم گفتیم سه روز بعد لکه بینی شروع شد،دکتر گفت استراحت مطلق اما نگفت تو شهر غریب تک و تنها چه طوری استراحت مطلق دلم می خواست پیش خونوادم باشم یا حداقل پیش خونواده شوهرم ،یا حداقل یه عزیزی باشه که یه لیوان اب بده دستم. 😭دوست داشتم خواهر شوهر که همه می گن بده باشه یا مادر شوهر مادر یا خواهر خودم هیچ نمی خواست کاری کنن همین که از دلشوره هام براشون بگم اما تک و تنها بودم تا ده روز شد رفتم دکتر سونو انجام دادم گفت قلب کوچلوت نمیزنه مثل چینی خورد شدم گفتم حتما دستگاهش خوب نیست با التماس از جایی دیگه نوبت گرفتم که دوباره سونو بشم اون نابودم کرد گفت بچه ات چهار روزه رشد نکرده و ضربان نداره😭😭😭😭 برگشتم پیش دکتر گفت صبح بیا بستری شو دلش به حالم نسوخت ،دل هزار تیکه ام نیاومد به مامانم یا آجیم زنگ بزنم تا صبح گریه کردم غریب بی کس،تک و تنها رفتم بستری شدم با شوهری که تو بخش راهش نمی دادن تک و تنها کورتاژ شدم من این چند روز نمی دونم چه طوری دق نکردم از غریبی خودم بازم مامانم که فهمید گفت مامان خودت چه طوری گفتم مامان خودم خوبم ،اما نمی دونم این خوبم چرا جیگرم رو سوزوند مامانم بفهمه ناراحتم حالش بد میشه ۳۵ ساله هر وقت درد دارم هر وقت حالم بده به همه می گم خوبم اما نمی دونم به کی بگم دارم میمیرم از درد💔💔😭

۲۵ پاسخ

مامان لیام مصلحت خداس همه چی خب ولی من با دو‌تا بچه با کمک پارم😭😭😭اگه فکر سلامتی خودت هستی اگه سلامت جسمت روحت اعصابت رابطه بین شوهرت میخوای سرجاش بمونه جلوگیری سفت و محکم کن من یه حسرت هایی دارم تو دلم بگم برات میشینی گریه میکنی یدونه نمیتونم دخترمو ببرم پارک باهاش اشپزی کنم خوش بگذرونم از خستگی رد دادم😭😭😭

ان شاالله همین کوچولو درب بهشت منتظرت خواهد بود

درخواست بده قشنگممم همو داشته باشیم🩷

عزیزم درخواست دادم قبول میکینی بیای سوال دارم

عزیزم ی سوال لکه بینیت چقدربود

وای عزیزم اشک تو چشمام حلقه زد خیلی ناراحت شدم برات
الهی خدا برات جبران کنه

یه چیز میگم خوب فکر کن، صلاح و مصلحتش بوده تو جنینی فوت کنه، بخدا من تمام آزمایشها سونو ها اوکی بود ولی وقتی بدنیا اومد شب شیشش متوجه مشکل قلبیش شدیم سریع بردیمش تهران ولی متاسفانه تو اتاق عمل فوت کرد هجده روز مهمان ما بود تو بارداری سه ماهگی دچار خونریزی شدم همیشه میگم کاش همونجا سقط میشد بدنیا نمیومد نمیدیدیمش ولی قسمت و سرنوشت، موضوع ماله سال 1400هست سال پیش خدا یک کوچولو سالم بهم داد الان یک سال و نیمه شه🙂

الهی عزیزم من اولی رو سقط اجباری کردم سلامتی خودم در خطر بود ۸هفته بود ولی برای من دقیقا عین بچم بود😭😭😭😭هربار یادش میفتم بغض سنگینی تو گلومه تا اینکه خدا خواسته خدا دل آرام رو بهم داد و هرچی بهم گفتن نمیتونی تا پای جان به دنیا اوردمش زندگی قسمت اولی نشد ولی قسمت دل آرام شد...اونی که باید بیاد میاد خیالت راحت دست ما نیست....ولی لحظه لحظه می‌دونم چی میگی برای بقیه یه تیکه خونه برای مادر واقعا عین غرزنده

عزیزممممم خداکمکت کنه هم واسه خودت هم کوچولوت خیلی ناراحت شدم😭😭😭😭😭😭💔

سلام منم ده روز پیش بعد دوسال دوندگی و این دکتر به اون دکتر باردار شدم اما مصلحت بود که سقط بشه
داغونم هم برا خودم هم شوهرم...😔😔😔

سقط فراموش شده زیاده. فت و فراوون. انقد سخت نگیر. منم داشتم. حالا خوبه بچه داری!

منم یک بار کولتاژ کردم قلبش تشکیل نشده بود🥲🥲🥲🥹

آخی عزیزم چقدر منی منم سال ۹۹باردار شدم رفتم قلب داشت دوباره رفتم گفتن ایست قلبی کرده منم غریبم تنهایی رفتم کورتاژ با شوهرم صبحش مامانم رسید شب تا صبح تنها بودم تو بیمارستان شوهرم رو راه نمی دادن

عزیزم پس من چی بگم ک آوردمش دنیا 5روزم دیدمش بعد با دستای خودم تنهایی خاکش کردم😔

عزیزم
منم بچه اولم دقیقا مثل شما شدم با این حال که همه فهمیدن و هیچکس نیومد. 🥺

نمیدونم چرا اومدم بنویسم ،دیدم تو حرفای منو نوشتی با این تفاوت که من همه هستن و هیچکس نیست ،هر وقت هرکی خواست تا پای جون بودم براش اما وقتی میخوام هیچ کس نیست حتی شوهرم 😭گاهی دلم میخوادزار بزنم اما وقت نمیکنم الان با پیامت اینقدر گریه کردم تا خالی شدم شاید خدا هم مارو نمیبینه ،ببخش نتونستم دلداریت بدم چون دردی ازت دوا نمیکنه پس حرف الکی نمیزنم ولی امیدوارم حالت به زودی خوب خوب بشه

میفهمم چی میگی منم تو شهر غریب زندگی میکنم ولی همه دردها رو نریز تو خودت با یکی دردو دل کن ازشون کمک بخواه این جوری خودت نابود میشی

عزیزدلم امیدوارم به زودی حال جسمی و روحیت خوب بشه برات ناراحت شدم منم غربت برام خیلی سخت می گذشت واقعا از وقتی اومدم شهرخودم بهتر شدم

آخی عزیزم
چقدر سخت بهت گذشته منم شهر غریب زندگی میکنم درکت میکنم واقعا خیلی سخته
ایشالا که زودتری هم حال روحیت و جسمیت اوکی بشه و به روال قبل برگردی

دیگ باید با خودت کنار بیایی که قسمت نبوده و....

خدا ب دلت آرامش بده عزیزم
میفهمم درکت میکنم منم کلا از همه دورم شهر غریبم
سر بارداری پسرمم دوبار بستری شدم منم مث تو کلا تک و تنها بودم خیلی بغضی میشدم وقتی میدیدم ک بقیه همراه میاد بهشون سر میزنه
ان شالله اینم خیر باشع برات غصه نخور

جدی عزیزم بی تعارف میگم

من یزدم عزیزم کاری از دستم بر میاد حتما بگو

درکت میکنم سخته چرا نمیگی کمک بخواه از دیگران دوستی پیدا کن تو تنهایی نمون

آخه عزیز دلم
خدا ان شا الله بهت توان بده

عزیزمممممم🥺میفهمم چی بهت گذشته درکت میکنم امیدوارم زودتر روبه راه بشه حالت🥺💖

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۱ سالگی
بچه ها توروخدا بیاید بگید من باید چکار کنم دخترم پنج سال خورده ایشه تازه بردم بشورمش تا نازش یکم نارنجیه دست زدم تا لاکه
اومدم کلی باهاش مهربون حرف زدم اولش ترسید گفت تو دعوام میکنی میرنیم گفتم توراستشو بگو کاریت ندارم اونجات چرا لاک خورده اولش کفت حواسم نبود لاک خورد گفت مامان تو که شلوار پات بود نمی دونم یه پرت پلاهایی گفت بهم ولی من باور کنم چون بچه ها از خودشون خیلی حرف درمیارن گفت فلان روز دخترهمسایه مون تو کوچه سوزن قفلی نمی دونم زد تو پام یا کزاشت اونجام نمی دونم خوابوندم دم در نمی دونم منم سوزن نداشتم لاک زدم نمی دونم بخدا سرم داله منفجر میشه بس ترسیدم فشار رومه نمی دونم چه خاکی توسرم بریزم
اصلا شاید دروغ میگه خودش با خودش کاری کرده نمی دونم از کجا دیده چی دیده چطور شده میترسم به همین زودی ذهنش منحرف شده باشه البته باباشم یه بیشعوریه هرچی بهش میگم بابا این دختر بزرگ شده جلویه این به من نچسپ حداقل پیشم دراز میکشی قشنگ دراز بکش نه اینکه اینطور بیفتی رو من
ولی خداشاهده هروقت کاری کردیم شب بوده اخر شب ت۶ اینا خواب بودن تو یه اتاق دیگم بودیم خیلی خودم حواسم هست رعایت میکنم ماهواره فیلم اینطوری هم نمی بینیم
میترسم خودش بدنشو کشف کرده باشه خودش بلانسبت با خودش یه کاری کنه به خودش مزه بده ول نکنه دگه
چکار کنم
مامان رستا مامان رستا ۱ سالگی
مامان آراد مامان آراد ۱۷ ماهگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری