#زایمان زود رس
پارت ۳
ادامه پارت قبلی
داستان زندگی من


منی که برای لحظه به لحظه بند بند وجودش که تو بدن من شک میگرفت استرس کشیده بودم غصه میخوردم رو تخت سونو خشک شده بودم بچم انگار حس کرده بود که مامانش دیگه بدنش حس نداره انگار صدای دکتر رو نمیشنیدم داشت با درد هام اضافه میشد دیگه از شوک در اومده بودم تو دلم گفتم اگر قراره بچه طوریش بشه نباشه دیگه منم نیستم یا با هم میمیریم یا سالم بیرون میایم رفتیم دوباره به اون بیمارستان لعنتی چشمم که به درش خورد تموم اون لحظه های که جیغ زدم التماس خدارو کردم که بچمو نگیره جلو چشمم اومد گلو خشک شده بود دست پام به شدت یخ بود چشمام سیاهی میرفت رفتیم اوراژنس سونو رو که دید گفت باید معاینه کنیم چون سرکلاژی اگر فشار رو رحم باشه پاره میشه رحم گفت یک لحظه اجازه میدید مامانمم همراهم بود به بهانه ای فرستادمش بیرون گفتم اجازه نمیدم معاینه کنید صداشو برد بالا خانوم پس چرا اومدید اینجا مگه من مسخره شمام بغض داشت خفم میکرد اون نمیدونس که جیگرم داره پاره میشه از درموندگی فقط حرف میزد گفتم نمیزارم گفت پس باید امضا کنی که اگر رحمت پاره شد مردی ما مقصر نیستیم اون لحظه نمیدونستم دارم نامه مرگ خودمو امضا میکنم یا مرگ بچمو فقط میدونستم که دوتا انتخاب بود یا دوتامون قرار بود بمیریم یا هیچ کدوم دستم میلرزید اما امضا مردم نه با تردید با دل جون امضا کردم #ادامه پارت بعدی#

۳ پاسخ

سلام آبجی چیی شد اون پارت هارو حذفت کردی من چیزی نفهمیدم اومدم ادامه رو بخوونم دیدم نییستن

هی خواهر درکت میکنم با تمام وجود مرگ و از دست دادن بچه خیلی سخته کاش هیچ کس نفهمه من چی کشیدم😭😭😭

توهم مث من کلی سختی کشیدی دختر چقد درکت میکنم 🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌ام بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۶
ادامه داستان قبلی
مامانای قشنگم بعداز تموم شدن قصه زندگیم جواب تاپیک هارو میدم😘



همین که دست به شکمم زدم خیالم راحت شد که شکمم بزرگه بچم هست اما یهو ته دلم خالی شد نکنه بچم طوریش شده باشه تخت و اتاق عوض شده بود مامانمم نبود یه خانوم کنارم بود صدام در نمیود انگار حرفی به ذهنم نمیومد دراقع میترسیدم سوالی بپرسم یهو چیشده بود که نه دردی داشتم نه هیچی حتی نمیدونستم چند ساعته که بیهوشم یهو همه اتفاق های قبل کم کم یاد اومد بلند شدم با استرس گفتم چیشده مامانم کجاس بچم چیشده کم کم صدام بالا میرفت با گریه گفتم بچم چیشده برداشتید چرا من نمردم😭چرا شکمم بزرگه پسرم چیشد یهو خانومه بغلم گرفت یه خانوم مهربون گفت اروم باش گل پسرت سالم تو شکمته بشین تا بگم چیشدی تو از درد زیاد بیهوش شدی ما فکر کردیم رحم پاره شده سریع اوردیمت اتاق عمل اماده زیمان کردیم ضربان قلبت پایین بوده ما الویت مادره واسمون هر لحظه اوضاع داشته وخیم میشده چون داشتیم هم مادر هم بچه رو از دست میدادیم داشتم اماده سزارین میشدیم همین که معاینه کردیدم دیدیم هیچ فشاری رو دهانه رحم نیس زربان قلب داره منظم میشه انقباض ها کم شده اوضاع مادر داره نرمال میشه بچه رو سونو کردیم دیدم کامل سالمه دهانه رحم کامل بسته شده دوتا دکتر دیگه هم اومدن اتاق عمل همه تو تعجب بودن که چیشد لحظه اخر فقط گفت میتونم بگم واست معجزه شد ما همه دلمون به حالت سوخت اما چاره ای نداشتیم اینو گفت رفت بیرون مامانم اومد تو حس کردم تو همین چند ساعت پیر تر شده به ریخته بود چادرش رو میکشید اومد گفت خوبی دختر بابا بیرونه فقط التماس خدارو میکنه امام هارو صدا میزنه انگار یادم اومد که باید گریه کنم انگار تازه فهمیدم چیشده
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌ام بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۲
ادامه تاپیک قبل
داستان زندگی من


تموم شد حس کردم قلبم وایستاد قفسه سینم سنگینی میکرد دوست داشتم تموم بشه چشمامو ببندم برای همیشه اونشب رو تا صب جیغ زدم خودمو زدم نمیتونم بگم چی گذشت اون مدت از دلداری های بیهوده دیگران و درک نکردنشو گرفته تا زخم زبون های بقیه که میگفتن چون روسری کوتاه سرت میکردی شکمتو بیرون میدادی گذشت بعد هرشبم به گریه زاری میگذشت گفتم تا بچه نیاد حالم خوب نمیشه بعداز سه ماه دوباره حامله شدم اما اینبار سختر بود انگار راه سختی بود ترسیده شده بود بی بی چکم مثبت شد تختو گذاشتم کنار دستشویی اصلا دیگه بلند نمیشدم بازم لکه بینی داشتم و پراز ترس از دست دادن بودم مامانم پا به پای من استرس داشتم ۱۲هفته سرکلاژ کردم ۱۵هفته یه شب بارونی درد شدید گرفتم بیمارستان دوریم رفتیم بیمارستان کاری نکردن گفتن چیزی نیس برگشتیم.بازم ادامه داشت هر لحظه شدیدتر میشد یهو حس کردم خیس شدم کلی اب ازم اومد گفتم فاطمه تو دیگه مردی تموم شدم تمام بدنم از شدت ترس میلرزید شوهرم با حالم گریه میکرد گفتم کیسه پاره شد رفتیم بیمارستان گفتن باید بری سونو ما سونو نداریم تا صبح تو ماشین موندیم سه تایی گریه کردیم که بچم طوریش نشده باشه میتونم به جرعت بگم پیر شدم تا رفتم سونو گفت بچه کاملا سالمه چیزی نیس گذشت برگشتیم دیگه ترسم بیشتر شده بود مامانم ظرف میگرفت تا بلند هم نشم دیگه شدم ۲۴هفته دوباره دردم گرفت از صبحش پهلو درد کمر درد داشتم گفتم برم بیمارستان دستکاریم میکنن رفتیم سونو گفت۳سانت دهانه رحم باز شده😭و بازم من نمیتونم حالمو توصیف کنم بچه ای که هر لحظه تکون هاش بیشتر شده بود خسش میکردم
#تاپیک بعد ادامه رو میزارم
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌ام بارداری
زایمان زود رس
پارت ۷
ادامه پارت قبلی


بچم شروع کرده بود به تکون خوردن انگار بچمم ترسیده بود تماشاگر بود که ببینه قراره بمونه هنوز یا بره 🥹 همین که تکونش رو فهمیدم لبخند اومد رو لبم خوشحال شدم از بودنش از اینکه یه شب تا مرگ رفتم باورم نمیشد که تو چند ساعت اینهمه اتفاق افتاده مامانم برام یه ابمیوه باز کرد گفت بخور دلت حال بیاد دیگه انگار خیالم راحت شده بود در حین خوردن خابمو برای مامانم تعریف کردم گفتم مامان من این خابو دیدم تو چیزی گفتی یهو دیدم شروع کرد به بلند گریه کردن گفت یک لحظه ایست قلبی کردی و من مردم از ته دلم جیغ زدم حضرت فاطمه زهرا رو قسم دادم التماسشون کردم که خدایا بچمو بخشش الان با یاداوریش اشکام میریزه ذیگه در حال گریه بودیم خانوم دکتر اومد گفت حالت خوبه سری تکون دادم گفت ما خودمون هنوز باورمون نمیشه که چیشده اما به معجزع اعتقاد پیدا کردم دیگه تکون نخور از جات فقط دراز بکش تا زایمانت که دردت نگیره با این حرفش یهو مامانم گفتم مگه بچم تا الان راه میرفته میتونم بگم من سخترین حاملگی دنیارو داشتم دیگه گفت میتونید بریم اومدیم بیرون دیدیم بابامو شوهرم بیرونن به شدت بهم ریخته ژولیده شدن بابام تا منو دیدم اومد بغلم کردم دیدم سرشو رو شونه گذاشته گریه میکنه😭 دیگه اومدیم تو ماشین دیگه بهتر بودم اما بازم درد کمی داشتم تا ۳٠ هفته
ادامه پارت بعدی
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌ام بارداری
#زایمان زود رس
پارت۴
ادامه پارت قبلی
داستان زندگی من
خانومه با عصبانیت گفت بلند شو انقدر بدم میاد لوس میکنید خودتون رو عصاب نمیزارید دلم شکست بدم شکست تو دلم گفتم چطور یه زن که خودش هم مادره میتونه انقدر بد زبون باشه بلند شدم دنبالش راه افتادم گفتن باید نوار قلب بگیری هر لحطه دردم نفسگیر تر میشد مغزم خالی بود حتی دیگه التماس خدارو هم نمیکردم دیگه فقط منتظر بودم چشمامو ببندم تموم بشه. برم برای همیشه رو تخت دراز کشیدم دستگاه ضربان قلب ذو وصل کردن بهم گفتن خیلی درده شدیده انقباظ ها پشت سر همه دکترا میومدن میگفتن میمیری بزار معاینه کنیم سرکلاژ پاره میشه و البته هی امپول میزدن انقباض بخابه اما فرق چندانی نداشت مامانم التماس میکرد بزار ببینن اگت نشد طلاقتو بگیر هر کاری بخوای میکنیم واست اما نمیفهمید که من دردم طلاق خوشگذرونی نبود من فقط بچمو میخواستم دکتر میگفتن چیه بابا بازم میاری چیه مگه یه جنینه تو که ندیدیش بزرگش نکردی از جونت واجبتر که نیس من فقط لبخند میزدم انگار با خدا قهر بودم هیچی نمیگفتم فقط تنها کلمه ای گفتم خدایا یه بچمو گرفتی اگر اینم بگیری واسم خدایی نکنی دیگه بندت نیستم دیگه بندگی نمیکنم چشمامو پستم تو خاب بیداری همش یه پارچه سبز میدیدم #ادامه پارت بعد#
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌ام بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۱
داستان زندگی من

من ۷سال باردار نشد بعد از هزارتا دکتر دوا درمون که نتیجه نداد بیخیال دکتر شدم گفتم اصلا دیگه حرف بچه نزنید من بچه نمیخوام اگر حرفشو بزنید طلاقمو میگیرم بعد از دوماه طبیعی به طور باور نکردنی باردار شدم😍انگار واسم یه معجزه منی که از شوهرمو زندگیده زده خسته شده بودم دوباره مهرش به دلم نشست انگار حس مادری مهر همسرمو به دلم انداخت دیگه با نا امیدی شب سرمو به بالشت نمیزاشتم با شوق غذا میپختم به زندگیم میرسیدم زندگیم گرم شده بود ۸هفته رفتم سونو همه چی خوب بود اما لکه بینی داشتم دکتر گفت الان میری خونه کلا تا اخر استراحت باید باشی ناراحت نشدم گفتم هدیه خداست مهم اینه که مادر میشم تموم میشه شب روزم شدم بود رو تخت دراز کشیدن به در دیوار نگاه کردن اما امید داشتم همش لکه بینی کمر درد رو گذروندم شدم ۲۲هفته یهو دردم گرفت هی شدید شد از ترس استرس میلرزیدم رفتیم بیمارستان گفتن بچه اومده لگن # ادامه تاپیک بعدی#
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۳۳۴




ومد جارو رو از دستم گرفت و با لحن ارومی گفت: برو به خودت برس من بقیشو انجام میدم
بهش نگاه کردم و با چشمایی پر از اشک گفتم: فقط لطفا اون زنتو نیار تو خونه ای که رادمهر هست زندگی کنه.. اون بچه گناهی نداره که تو همچین محیطی بخواد بمونه
اشکام بخاطر این نبود که شوهرم زن دوم گرفته بود بلکه بخاطر این قانون لعنتی ای بود که با اینکه شوهرت یه مریض باشه و حتی زن دیگه هم بگیره باز اونه که برای طلاق باید رضایت بده و چقد که این وسط به خانوم های زیادی ظلم شده
متهان اروم گفت: باشه نگران نباش میبرمش همون خونه ی خودم
سرمو تکون دادم و رفتم‌ از پله ها بالا و یه دورس و شلوار مشکی پوشیدم، لباسامو برداشتم و رفتم ارایشگاه ….
شب شده بود و به همراه ماهان و رادمهر تو بغلم رفتیم هتل و از ورودی وی ای پی به سالن وارد شدیم ، اینبار خداروشمر ماهان لجبازی نکرد و به موقع رسیدیم
کت شلوار قرمز رنگ پوشیده بودم و‌ رادمهر کوچولو هم با لباسای اسپرتش دست در دستم باهام راه میومد
بعضی اوقات که نگاش میکنم انگار البرزه که داره جلوم راه میره انقد بهم شبیهن
زیبا که جلوی در داشت با چند نفر صحبت میکرد اولین نفر دیدمون و با ذوق داد کشید رادمهر خالههه نگاش کن چقد بزرگ شده
رادمهر انگار که بترسه چرخید و از پام گرفت
ماهان با حرص گفت: جان بابا ترسیدی ؟ بیا بغلم
خواست بغلش کنه ولی رادمهر فقط به من چسبیده بود و نمیزاشت ماهان بغلش کنه ، جای تعجب هم نداره وقتی حتی یبار بچه رو تو حالت عادی بغل نکرده اونم الان دوست نداره بره بغلش
رو پاهام نشستم جلوی رادمهر و گفتم: چیشده خشگل مامان ؟ خاله ترسوندت؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۴
#دختر #پسر #زایمان


روی تخت درازش کردیم و اگه دروغ نگم یکم از وضعیتش ترسیده بودم چون هیچ دستگاهی نداشتم نه سونوگرافی نه ان اس تی برای ضربان قلب بچه
ولی باید از پسش بر بیام من اخرین امید این ادمام
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب من اسمم لیلیه تو اسمت چیه؟
زن با درد گفت: مریم
لیلی: مریم جون زایمان قبلیت طبیعی بود یا سزارین؟ سونوگرافی هاتو داری؟
مریم : طبیعی بوده
بیشتر نتونست حرف بزنه و از درد داد کشید
به نوید گفتم: باید اینجارو استریل کنیم میتونی لطفا همه رو بیرون کنی ؟
نوید تو چشمام نگاه کرد و گفت: بریم تو کارش
تا نوید داشت وسایل استریل رو باز میکرد من مریم رو معاینه کردم
رو به نوید گفتم : هشت سانته ، ببینم تو کمک های اولیه بلدی دیگه؟
نوید: یه چیزایی وقتی تو ارتش بودم یاد گرفتم اره
لیلی: نوید من تنهایی از پسش برنمیام
نوید: توقع داری من بیام بچه بگیرم؟
داد زدم سرش : ما اخرین امید اوناییم
نوید دستکش دستش کرد و گفت: خیلی خب بهم بگو چیکار کنم
دستگاه فشار خونو ببند به بازوش چون مامیتورینگ نداریم باید هر یک ربع فشار مادرو بگیری ، این سرم رو هم وصل میکنم براش وقتی گفتم باید بدی بره تو بدنش ، یه سری دارو هم هست برای انعقاد خون و استریل و بخیه و اینا ، لحظه زایمانم باید شکم مادرو فشار بدی
با دهن باز نگام کرد و گفت : بعد تو میخوای چیکار کنی؟
لیلی: دعا میخونم همه چیز به خوبی سپری بشه
درحالی که داشتم انژیوکتو وارد دست مریم میکردم گفتم
نوید زیر لب چیزی گفت و وسایلی که گفته بودمو چیند روی میز که دم دست باشه
دوباره مریمو معاینه کردم و گفتم : ست جراحی رو هم بیار شاید لازم بشه سزارین کنیم
مامان آراد مامان آراد ۱۷ ماهگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد