پارت یازدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
من یه هفته کلا تو ای سیو بستری بودم تو اون یه هفته هر روز نزدیک چند بار ازم خون میگرفتن پاره پاره شده بودم🥲😂
هر روزم شده بود گریه بخاطر هورمونام ادم احساساتی شده بودم تنهایی واقعا اذیتم میکردن بدون گوشی سرگرمی اونم بین اون همه مریضای بدحال..همسرم مادرمم هر روز نزدیک چهار پنج دقیقه میتونستن بهم سر بزنن همسرم که بعدش کلا خونه هم نمیرفت دم در ای سیو میشست موقعه خوابم میرفت تو ماشین میخوابید تو اون گرما🥺
دکترا هم ازم تعهد گرفتن به زور که اگه یه چی بشه به عهده خودته چون دستگاهای که میخواستن ببرننم معلوم بشه چه مرگمه نیاز به اشعه اینا داشت میگفتم من نمیرم امضا نمیکنم برا بچه خطره میگفت چاره نداری اول ما جون مادرو در نظر میگیریم…
اخر منو به زور راضی کردن منو سی تی اسکن بردن انجام دادن قرار بود ام ار ای هم برم که برا بیمارستان خراب بود…و اخرین چیزی که باید انجام میدادم اندوسکوپی بود اون تعهدش جدا بودو واقعا خطرناک بود دیگه هر جور شده مارو به زور راضیمون کردن بیشتر پرستاراش دکتراش خوب نبودن واقعا ولی توشون خوبم پیدا میشد مثل دکتر مددی ودکترای دیگ…👌🏻
بگذریم روز اندوسکوپی رسید ما با ویلچر رفتیم پایین بعد نوبت من رسید دکتره اومد گفت حامله ای؟گفتم بله گفت چند هفتته گفتم ۲۹هفته اینا بعد گفت مگه بهت نگفتن تو هفته تو کلا ممنوعه خدای نکرده بچه بمیره چی؟بعد منو دعوا کنان فرستاد بالا گفت اصلا حق ندارن تورو بفرستن اینا وقتی رفتم بالا دکترای اونجا دعوام کردن که اره تو خودت انجام ندادی فرار کردی اومد با من دعوا کردن منم که درونگرا زیاد حرف نمیزنم پاچه کسیو نمیگیرم ساکت موندم🥲
ولی خدا بهم رحم کرد من انجام ندادم…
.
.
.
.
نوزاد
شیرخشک
فرزند پروری
پوشاک

۲ پاسخ

تا این مدت ک بیمارستان بودی بیماریت مشخص نشده بود؟

چقد سختی کشیدی عزیزم 🥲❤️
ولی بازم خداروشکر پسر گلت و صحیح و سالم بغل گرفتی

سوال های مرتبط

مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت دوازدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
چون خودمونم میدونستیم خطرناکه ولی مارو بخدا مجبور کردن دکترای زنان زایمان اینا وگرنه تو حیطه اونام هیچ ربطی نداره اندوسکوپی این چیزا…بعد تعهدو امضا نمیکردیو کاری که میگفتنو انجام نمیدادیم میگفتن برو ترخیص شو ما کارتو انجام نمیدیم🤦🏻‍♀️
درکل بعد کلی دوندگی مطمعن شدن که من پانکراتیت دارم بیماری نادر تو بارداری که از شانس بدم گیر من افتاده بود🫠
خیلی بیماری بد خطرناکی بوده تو حاملگی واقعا بهم تعجب کردن که چند ماه چجوری تونستم درداشو تحمل کنم چیزیم نشده تو اون مدت واقعا میگن به مو میرسه ولی پاره نمیشه همین قضیه من بود🥹
بعد کلی انتی بیوتیک میزدن دارو میدان بهم برنامه غذاییم دادن هرجور شده میخواستن بدونه عمل کردن برداشتن پانکراتم میخواستن زودترخاتمه بدن چون اگه عمل میکردن هفتم خیلی پایین بود بچه رم باید میگرفتن اونجوری برا بچم که ۲۹هفته بود ریسک بود زنده موندش🥲
تو اون یه هفته همش میگفتن درد که نداری خداروشکر با وجود انتی بیوتیکی که میگرفتم دردام رفته بود با اون شدت نمیومد دیگه..
و بعد یه هفته دیدن حالم بهتره منو بردن بخش زنان🥹✨
از اینا که بگذریم تو این سختیا ادمای دور ورت معلوم میشه که کی واقعیه یا کی از رو ظاهر باهات خوب بوده..بعضی از اشنا یا رفیقام که از خودمم بیشتر دوسشون داشتم بعد اومدن به خونمونم نیومدن عیادتمو حالمو بپرسن این همیشه گوشه ذهنم موند که به یه ادم بیشتر از ارزشش دیگه کاری نکنم مثل خودش باشم🫠
ولی دمه اونایی که جویای حالم بودن گرم ثابت کردن واقعی بودنشونو❤️

.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزاد
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت نهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا همینجوری میگذشت با درد دکتر رفتنو بیمارستانو این داستانا…
کسیم نمیفهمید که دردم چیه…
اخر یه روز وقتی دردام شروع شد به حدی رسید که ۱۲ساعت طول کشید اون همه عذابو من تحمل کردم از درد زایمانم بدتر…مادرم گفت دفعه بعد اگه دردت شروع بشه من نمیفهمم هرجوری که باشه باید باید بستریت کنیم و بلههه فرداش موقعه خواب ساعت۱شب دردای من شروع شد دوباره مادرم هم موقعه نماز خوندن بوده صدامو شنیده بعد بهم گفت رضوانه انگار یکی موقعه نماز بهم گفت اگه الان دخترتو نبری بستری کنی دخترت میمیره…
و سری نمازشو خوند اومد به همسرم گفت همین الان سری ببریم بیمارستان من دیگ حس خوبی ندارم واقعا هرجور شده دم درش بشینیم تا به زورم که شده بستریش کنن…
اون شب بارون شدیدی میبارید بیمارستانی که باید میرفتمم یه شهر دیگه بود (گرگان صیاد شیرازی)حدود یه ساعت راهش بود…یعنی تو اون بارون انقد سری منو تو نیم ساعت رسوندا با استرس نگرانی اخرش من که دیگ نفسم بالا نمیومد …
بعد اومدم بیمارستان مثل همیشه یه دکتر بداخلاق اومد معاینم کرد گفته این معده درده هیچیش نیست فلان پاشو تو یه کفش کرده بود که بستری نمیکنم برو سرمو درد نیار منم ناله کنان خوابیده بودم بعد مادرم خیلی عصبی بود گفت من از کادر درمانم اگه الان بستریش نکنین من گزارش میدم اگه دخترم چیزیش بشه به عهده شماست از من گفتن وداد بیداد کرد!!!
بعد یکی از دکترا صدای مادرمو شنید سری اومد حالمو دید همونجا بستریم کردن…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنجم بارداری سختم🫠❤️‍🩹
رفتیم بیمارستان همسرم سری فرممو پر کرد منو سرپایی بستری کردن بعد خواستن تو خود بیمارستان سونو بگیرن که دستگاش اون موقعه نبود فک کنم…و یه ازمایش ساده چرت پرت ازم گرفتن تمام که اونم درست در نیاورده بودن…😐کلا بیمارستان منطقه ما زیاد به درد نمیخوره،
و منو تا خود صبح نگهم داشتن بعدم گفتن یکسره از اینجا برو سونو بده، از بیمارستان خسته کوفته رفتیم سونو بدیم خانم دکتری که سونو میکرد گفت حاله بچه خوبه ولی طول سرویکست کمه من جواب قطعی نمیدم برو دکتر خودت (گرگان،شهره وثوق)ببین چی میگه شاید لازم بشه سرکلاژ بشی..بعد اون سری از دکترم همون روز مادرم زنگ زد نوبت گرفت تو راه فقط دعا دعا میکردم تا نیازی نباشه که سرکلاژ بشم واقعا میترسیدم ،و وقتی دکترم سونو کرد گفت بهتره سرکلاژ بشی (منو میگی انگار اب سرد ریخته باشن روم انقد ترسیده بودم)گفت سرویکست داره کم کم میاد پایین و برا پس فرداش نوبت داد که بیام بستری بشم و پایین اومدن طول سرویکسمم احتمال میدادن که از فشار زیاد حالت تهوع باشه اخه زیاد بالا میاوردم به شکمم فشار میومد..🥲🥲🥲🥲
و اون دردای اون شبو هم که گفته بودم اینجوری در نظر گرفتن که اره درد زایمان بود سرویکست پایین بود سرکلاژ کنی دیگه نمیاد سراغت چون ازمایشاتم که خوبه فلان…😐🤦🏻‍♀️
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزاد
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت سوم -بارداری سختم🫠❤️‍🩹
۸ ۹ روز گذشت همینجوری منم همش دراز کشیده بودم چون دردای زیر شکمم لکه بینیم کلا نرفته بود منم که ادم استرسی نمیدونم اون چند روز چجوری گذشتتتت گفتم بیشتر از این نمیتونم صبر کنم میرم سونو و من قبل دو هفته زودتر رفتم و باز هم همون جواب قبلو گرفتم که کیسه حاملگی دیده میشه ولی توش چیزی نیست بعد دکتره گفت با لکه بینیای که داری احتمال میدم که حاملگی پوچ باشه باز ببین بیشتر میشه یا نه اگه بخواد خونریزی زیاد بشه یعنی پوچ بوده…و اینکه یه هفته بعد دوباره بیا…
واقعا یه دلشوره عجیبی داشتم داخل ماشین که شدم بی اختیار زدم به گریه تا خود خونه، همسرمم میگفت برا چی نگرانی بسپار به خدا چیزی نیس درست میشه..ولی باز دلم اروم نمیگرفت اون روزم کلا با گریه گذشت میگفتم خدایا وقتی حاملگی پوچه چرا از اول خوشحالم کردییی اون موقعه از خداهم گله کرده بودم (توبه تاقصیر)😂🥲🤦🏻‍♀️
بعد اون یه هفترم هرجور که بشه گذروندم فقط دعا میکردم به خونریزی نیوفتم وقتی رفتم سونو اخرررررر دکتر گفت قلب نی نی تشکیل شده و دیده میشه یعنی یه خیال اسوده کشیدم که نگو از اون همه استرس نگرانی من از خوشحالی رو ابرا بودم همسرمم میگفت دیدی گفتم چیزی نیست الکی نگران بودی🥹
نزدیک دوهفته بعد من لکه بینیم کلا رفت و من خوشحال بودم که دیگه حالممممم داره خوب میشهههههه خداروشکر حاملگیمم خوب داره پیش میره🥲🫠
و دردسرام از اینجا شروع شد…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت آخر-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
بعد اینکه از مطب درومدیم سری کم کسری های بچه رو برای اولین بار رفتم گرفتممممممم اخه همیشه انلاین سفارش میدادم یا مادرم میرفت میگرفت حسرت به دل مونده بودم🥹بعد چند وقت راه میرفتم😂
اون شب از استرس نتونستم بخوابم فردا صبح دیدم بعلههه به لکه بینی افتادم علائم زایمانو دارم کم کم دردام داره شروع میشه سری رفتیم بیمارستان بعد چند ساعت عملم کردن (مثل همیشه دکترم دیر اومد باز)🤦🏻‍♀️و اینم بگم اصلا به حرفای که گفتم گوش نکرد گفته بودم سوندمو وقتی بی حسی میزنن بزاره که نزاشت یا ماساژ شکمی رو موقعه ای که بی حسم انجام بده تو اتاق عمل اونم انجام نداد تو ماساژ شکمی مردمو زنده شدم اونم سه بار در صورتی که بیشتر دکترا اینجوری که میگم انجام میدن و اینکه پمپ درد هم نزاشت بگیرم بی حسی رو هم بخاطر پانکراتیتم زیاد نزدن زود دردام شروع شد یه دردای وحشتناکی داشت که نگم ولی خداروشکر با همه سختیاش حاملگی منم به اتمام رسید🥹😂❤️واقعا خداروشکر میکنم که هوامو داشت مواظبم بود و بچه سالم سرحالی بهم داد🥺🩵👶🏻
از همسر مادر مهربونم هرچقدر تشکر کنم کمه یعنی اینا انقد زحمت کشیدن که نگو پا به پام اومدن تو هر مسیری که بودم واقعا خداروشکر میکنم همچین خانواده ای دارم🧿🫠💗
.
.
.
.
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
فرزندپروری
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ششم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
یه شب قبل اینکه بستری بشم تا خود صبح نتونستم از استرس ترس فرداش بخوابم اینم بگم من به شدت ادم استرسیم به همه چیز بیش از حد فکر میکنم…هرکاری کردم این رفتارمو نتونستم کنار بزارم کلا🥲
هرجوری شد با خودم کلنجار رفتم که اره نترس چیزی نیست به سختی مادر شدن می ارزه اخرش قشنگه به خودم با این حرفا امید میدادم موقعه ای که رفتم بیمارستان(فلسفی)نزدیک ۶ساعت تو زایشگاه رو صندلی سرد خوابیدم نه تختی بهم دادن نه چیزی اصلا یخ زدم همش میگفتن دکترت الاناست که میاد از ۷/۳۰صبح که نشستم تا اخر یکو نیم اینا دکترم اومد
یعنی من تو محیط اونجا مردم زنده شدم از جیغ داد مامانا موقعه زایمان استرسیم که خودم داشتمو فضای سرد اونجام که بدتر میکرد منم بدونه لباس ،لباس بیمارستان تنم بودا ولی کلا بود نبودش زیاد فرقی نداره😂اخر بعد چند ساعت بردنم سرکلاژم کردن وقتی به هوش اومدم زیاد درد نداشتم بر خلاف تصوری که داشتم.
یادمه یه روز بستریم کردن فرداشم عید قربانمون بود مادرم زحمت کشید پیشم موند🥹پدرم خودش تنهایی گوسفندو قربونی کرد ولی قبلش صبحش زنگ زد از مادرم رضایت خواست و قربونی کردن…بین ترکمنا سنته قربونی کردن اینا👌🏻
از اینا که بگذریم روز مرخص شدن من رسید بعد مرخص شدنم تصمیم گرفتم یه چند روز خونه مادرم بمونم تا ازم مراقبت کنه اخه دکتر گفته بود باید استراحت کنم با وجودی که مادرم شاغل ولی انقدر برام زحمت کشید که نگم واقعا خسته میشد میفهمیدم ولی یه بارم به روش نیاورد🙂❤️
.
.
.
.
فرزندپروری
شیرخشک
نوزاد
پوشک
مامان ماهان و تودلی♥ مامان ماهان و تودلی♥ ۱ سالگی
#زایمان زود رس
پارت ۳
ادامه پارت قبلی
داستان زندگی من


منی که برای لحظه به لحظه بند بند وجودش که تو بدن من شک میگرفت استرس کشیده بودم غصه میخوردم رو تخت سونو خشک شده بودم بچم انگار حس کرده بود که مامانش دیگه بدنش حس نداره انگار صدای دکتر رو نمیشنیدم داشت با درد هام اضافه میشد دیگه از شوک در اومده بودم تو دلم گفتم اگر قراره بچه طوریش بشه نباشه دیگه منم نیستم یا با هم میمیریم یا سالم بیرون میایم رفتیم دوباره به اون بیمارستان لعنتی چشمم که به درش خورد تموم اون لحظه های که جیغ زدم التماس خدارو کردم که بچمو نگیره جلو چشمم اومد گلو خشک شده بود دست پام به شدت یخ بود چشمام سیاهی میرفت رفتیم اوراژنس سونو رو که دید گفت باید معاینه کنیم چون سرکلاژی اگر فشار رو رحم باشه پاره میشه رحم گفت یک لحظه اجازه میدید مامانمم همراهم بود به بهانه ای فرستادمش بیرون گفتم اجازه نمیدم معاینه کنید صداشو برد بالا خانوم پس چرا اومدید اینجا مگه من مسخره شمام بغض داشت خفم میکرد اون نمیدونس که جیگرم داره پاره میشه از درموندگی فقط حرف میزد گفتم نمیزارم گفت پس باید امضا کنی که اگر رحمت پاره شد مردی ما مقصر نیستیم اون لحظه نمیدونستم دارم نامه مرگ خودمو امضا میکنم یا مرگ بچمو فقط میدونستم که دوتا انتخاب بود یا دوتامون قرار بود بمیریم یا هیچ کدوم دستم میلرزید اما امضا مردم نه با تردید با دل جون امضا کردم #ادامه پارت بعدی#
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت چهارم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
چند روز از این حرفم نگذشته بود که یه حالت تهوع های شدیدی اومد سراغم میدونستم که اینا اصلا عادی نیستن کلا ولی دور وریام از بس میگفتن نه عادیه مام اینجوری بودیم دلم یکم اروم میگرفت..
حالت تهوعم یه جوری بود که کلا خوردن همه چی تعطیل بود حتی آب هم حالمو به هم میزد روزی نزدیک۱۲بار اسید معده بالا میاوردم دیگه حالی برام نمونده بود از بس فشار میومدا بهم باز به خونریزی افتادم …واقعا روزای سختی بود🥲
از همه چی بدم میومد از بوی خونه از بوی غذا از بوی همسرم کلا دلم نمیخاست پیشم بشینه میدیدمش میخواستم بالا بیارم ولی زیاد بهش معلوم نمیکردم که ناراحت نشه😂😂
شبو روزم کلا با سرم میگذروندم قرصا که کلا اثر نمیکرد خودمم داشتم کم کم پوست اسخون میشدم از بی اشتهایی این داستانا روزا میگذشت من کلا دراز کشیده بودم بخاطر لکه بینی که باهام بود…
بعد تازه به خونه خودمون اسباب کشی کرده بودیم یادمه همه جم شدن کمکم کردن منم خوابیده نظارت میکردم😂
یه چند روز بعد که ساعتای نزدیک ۳/۳۰شب بود همسرمم خواب یهو یه چی از شکمم معدم گرفت تا پشت کمرممم دردش یه جوری بود ادم میخواست بمیره نمیتونستم حتی همسرمو هم بیدار کنم نفسم گرفته بود بعد یهویی که اومد یهویی هم چند دقیقه بعد دردش رفت من سری همسرمو بیدار کردم که از اینجور دردا اومد سراغم اونم ترسید فک کرد درد زایمانه سری برد بیمارستان…
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
نوزاد
شیرخشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت هفتم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا داشت کم کم میگذشت من نزدیک چنده روز بودخونه مادرم بودم هر روزم سرم میزدم از حالت تهوعم اصلا کم نشده بود وگرنه زیاد نباید بالا میاوردم چون دکترم گفته بود برای سرکلاژت خوب نیست کلی دارو سرم میدادن که از حالت تهوعه جلوگیری بشه فشار نیاد بهم ولی درست نمیشد که نمیشد🤦🏻‍♀️
یه روز تو همین روزا درد بدی یهوو اومد بهم مثل اون درد قبلی که گفته بودم ولی شدید تر از قبل و تایمش یکم بیشتر شده بود از درد علائمش بخوام بگم یه جور از شکمت معدت اینا شروع میشد تا پشت کمرت میگرفت ادم نه میتونست چیزی بگه نه گریه کنه نه تکون بخوره مثل جسد باید میخوابیدی درد میکشیدی و دردش یهویی اومدنی یهویی هم میرفت و حالت تهوعه و استفراغ هم داش،هین اون دردا هم همش ادم بالا میاورد…
من اینو سری به مادرم گفتم اینام همش میترسیدن زایمان زودرس کنم دکترام میگفتن این چیزیش نیست حتما انقباضی دردی چیزی گرفته…😐
.
.
.
.
پوشاک
نوزاد
فرزند پروری
شیرخشک
مامان آرین مامان آرین ۱ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت‌ دوم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
اون موقعه که من بیبی چکو گرفتم بودم ساعت نزدیکای دو سه شب بود بعدش هرچی اصرار کردم بره دوباره بگیره نرفت که نرفت چون میدونستم اونم مثل من استرس داره…
فرداش بعد اینکه برا نهار اومده بود دوتا بیبی چکم اورد البتهههه ناگفته نماند صدبار بهش زنگ پیام دادم از استرس که زودتر بیار😂
بعد اینکه اولیشو زدم بازم دو خط پررنگ درومد ولی من باز میگفتم نهههه این امکان نداره🤣🤣
دومیشو زدم باز وقتی دو خط درومد گفتم یعنی میشه سه تاش اشتبا در بیاد؟
به مادرم زنگ زدم سری گفتم اینجوری شده اونم سری با خوشحالی گفت واییییی مبارکهههه… میگفتم مادر من ،من که میگم اشتباه نمیدونم چرا اصرار داشتم که درست نیست میگفتم تا ازمایش نگیرم باورم نمیشه..بعد گفت سری برو ازمایش بده بخاطر لکه بینیا دردای مثل پریودی که داشتم ترسیده بود یکم..در همون هینم همسرم دیگ باورش شده بود سری به مادرش خواهرش زنگ زد نه به اون ادم دیشبی که تو هنگ استرس بود نه به امروز که با خوشحالی زنگ زده خبر بارداریمو داد😂
(استرسشم که گفتم سنمون کم بود با خودش فکر میکرده میگفته میتونم از پس مسئولیتش بربیام پدر خوبی باشم براش..🥹)
من همون روز رفتم ازمایشم دادم که جوابش اومد الان دیگ واقعا من یه مامان کوچولو شده بودم یه حس عجیبی داشتم واقعا بین خوشحالی ترس استرس گیر کرده بودم🥹
دقیق یادم نمیاد ولی یا همون روز یا فرداش رفتم سونو تا ببینم نینیمون خوبه…
وقتی رفتم سونو گفت کیسه تشکیل شده ولی توش جنین دیده نمیشه،دو هفته صبر کن دوباره بیا سونو ببینم تشکیل شده یا حاملگی پوچه بخاطر لکه بینیم میگف..
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزادت
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت سیزدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روز ترخیص من رسید و من خوشحال ترین ادم روی زمین بودم😂😭
قبل رفتن بهم گوشزد کردن که رژیممو رعایت کنم حتما غذای چرب نخورم که چند وقتم واقعا نمیخوردم چون میدونستم وقتی غذای چرب میخورم دردام بدتر میشه ولی این بار دلو زدم به دریا موقعه اومدن از بیمارستان به همسرم گفتم همین یه بارو برام اکبرجوجه بخر بد هوس کردم اخه چند وقت بود دلم میخواست بخاطر حالت تهوعم نمیتونستم بخورم 🥺😂
اونم اخر راضی شد برام گرفت جاتون خالی با اون وضع پشت ماشین نشستم مثل چییییی خوردم🤣🤣
و من همچنان بازم اومده بودم خونه مادرم چون استراحت مطلق بودم دشوییمم از پایین میگرفتن و اینم بگم خیلی استرس. زایمان زودرس داشتم همش میگفتم خدایا لاعقل به ۳۰ هفته برسم هرچی هفتم میرفت جلوتر من میگفتم خداکنه یکم بیشتر دووم بیارم🥲
ولی بعد از اومدن از بیمارستان یکم استرسم کمتر شد کم فکر میکردم بهش و اینم بگم اخراش واقعا یبوستای بدی گرفتم اصلا وحشتناکککککککک😫
زایمانمم سزارین انتخابم بود گفتم من دیگه نمیتونم حتی یه ضره هم دردو تحمل کنم (منظورم درد زایمان طبیعی بود)و دکترم راضی شدو ولی نامه سزارینمو نداد نامرد😒منم همش استرس داشتم نکنه زودتر دردم بگیره بخوام طبیعی زایمان کنم فوبیای طبیعیم داشتم .
.
.
.
.
پوشاک
فرزند پروری
نوزاد
شیرخشک